تبليغاتX
حرف‌هائی به‌رنگ سکوت
 

ای روبراه! خستگی‌ام را تکان بده
در بادبان بپیچ و به امواج جان بده

تا این جزیره هیچ نگاهی نمی‌رسد
باران ببار بر من و رنگین کمان بده

پارو بزن به سمت صمیمانه تنم
بر ماسه‌ها حضور خودت را نشان بده

در فصل پرتقال دلم تلخ می‌زند
این ابر را کنار بزن، آسمان بده

در جرعه تو حنجره ام بازتر شده‌ست
دستت درست، باز از این استکان بده

دستان‌مان را که لال چپیدند توی جیب را ...
{ ضایع است، حرف زدن یادمان بده}

دستان‌مان ... و قافیه‌ها را ردیف کن
یک طرح ایده‌آل به این داستان بده

دارد تمام می‌شود این بشکه‌های آب
ای ناخدا، تو را به خدا، بادبان بده

باید ازین جزیره سفر کرد لعنتی!
باور نمی‌کنی که چقدر حالمان بده؟!

>> سید علی میر افضلی <<

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 7:54 PM توسط هدی نجفی


...
کاش آن غرور لعنتی
چند سطر زودتر از رفتن تو
به نقطه پایان می‌رسید و
خود را تمام می‌کرد
شاید آن گاه می‌گفتمت ناگفتنی‌ها را
...
یا لا اقل کاش در آن عکس
در آخرین عکس آن دنیا
به جای خیره شدن بر زمین
به دوربین خیره می‌شدم
و نگاهم را رها می‌کردم 
تا از لنز و عدسی دوربین
بگذرد و در نگاه تو
در قاب چشمان تو
دمی درنگ می‌کرد و 
فاش می‌کرد سر نهان را
یا تو را کمی دل‌خوش کند
...
اصلا کاش فقط در آن عکس
عکسی که هیچ‌کس ندیدش
جز تو،
فقط لبخندی می‌زدم
نه از برای عکس
برای خودِ عکاس‌اش که تو بودی
...
حالا من مانده‌ام و
حسرت همان نگاه و لبخندی
که دریغ شد از تو
در واپسین روزهای بودنت
...
من از کجا باید می‌دانستم
که بی‌تاب می‌شوی و می‌روی؟
انتخابم را کرده بودم
و تو در آن جای نمی‌گرفتی
همین!
...

راستی با آن همه حرف نگفته و خاطره 
چه کردی؟
با آن‌همه عکس و نامه و دست‌نوشته
چه کردند؟
 ...
کسی جز من نمی‌داند
که چقدر این نوشته غم دارد؟
و چرا چشمانم تر می‌شوند از یادت  
یا ...

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 11:57 PM توسط هدی نجفی

حالم خوب نیست. یعنی نبود. شب خوب نخوابیده‌ام. از خستگی و درد و فکر خوابم نمی‌برد. خواب بد دیده‌ام. با پادرد و سردرد خوابیدم و از درد و کابوس بیدار شدم. ذهنم از دیشب قفل شده‌بود. این‌جا نبود انگار. جائی گیر کرده بود. خودم آمده بودم خانه ولی ذهنم مانده بود در آن کافه سرد. برای خودش می‌رفت و می‌آمد. به همه جا سرک می‌کشید و ناخن می‌زد. انگار من مانده بودم و تنهائی و سر درگمی خودم. ذهنم مانده بود و شیر نسکافه‌ای که سرد شد و حرف‌هائی که قرار بود یا نبود مرا و شاید ما را دل‌گرم کنند به نمی‌دانم چه. اصلا چه گفتم و چه شنیدم. ذهنم هی نشخوار می‌کرد. آزارم می‌داد. حرف‌هایی که ماسیدند و گفته نشدند. حرف‌هائی که هیچ‌گاه هم گفته نخواهند شد. اصلا حرف‌هائی هستند برای گفته نشدن. حرف‌ها و فکرهائی هستند که عمرشان فقط به آزار دادن من قد می‌دهد و بعد جائی در اعماق ذهن و روحم گم می‌شوند و شاید دفن می‌شوند. می‌دانستم که باید این حال تمام شود. ذهنم رفته و آمده می‌گوید که فهمیدی یک‌جاهائی حرف دل و زبان یکی نبود و هی سوهان می‌زند. می‌گوید خودت دیدی که ... کلافه‌ شده‌ام. فکر می‌کنم که چند روز بگذرد، حالم بهتر می‌شود و زمان خود به خود خیلی از چیزها را حل خواهد کرد. می‌گوید خودت دیدی که ... کلافه‌ شده‌ام. باید بندش کنم. تا بیایم و برایش افساری دست و پا کنم می‌رود به شام و خنده‌‌هائی که انگار ناگفته و نا‌خواسته قرار بود مرهمی باشد بر خستگی‌ها و شنیده‌ها و گفته‌ها و ناگفته‌ها.
انگار بیدارم. یک ساعت طول می‌کشد تا یک لیوان آب را سر بکشم. مبادا کلافگی و تشویش ذهن من و دعوای درون‌ام خواب‌ جواد را بر هم زند. حالا ذهنم رفته پی نمازی که قضا شد.
صبح شده دیگر. همسایه‌ها یکی یکی دارند می‌روند و من در تلاشم تا کمی بخوابم ... قرار بود بیدار شوم. می‌گویم نمی‌داند بر من چه گذشت و چه شده. با کلافگی می‌گویم که نخوابیدم و ...
آرام و بی‌صدا می‌رود و تا به خودم بیایم صدای بسته شدن در و چرخش کلید اشکم را در می‌آورد. خداحافظی نکرده بودم و ندیدم‌اش...
گویا بیدارم. هنوز کلافه و عصبیم. می‌پیچم به خودم. می‌خواهم چای بریزم که چشم‌ام می‌افتد به فلاسک و نوشته جواد.
روی یک کاغذ صورتی کوچک نوشته که " Boiled at 10:12" و آن‌را چسبانده به فلاسک. لبخندی می‌زنم. نه، اصلا از این کارش خنده‌ام می‌گیرد و از ته دل می‌خندم. می‌مانم که به کجاها فکر کرده و این به ذهنش رسیده تا من دوباره آب نجوشانم. یعنی زمان بیدار شدن‌ام و زمان جوشاندن آب را حساب کنم، هنوز جوش هست یا نه. حالم خوب می‌شود. ذهنم می‌آید سر جایش و خفه می‌شود. انگار یادش آوردم که من همیشه کسی را دارم که بداند چگونه مرا بخنداند و حالم را خوب کند. به‌همین سادگی! 
اس‌ام‌اس می‌زند و حالم را می‌پرسد. طاقت نمی‌آوردم و تماس می‌گیرم و می‌گویم که چقدر حالم خوب شده و کلی می‌خندیم.
حالم خوب است و فکر و ذهنم برگشته سر جایش و حالا که دارم این‌ کلمات را این‌جا می‌نویسم، بوی کیک در خانه پیچیده و تا جواد بیاید بساط  کیک داغ و چای هم آماده شده.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 5:15 PM توسط هدی نجفی

  1. نمی‌دانم چه اتفاقی در حال وقوع است که همان اندک وسایل برقی خانه‌امان در سوختن دارند از یکدیگر پیشی می‌گیرند و ما را ناکام می‌گذارند!
    چای‌ساز و ساندویچ‌ساز و اتو ـ که در دیر زمانی‌است درحال احتضار بود ـ یک به یک به شلکوت سفلی پیوستند و ما ماندیم و بدبختی آب روی گاز جوشاندن و باقی مسائل...
    البته غیر از سوختن یک‌به‌یک و نوبتی لامپ‌های خانه است!!!
  2. به جواد می‌گم ببین وسایل خونه دانه به دانه دارند می‌سوزند و یا دیگه غیر قابل استفاده شدند. خوشحال و خرم برگشته می‌گه: خوب این خیلی خوبه که! نشون میده که مدت طولانی و عمری از زندگی مشترک ما گذشته که باید باید کم‌کم به فکر وسایل جدید و نو باشیم!
    لابد ردیف بودجه اینا و خیلی چیزهای ضروری دیگه هم از آسمان می‌رسد! چه می‌دونم!

یک پ.ن. کاملا بی‌ربط: از دیروز دلم را کلی خوش کرده‌بودم به بارانی که قرار بود در این هفته و مخصوصا امروز ببارد. که ناغافل این پادرد لعنتی و قدیمی گریبانگیرم شد و خانه‌نشینم کرد و من ماندم و حسرت بودن در باران امروز!

یک پ.ن: دیگر: بعد از کلی سبک و سنگین‌کردن و البته رایزنی‌های جواد، قرار بود امروز بالاخره یه جائی زنگ بزنم و مسئله‌ای دیرینه را شاید ختم به‌خیر و خوشی کنم. که بهتر دانستم با این پادرد و حال نا فرم و حسرت باران و اینا این کار را نکنم و فضا را از اینی که هست بدتر نکنم!


یک توضیح: ظاهرا از اساس هدف اصلی این پست پی‌نوشتاش بوده!

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 6:17 PM توسط هدی نجفی |

امروز که زندگی روی دور تند آغاز شد و باز همان رواال معمول  و ضرباهنگ خود را باز در پیش گرفت و از توقف دو سه هفته‌ای خود رها شد؛ ما هم در راستای اصلاح الگوی مصرفی خود در باب درس و دانشگاه از کله سحر رفتیم سر کلاس و با دیگر همکلاسی‌های عزیز و اساتید محترم حضور بهم رساندیم و در همان راستای فوق‌الذکر به هر ضرب و زوی شد سعی کردیم هیچ کلاسی را نپیچانیم!

فقط یک مسئله و آن هم این بود که به گمانم یه چند جلسه‌ای طول خواهد کشید تا من به قیافه جدید المدل دوستان و همکلاسیام عادت کنم! نمی‌دانم تو این تعطیلات چه اتفاقی براشون افتاده که کلهم اجمعین به لحاظ ظاهری تغییر دکوراسیون دادند و باید دنبال نشانه و ردی آشنا بگردم در چهر‌هاشان تا به‌جا بیاورم و بشناسمشان!  کلی فسفر سوزوندم روز اولی!
آخه همه‌چیزشون عوض شده از مدل و رنگ و استایل مو و نحوه به‌هم ریختگی و بیرون بودنش از مقنعه و رنگ چهره و رنگ سرخاب و سفیداب و باقی مسائل جزئی دیگر!

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 11:41 PM توسط هدی نجفی |

دیدن خانواده کلاه‌قرمزی و پسر خاله و آقای مجری از تلویزیون، آن‌هم بعد از سال‌ها دوری؛ اتفاق خوبی است که در این ایام عید روی‌ داد و تحسین همه را برانگیخت!
  این اتفاق کمی نیست و دست زدن به نوستالوژی‌های دوست‌داشتنی جسارت و جراتی می‌خواهد که ظاهرا این دو " حمید جبلی و ایرج طهماسب" دارند که به نحو احسن هم به از بسش بر آمدند.  دست‌زدن و دوباره آوردن کاراکترها و داستان‌هایی که روزگاری محبوب بودند و برای نسلی خاص خاطره‌انگیز، معمولا خوب از آب در نمی‌آید و همه چیز را خراب می‌کند ولی این بار یک استثناء بود که نه تنها چیزی را خراب نکردند بلکه بهتر و پرشورتر از قبل نیز آن‌ها را به ما برگردانند تا بدانیم که قهرمان خنده نسل ما تمام نشده و هنوز می‌شود در مقابل این جعبه جادوئی نشست و خندید و ساعتی را خوش بود و دوره ما هنوز سر نرسیده.  هر چند که بچه‌های الان از این عروسک‌ها خاطره‌ای ندارند و خندیدن با این‌ها و موش‌های مدرسه موش‌ها و  حیوانات مادر بزرگه و ... مال خود ماست.
  این‌ها تمام خاطره و نوستالژی نسلی بودند که سرگرمی و تفریح زیادی نداشتند و تنها روزنه ما برای خنده و کمی شاد بودن بودند. که روزهای سیاه و سفید کودکی آخود ن دوره را در مقابل همین‌ کاراکترهای شوخ و شنگ گذاشتیم و آمدیم و رسیدیم به این‌جا ...
  واقعا آوردن چنین کاراکتری از گذشته به آینده ریسک بزرگی بود و چه‌بسا اضافه کردن یکی دو کاراکتر جدید هم از این رو بود که به ما ثابت کنند که هنوز می‌شود و می‌توانند ایده جدید خلق کنند و ما را بخندانند. مائی که از سریال‌های طنز نود شبی و دیگر طنز‌هائی که کل منطق و شعور مخاطب را به سخره می‌گرفت، خسته شده بودیم.  این ایده‌ای خلاق و جالب برای خنده خنکائی بود که منتظرش بودیم و می‌خواستیمش!
   کلاه قرمزی  و  خانواده حالا پرجمعیتش ولی دارند دوباره می خندانند و این به نسل نوستالزی‌باز ما این حس را می‌دهد که تمام نشده‌اند. که می‌توانند باز هم خودشان را تطبیق بدهند. می توانند با آینده خود را سازگار کنند و این دستاورد عجیبی است.
  دست مریزاد و احسنت! به جسارت و ریسکش می‌ارزید آقای جبلی، آقای طهماسب!  و ممنون و متشکر از این‌که  خاطرات ما  را خراب نکردید.
  آوردن کاراکتر جدیدی چون پسر عمه زا  ـ که جواد خراب خنده‌اش بودـ و کندی گیگیلی و همان پسر خاله و سر و کله زدن باران کوثری به‌عنوان خاله با آنها و ...  دکور مناسب و این‌که هر قسمت کسانی را می‌دیدی که دارند با این عروسک‌ها سر و کله می‌زنند که اصلا فکرش را هم نمی‌کردی آنها را اینجا ببینی. مثل حاتمی‌کیا و مرضیه برومند و امین حیائی و پانته‌آ بهرا م و خانواده آتیلا پسیانی و دیگران. که هر کدام در نوع خود عالی و بی‌نظیر بودند. ولی قسمت پانته‌آ بهرام و بلائی که سرش آوردند، واقعا بی‌نظیر بود.
   
  فقط حیف که ما از بس تلویزیون‌مان خاموش بود، دیر و بعد از چند روز شانسکی متوجه این برنامه شدیم و حیف که امروز تمام می‌شود و می‌روند نمی‌دانم تا کی!

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 4:38 PM توسط هدی نجفی |

  1. برای مادرِ مادربزرگِ دوستم یا مادربزرگِ مادرش طلب آمرزش و آرامش دارم که امروز صبح به رحمت خدا رفتند و حال جمعی که آماده رفتن بیرون بودند را در آخرین لحظات ممکنه در قوطی کردند!
  2. حالا هم هی جواد بنشیند و بگوید که یه حسی به من می‌گفت که امروز نمی‌شود بریم بیرون و یا این‌که امدام اعصاب مرا رنده کند که این آه همون بنده خدائیه که  اول تعطیلات گفت بیائید بریم یه جائی و تو قبول نکردی  ـ حالا بماند که به‌زعم ایشون (همون‌بنده‌خدا) من الکی و همین‌جوری دارم این‌طوری رفتار می‌کنم ـ و یا هر چیز دیگر!
  3. ما هم از لجمان ـ با خودمان ـ نشستیم خانه و بند و بساط را گشودیم و خوردنی‌های چیده شده را می‌خوریم و خاطره‌های سیزده بدرهای گذشته با خانواده‌های خویش را مرور کردیم و سعی کردیم با خندیدن کمی از حس حال‌گیری و سوختگی را کاهش دهیم!
  4. همین دیگه! مگه چیه ! خنده داره؟!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 5:26 PM توسط هدی نجفی

بالاخره امروز ما هم رفتیم بیرون و یه دوری زدیم که طبیعت بهاری خیلی هم دلتنگ ما نشه و دق نکنه از دوری  و بی‌محلی ما!
مثلا صبحی رفتیم  یه پارکی که زود هم برگردیم خونه! اما نشون به اون نشون که به قاعده یه عشیره بار و بندیل را در کوله  چپاندیم و راهی شدیم!
 هوا همه جوره بود: اولا که شدیدا سرد بود. یه بغل باران آمد. یه عالمه باد و سوز و سرما. یه سفره برف. دریغ از دو قطره آفتاب.
اگر هم پارک را برای مثلا یک‌هفته محاصره می‌کردند. فقط ما دو نفر از اونجا زنده بیرون می‌اومدیم، به‌خاطر اینکه یه عالمه خوردنی همرا داشتیم. البته اگر قبلش از سرما یخ نزده باشیم.

این هم عکس‌های ماخوذه با دوربین داغان موبایل داغان‌تر بنده از دامان طبیعت!
@  و @  و @ 
عجب پست بی‌مزه و مزخرفی! شما ببخشید...

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 3:43 PM توسط هدی نجفی

خبر خاصی نیست و روزهای بهاری دارند به سرعت می‌گذرند و باز باید شمرد که چند روز از بهار  گذشته و چند روز مانده به فلان اتفاق و فلان روز و بهمان فصل و ....
گفتم که خبر خاصی نیست و نه کسی می‌آید خانه ما و نه ما جائی می‌رویم و نه هیچ‌چیز دیگر!
پایم هم بهتر شده، البته از فرط کم‌محلی و بی‌توجهی بنده دق کرد و خوب شد!
مهمترین اتفاق این‌روزها همین‌که سر صبحی از خانه زدم بیرون و کلی زبر باران و برف بهاری برای خودم گشتم و تنهائی خوش بودم و سر ظهر که برگشتم  حالم اساسی خوب بود و یه بند تا غروب ایستادم به درست‌کردن شیرینی و غذاهای جدید و حالم بیشتر خوب بود و کیفوری صبح کار خودش را کرده‌بود!
مثلا این شیرینی‌ها  @ و @ که اولی یه جور شیرینی گره‌ای ایتالیائی و دومی هم که شیرینی نارگیلی!
این هم از برف بهاری  #

فعلا تا بعد ....

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 7:31 PM توسط هدی نجفی

پروژه خانه تکانی   در آغازین روزهای بهاری با پیچ‌خوردگی پا اجبارا و البته به اصرار  و خواست جواد از امروز یا در اصل از دیروز تعطیل شد. بهانه خوبی شد تا زودتر درس و مشق را مورد تفقد قرار دهم   تا کمی این‌پا بهتر شود و بتوان در این هوای عالی و بهاری    قدمکی بزنیم و  کیف کنیم! 
همین‌که توانستم در بحبوحه آن‌همه درد و سیل اشک  جواد را راضی کنم که مرا نبرد بیمارستان و این‌جور جاها کلی شاهکار کردم   
به جواد قول دادم خیلی به این پای زبان‌بسته فشار نیاورم تا بلکه او هم رضایت بدهد و آن را از گردنم آویزان نکند!!!  ایشان کلی الان باحساس دکتر بودن مي‌کنند    حالا هم باید غر و لندهای آقا را تحمل کنم که مگر نگفتمت بسه! آخه چرا این‌قدر به این در و دیوار خانه گیر داد یکه آخر سر آهشون دامن پات را گرفت تا بتونن چند روزی از دستت نفس بکشن!!!
حالا هم مدام من پا هوار در رفته را می‌پاد تا مبادا دست از پا خطا کنم   
در پایان  از ماشین لباس‌شوئی   تشکر و سپاس فراوان دارم، بابت همکاری بی شائبه‌ای که در این ایام با من داشته
خدائیش گناه دارم   و الان اصلا وقتش نبود 
  
پ.ن: البته این غیر از آسیب جدی بود که به خاطر استفاده بی‌رویه از مواد شوینده و اسید و وایتکس و سرکه و جوش‌شیرین و این جور چیزها به جهاز تنفسی و البته پوست دستم وارد کردم که دم به دقیقه داد و سرفه به هوا می‌رفت...

+ نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 1:59 PM توسط هدی نجفی |

بهاری دیگر آمده‌است،

آری

اما بر آن زمستان که گذشت

نامی نیست ...

+ نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 4:28 PM توسط هدی نجفی |

 

خدا جون فقط  بگو مشکل کجاست و دقیق نمی‌گیری که باید چه کنی؟!

  " حول حالنا" رو دقیقا نمی‌دونی یا " احسن الحال" را ؟!

بگو که مشکل رو حل کنیم  و کلا در جریان باشیم که لااقل برای سال آینده با هم پرابلم و سوء تفاهم مجدد نداشته باشیم...

با تشکر
بنده فعلا شاکی تو

+ نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 5:40 AM توسط هدی نجفی