تبليغاتX
حرف‌هائی به‌رنگ سکوت
 

شنیده بود بعضی‌ها با سیاه‌کردنِ‌ دیگران پول  در‌ می‌آورند.
ولی اهل این‌کارها نبود. بی‌پولی بد جوری فشار می‌آورد.
برای شب‌ِعیدِ بچه‌ها نمی‌توانست چیزی بخرد و از آنها خجالت می‌کشید.
سرانجام ناچار شد سیاه‌کاری کند ....
روی خودش را سیاه کرد و با هزار خجالت و لکنت می‌خواند و می‌رقصید:
ارباب خودم سلام و علیکم
....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 2:20 AM توسط هدی نجفی |

نه تولد و نه جشن عروسی و نه احیانا ًمراسم عزا  و ختم! فعلا و تا اطلاع ثانوی حوصله هیچ دور هم بودن و جمعی را ندارم!
البته دلیلش هم یا می‌تواند افسردگی باشد یا اینکه " گاهی اوقات کمی و گاهی اوقات دیگر کمی بیشتر، هیچ میلی به دیدن یک عده آدمی ندارم" یا سر درد و یا هر کوفت دیگری که باشد فعلا و در حال حاضر اصلا مهم نیست!
چیزی که الان خیلی برایم مهم و نقش‌ِحیاتی دارد این است که من دلم باران می‌خواهد. نه از این باران‌های نم‌نم و خیلی لطیف! نه! از اون باران‌های چندساعته اساسی تند تند که زیرش راه بروم و یک دل سیر خیس شوم و شاید اشکی چیزی... بعدش هم کمی سبک و رها شوم!!!
شاید حالم کمی بهتر شد! خدا را چه دیدید؟!
حالا هم گیر دادم به آسمان و ابرهای‌بی خاصیتش که معلوم نیست اون بالا مشغول چه کاری هستند که باریدن یادشان رفته!
آهای ابرهای بازیگوش که در آسمان برای خودتان ول می‌چرخید!
یه‌کاری بکنید دیگه! شما دیگه چرا با هم قهرید؟ شما هم از همدیگر فرار می‌کنید و روی دیدن هم را ندارید که این‌قدر دور از هم ایستاده‌اید که ....
کمی نزدیکتر بروید! ببارید لطفاً! 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 10:10 PM توسط هدی نجفی

*ذهم مغشوش و دلم گرفته‌است و از تماشاچی بودن دیگر خسته شده‌ام. به محض اینکه به خانه برمی‌گردم و با خودم تنها می‌شوم یک‌مرتبه حس می‌کنم که تمام روزم به سرگردانی و گم‌شده‌گی میان انبوهی از چیزهایی که از من نیست و باقی نمی‌ماند، گذشته است.

* میان این همه آدم‌های جوراجور آنقدر احساس تنهایی می‌کنم که گاهی گلویم می‌خواهد از بغض پاره شود. کاش در جای دیگری به دنیا آمده‌ بودم. چه دنیای عجیبی‌ست. من اصلاً کاری به کار هیچ‌کس ندارم و همین بی‌آزار بودن من و با خودم بودنم باعث می‌شود همه درباره ام کنج‌کاو باشند. نمی‌دانم چطور باید با مردم برخورد کرد. وقتی تفاوت‌ها را می‌بینم، مغزم پر از سیاهی و ناامیدی می‌شود و دلم می‌خواهد بمیرم.

* بدی‌های من به خاطر بدی کردن نیست. به خاطر احساس شدید خوبی‌های بی‌حاصل است. می‌خواهم به اعماق زمین برسم. عشق من آن‌جاست، در آنجایی که دانه‌ها سبز می‌شوند و ریشه‌ها به‌هم می‌رسند و آفرینش، در میان پوسیدگی خود را ادامه می‌دهد. گویی بدن من یک شکل موقتی و زودگذر آن است. می‌خواهم به اصلش برسم. می‌خواهم قلبم را مثل یک میوه‌ رسیده به همه‌ شاخه‌های درختان آویزان کنم…

* از کتاب شهر آشوب

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 9:25 AM توسط هدی نجفی

...

...

...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 11:57 AM توسط هدی نجفی

 

گرد و خاک‌های خانه صدایم می‌زنند؛

ولی اصلا حس و حال‌ خانه‌تکانی  را ندارم!

یعنی طلبش هست؛

ولی حسش نیست!

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 8:49 PM توسط هدی نجفی |

  1. بالاخره امروز تمام شد. تقریبا بعد از یک‌ماه دوندگی، مراسم انصرافم به پایان رسید و متاسفانه رسما یک دانشجوی منصرف از ادمه تحصیل در رشته زیبا و البته سخت زبان فرانسوی هستم.
    از همه عالم و آدم امضا گرفتم. از تمام جاهائی که حتی در طول این یک ترم تحصیل از کنار آنها رد نشده‌ام که هیچ، اسم‌شان را هم نشنیده بودم؛ هم امضا گرفتم. فقط کم‌مانده از خود جناب جاسبی و هیات موسس دانشگاه آزاد هم امضا بگیرم.
    از یه جائی به بعدش دیگه کم آوردم و جواد گفت که در این کار و کلا گرفتن تسویه و اینا مهارت وتجربه دارد و مابقی کار را به عهده گرفت. جواد هم رفت و هزارتا امضا از این‌ساختمان و آن‌‌ساختمان جمع کرد تا .... تا این‌که از یک جائی به بعد امر فرمودند که باید خودم را ببینند تا امضا بدهند!  ... بنده هم رفتم اما خیلی مرا ندیدند، چون همان مسئول دفتر پرونده و کاغذها را پیش ایشان برد و مرا ندیده ونپسندیده امضای آخر را مرحمت فرمودند! برگشتم دانشکده و ادای آخرین مراحل ...
    القصه خدا را شکر که از ما استشهاد محلی نخواستند!!!
  2. تصمیم برای انصراف‌دادن سخت بود. چون زبان فرانسوی را با تمام سختی‌هایش دوست داشتم و علاقمند یادگیری و درگیر شدن با آن بودم. اما چه‌کنم که ظاهرا این علاقه یک‌طرفه بود و او داشت رسما و کاملا مرا از پای در می‌آورد و سر ناسازگاری با من داشت! از طرفی در حق زبان انگلیسی خیلی داشتم اجحاف روا می‌داشتم و در طول این یک‌ترم کمتر مورد تفقد قرار می‌گرفت!
  3. البته جواد هم دیگه داشت اساسی شاکی می‌شد که چرا دارم با خودم چنین می‌کنم و دارم از پا در می‌آیم و ...
  4. حالا هم مثلا قرار شد که در زبان انگلیسی را به یک‌جای آبرومند برسانم و بعد بروم سراغ زبان دیگر!
  5. نکته جالب این است که این ترم به‌عنوان یه سه واحد ناقابل زبان فرانسه هم به ما ارائه دادند که جای بسی خرسندی و مسرت را برای بنده فراهم کرد! لااقل به این بهانه آموخته‌های همان یک‌ترم فرانسه از یادم نرود و مرور شود. البته این منوط به این است که من بروم سر کلاس و استاد بیچاره سعادت یابد که مرا زیارت کند! ایشالله بعد از عید توفیق نصیبش خواهد شد!!
  6. کلی برای این‌کار دلیل منطقی داشتم و مطمئنم که اشتباه نکردم!
  7. یادم رفت چی می‌خواستم بگم. حالا بعدا اگه یادم اومد می‌گم!

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 8:52 PM توسط هدی نجفی |

 

ای دل چه اندیشیده‌ای در عذر آن تقصیرها
زان سوی او چندان وفا، زین سوی تو چندین جفا

چندان دعا کن در نهان، چندان بنال اندر شبان
کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا

گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت…
فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا

* اینجا متن کامل این شعر  زیبای مولانا هست.

* از اینجا هم می‌تونید گوش کنید: ای دل چه اندیشیده‌ای ...

 

+ نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 11:6 PM توسط هدی نجفی |

پیرو پستِ قبلی اعتراف می‌کنم که شدیدا جو زده شدم و طی یک اقدام انتحاری و کاملا خودجوش بعد از نود و بوقی شش عدد کاموای خوشکل خریدم که حالا مثلا سر فرصت و هر وقت شد و جلوی تلویزیون و اینا بشینم ببافم و مثلا شالی چیزی که از کار در بیاید، برای زمستان سال بعد قابل استفاده باشد لااقل!
راستش چند وقتی بود که می‌خواستم کاموا بگیرم، ولی اصلا نمی‌شد. تا این‌که چند روز‌قبل که با جواد مثلا داشتیم قدم‌‌می‌زدیم، کامواهای چیده شده پشت شیشه مغازه خرازی اساسی چشمک می‌زدن و دل‌ام را بردن و جواد هم بر خلاف عادت همیشگی، جمله تاریخی‌اش را نگفت؛ که: " حالا بذار بعدا، سر فرصت بیا بخر" ـ این بعدا سر فرصت مربوط است به‌زمان بی‌زمانی، چون هیچ‌وقت از راه نمی‌رسد ـ پایه شد و چندتائی پسندیدیم و خوش و خرم خریدیم. حتی تا آن‌جایی دچار جوزدگی شده بودم که دو جفت میل‌بافتنی خریدم! که مثلا هم‌زمان دوتا شال را با هم ببرم بالا! احتمالا  فکر می‌کردم که با پا هم می‌تونم ببافم! خلاصه که از شدت ذوق‌زدگی و البته جوگرفتگی مفرط و تست هوش ـ می‌گم چرا ـ همان شب نشستم ببینم که اصلا چه‌جوری می‌شه بافت؟!
آخه راستش من در خوش‌بینانه‌ترین حالت یه چیزی قریب به ۱۰ ـ ۱۲ ساله که اصلا دست به میل‌بافتنی و  کاموا نزدم که هیچ؛ حتی یه‌چیزی در همین حدود هم از کنار کسی که در حال بافتن باشد هم رد نشدم!!! حالا یه‌کاره بعد از این‌همه وقت این‌همه کاموا گرفتم، که مثلا علی‌الحساب یه سه‌تائی شال‌گردن ببافم!
دست‌به‌کار شدم. قدم اول سرانداختن که با رجوع به حافظه بدک نبود ولی اصل نبود. حتی دو سه رج هم همان‌جوری بافتم! دیدم نمی‌شود! آدمی هم نیستم که زرتی برم از کسی بپرسم و آویزیون دیگران بشم! یه سرچ مختصر تو گوگل و رسیدن به چندتا ایده و استارت کار! بعد مجددا به این نتیجه رسیدم که خدائیش خیلی باهوشم که هنوز یادمه و از خودم کلی خوشم اومد!!!
حالا هم از اون‌روز تا حالا کار من شده بافتن و بافتن و بافتن. نتیجه‌کار قاعدتا باید چیزی باشد شبیه شال برای جواد. تجربه جالبی است وکلی داره خوشم میاد. جواد هم کلی داره تشویقم می‌کنه و معتقده که از وقتی بافتن رو شروع کردم، روحیه‌ام خیلی بهتر شده! راست هم می‌گه؛ چون دیگه کل حواسم به بافتنی هست و دیگه کمتر به پر و پاش می‌پیچم و دیگه سر کار کردن با کامپیوتر هم با هم دعوا نمی‌کنیم و کمتر حرف می‌زنم و کلا موضوعی برای تو سر و کله هم زدن نداریم انگار!
درس و مشق را هم تعطیل کردم و نشستم به بافتن! گردن درد بیچاره هم که خوب نشده هی بدتر می‌شود و دیگه بستن روسری و شال و اینا کفاف نمی‌دهد و به پیچاندن ملافه دور گردن رسیدمٰ بلکه کمی بهتر شود.
حالا هم تو همین یکی دو روزه نصف شال را بافتم و جواد هم‌چنان تشویقم می‌کنه!  قول داده که اگه تا یه‌هفته دیگه تمومش ‌کنم، علاوه بر این یکی دو هفته باقی‌مانده از زمستان اوایل بهار و در برابر هر نسیمی هم از آن استفاده و محکم ببپیچدش دور گردن‌اش!
از طرفی هی می‌گوید: " که این طرحش خیلی قشنگه و دوست‌دارم که یه پلیور و هم کلاه ازش داشته باشم" دیدم قضیه داره جدی می‌شه. گفتم "که بلد نیستم" در طرفة‌العینی دو سه کتاب آموزش بافتنی دانلود فرمودند، اون هم به زبان انگلیسی! با این توجیه که " این‌طوری هم بافتنی یاد می‌گیری و هم زبان‌ات تقویت می‌شه و دیگه از درسات هم عقب نمی‌مونی " !!!
حالا من تا کی به این امر شریف مشغول باشم و هم‌چنان در جو زدگی به‌سر ببرم، الله اعلم!
البته باید بگم تا کی‌می‌توانم ادامه بدهم؟! چون تا همین‌جاش اساسی گردن و شانه و دست و مچ و اینا را داریم می‌بازیم!

+ نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 9:6 PM توسط هدی نجفی |

به نظر من هر کسی باید برای خودش یک میل بافتنی و کاموایی داشته باشد که وقت و بی‌وقت برای خودش یه گوشه‌ای بنشیند و ببافد. اصلا هم فکر نکند که این یک کار بیهوده و مزخرف است. کار آدمای علاف وبیکار است.  فقط ببافد و ببافد و ببافد. حتی خیلی هم نتیجه کار برایش مهم نباشد. ببافد و تمرین کند. تمرین  چیزهایی شبیه بی‌فکری، سکوت، نیاندیشیدن و  حرص‌نخوردن و از این جور چیزها!
اوایل هنوز حواس‌اش را کامل نمی‌تواند بدهد به بافتنی‌اش. هنوز ذهن برای خودش این‌ور و آن‌ور می‌رود و برای خود سیر و سیاحت می‌کند. کم‌کم که ذهن‌اش معطوف بافتنی‌اش شد، دیگه خیلی چیزها یادش می‌رود. کل هم و غم‌اش می‌شه دانه‌های بافتنی که هی دارند جان ‌میگیرند و در مقابل چشمانش قد علم می‌کنند. حواس‌اش می‌رود به دانه‌هایی که هی یکی یکی از این میل سفر می‌کنند به اون یکی میل بافتنی. حالا دیگه هی دلش می‌خواهد یه گوشه‌ای برای خودش بنشیند و ببافد. آرام و با حوصله؛ یه رج زیر...یه رج رو...یه رج زیر... یه رج رو...یه رج زیر...یه رج رو...یه رج زیر...یه رج رو...یه رج زیر...یه رج رو...
 
دیگه حواس‌اش پرت می‌شه از موعد قسطی که داره سر می‌رسه و حسابی که هنوز خالیه.  
یه رج زیر...یه رج رو...
دیگه حواس‌اش پرت می‌شه از حرف صاحب‌خانه و مبلغ زیاد شده اجاره.
یه رج زیر...یه رج رو...
دیگه حواس‌اش پرت می‌شه  از سر و صدای آزار دهنده همسایه‌ها و ...
یه رج زیر...یه رج رو...
دیگه حواس‌اش پرت می‌شه از  نگرانی‌هایی که دارد و ...
یه رج زیر...یه رج رو...
دیگه حواس‌اش پرت می‌شه  از سر درد و  ....
یه رج زیر...یه رج رو...
دیگه حواس‌اش پرت می‌شه  از ...
...
یه رج زیر...یه رج رو...
...
یعنی واقعا حواس‌اش پرت شده یا دارد تظاهر می‌کند و ادا در می‌آورد که به چیزی جز همین بافتنی فکر نمی‌کند و نگران چیزی نیست جز همین دانه‌هایی که هی از این‌یکی میل سفر می‌کنند به آن یکی میل؟!

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 11:27 AM توسط هدی نجفی

دوباره با تو شکفتم، چه اشتباه بزرگی
و از دلم به تو گفتم، چه اشتباه بزرگی

گناه دومم این‌بود، ای شعار دو پهلو!
که روی‌تیغ تو خفتم، چه اشتباه بزرگی

تویی که سخت شکستی مرا به جرم صداقت
و من که هیچ نگفتم، چه اشتباه بزرگی

و زخم‌های کبودی که از شماتت مردم
درون سینه نهفتم، چه اشتباه بزرگی

و در کنار دلم، غرق در بهار خیالی
دوباره با تو شکفتم، چه اشتباه بزرگی

}}} از دفتر اشعار گذشته

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 5:27 AM توسط هدی نجفی

با سلام و عرض ادب


  1. زین‌پس پست‌هائی که به درد و آه و ناله‌های جسمی ‌ما ارجاع دارند را با عنوان درد واره‌ها و البته شماره‌گذاری شده و به ترتیب خواهید دید. با این ترفند به دوستانی که اعصاب ضعیفی دارند یا شارژ  باتری قلب‌شان رو به اتمام است و یا هر مشکل نروسی و دپرسی دیگری که دارند، هشدار می‌دهم که اگر زود به‌هم می‌ریزند می‌توانند این مطلب را نخوانند و از روی تیتر آن تشخیص دهند که مناسب حال و احوال ملایم آنها نیست. بنابراین دیگر دینی به گردن این‌جانب نیست که بگویند تا نصفه‌های مطلب آمدیم و تازه فهمیدیم که موضوع از چه قرار است و دیگر گیر افتادیم!! می‌توانند با دیدن عنوان مطلب آن را نخوانند و دیگر هم به جان من نق نزنند و خدای نا کرده خاطر مبارک و  آبی‌شان مکدر نشود!!
  2.  
    زین‌پس مطالب این وبلاگ فخیم اندک تغییری پیدا خواهند کرد و متناسب با حال و هوای نگارنده و راقم این سطور خواهند بود و شاید بیشتر و کمی صریح‌تر به برخی از چیزها نگاه خواهد داشت و کمی هم هر چه دل‌تنگش بخواهد خواهد نگاشت! می‌توانید نخوانید!!

  3. این‌جانب رسما اختیار این‌وبلاگ و یکی دو وبلاگ دیگرم را در دست دارم و هر وقت صلاح بدانم امکان کامنت گذاشتن را غیرفعال می‌کنم به‌چند دلیل، که از ذکر آنها طفره می‌روم چون می‌توانم!

  4. سعی کنید این نکات را با لحن خوبی بخوانید، آخری را با لحن بدی خواندید، بهم برخورد!

  5.  امیدوارم هیچ عزیزی از من نرنجد و اگر رنجید زود فراموش کند!  و باز هم امیدوارم که با این کار خود را از نظرات ارزشمند و دلسوزانه و کارساز شما محروم نکرده باشم!

  6. امید این‌که صراحت بعد از اینم باعث نامهربان شدن بعضی‌ها با وبلاگ نشود!

  7. از بی‌جنبه‌ها در فرصت دیگری پذیرائی خواهد شد.


نویسنده متفرعن و از خودراضی و خودگیر و سخت‌کوش وبلاگ
هدی

 

+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 9:53 PM توسط هدی نجفی

چند روزی‌است که بحمد الله و المنة گردن مبارک‌ درد معتنابه و متناوب و شدیدی را بر ما روا می‌دارد. به‌حدی که گردش به‌هر چهار جهت‌اصلی و هشت جهت‌فرعی امری محال و غیر ممکن است. به‌این بهانه ما با گردنی سرفراز و برافراشته روزگار می‌گذرانیم و گاهی هم نم اشکی چیزی از خود می‌فشانیم که الحق دردش شدیدتر شده و بی‌پدر با مسکن و غیره هم رضایت به رخت بربستن از جان وتن ما نیست. خوابیدن و سر بر بالش نهادن نیز با مقادیری درد الیم و فراوان و آه و ناله  و اشک همراه‌ا‌‌ست. گفتیم خوب می‌شود که نشد و کم‌کم به کتف و سر و اینا هم سرایت فرمودند و تکان دادن دست نیز به آرزوئی دور شبیه گشت. لاکن ما از رو نرفتیم و بعد از چند روز خانه نشینی اجباری حدالامکان از تحصیل‌علم غافل نماندیم ولی بعد از ساعتی علم‌اندوزی و شدیدتر شدن سردرد و گردن و ... کت‌بسته و تحت‌الحفظ حسب الامر و البته تحت‌معیت جواد به خدمت طبیب رفتیم و با اشاره سر و چشم جواد ما نیز مغر آمده و شرح ما وقع را عرض داشتیم که کاری نکردیم جز: چهار ـ پنچ ساعت پشت کامپیوتر نشستن و پشت بندش هم دو ـ سه ساعتی درس خواندن و متعاقبا کمی هم رفت و روب خانه و از این کارهای جزئی دیگر! که بعدش درد  و ناتوانی در حرکت‌گردن و خشکی و اینا نصیب ما گشت! مثلا ما از چیزی خبر نداریم!
طبیب  ـ که گویا همین چند لحظه پیش وی را از لُپ‌لُپ یا چیزی شبیه به آن استخراج فرموده‌اند ـ  و البته به‌انضمام راپورت جواد به دکتر مبنی بر ضربه‌فنی چند ماه قبل  و کلا حساس بودن مهر‌ه‌های عزیز ما قبل و بعد این واقعه؛ ایشان ـ طبیب معزز بیمارستان معززتر ـ نیز محض خالی نبودن عریضه مقداری ما را لایق تنبیه و توبیخ دانستند و چندین آمپول در حد خانواده و قرص به قاعده یک عشیره مهمان فرمودند. ما هم یک‌آمپول را علی‌الحساب نوش‌جان فرمودیم و به امیدی که الساعة‌است که کلیه عضلات گردن و سر و متعلقات شُل خواهند شد و از این درد خلاصی خواهیم یافت راهی منزل شدیم.
عضلات به‌حدی شُل شدند که دیگر کمتر اختیار سر و گردن خویش را داشتیم و هر جا و هر طرف که دری در حال باز و بسته شدن بود خود را به آن می‌کوبیدیم و با چند ثانیه تاخیر متوجه شدیدتر شدن درد می‌شدیم و جواد این‌بار به‌جای غُرهای سابق مبنی بر رفتن به نزد طبیب و این‌ها، حال دارد به این‌جانبِ گردن بسته و گردن راست‌کرده می‌خندید و هر چند دقیقه یک‌بار چکاپ می‌فرمودند که دردش بهتر شده یا خیر؟!
امروز نیز در راستای رهایی از شر آمپول خانواده به حیله عرض داشتیم که بهتر شدیم ولی گمان کنم که فردا را تاب نیاوریم و تلافی مافات خواهد شد!!!
خلاصه که بساطی داشتیم که خداوند منان این‌قسم درد را نصیب هیچ دوستی و دشمنی نفرماید.
گفتم بیایم این‌جا و این‌ها را بنگارم که مبادا خدای‌ناکرده لال و گردن‌زهوار در رفته از دنیا برویم!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 0:44 AM توسط هدی نجفی