راستش دیگه خسته شدهبود. وقتش بود زن بگیرد و یک زندگی خوب داشتهباشد. مثل خواهر و شوهرخواهرش. روزهای تعطی بنشیند در خانه .هی کولر تعمیر کند. چای بخورد. غر بزند و کانال تلویزیون عوض کند .... و گرفت. اما زنش مثل خواهرش نبود.
اهل گردش بود. کوهنوردی، مسافرت. او هم مثل شوهر خواهرش نبود. نمیتوانست با خواستههای زنش کنار بیاد .... و ناچار از هم جدا شدند. خیلی راحت و بیسروصدا.
حالا او در خانه است. خانه مادرش. و مادرش در فکر است باز برایش زن بگیرد.
یک زن خوب مثل خواهرش!!!
خدایا خیلی ازت ممنونم، یعنی تو از قبلش هم تا این حد به من نزدیک بودی و من گاهی فراموشم میشد؟! البته فکر کنم بیشتر دلت به حالم سوخت و یا حالا هر چیز دیگری که بود، خیلی بهجا بود. ممنون!
خدای مهربان من! خودت که شاهد بودی از یکطرف با کیسه سنگین کتابهایی که دستم بود، اون همه جمعیت هم که اونسر میرداماد ایستاده بودند ـ البته من چون خیلی آدم دور اندیشی هستم، میآیم اینور قبل از چراغ منتظر رحمتت میایستم؛ مدت بیشتری میایستم اما از تحمل فشار جمعیت و سوت اون آقاهه و... در امان میمانم ـ تاکسی هم که یا اصلا نبود و یا اگر هم بود صندلی جلویی خالی نبود. و یا اگر هم خالی بود یهو یکی پیدا میشد و تندی میپرید و لبخند ظفرمندانهاش را تحویل من میداد. از زور خستگی کمی طول کشید تا فهمیدم که بوق دیگر ماشینهای پشت چراغ قرمز همه تاکسی و مسافرکش شخصی نیستند.
پروردگارا خودت دیدی که من با اون همه بار و بندیلی که داشتم محال ممکن بود عقب سوار شوم. چون بهفرض اگر هم خودم جا میشدم، رسما باید میچسبیدم به آقای کناری! بعدش کیسهسنگین کتابهامو میدادم دستش و کوله را هم میدادم دست آقای اونوری که در بسته شود. کلراه هم اعصابم خورد و خمیر میشد و شانس بیارم باز با کسی دعوام نشود. یعنی عملا و شرعا امکانپذیر نبود. از طرف دیگر نیم ساعت وایسادن هم دیگه داشت به من فشار میآورد.
خدایا ممنونم که آن پراید را رساندی. صندلی عقب کلا خالی بود. یکلحظه دل را به دریا زدم و یقینا با تمام وجود خود را به تو سپردم. یعنی از صمیمضمیر و اعماققلبم از تو خواستم که مسافر بعدی که قرار است کنار من بنشیند خانم باشد. به نظر سخت نبود ولی برای من خیلی حیاتی و مهم بود. خودت که شاهد بودی تا این ماشینه چراغ را رد کند و معلوم شود مسافر بعدی از چه جنسیتیاست، دل چون گنجشکی میتپید!
خدایا محشر بود کارت! کار را به دونفر حساب کردن نرساندی و مسافر بعدی نه تنها زن بود بلکه دقیقا سر کوچه ما میخواست پیادهشود. تازه مسافر کناری او هم زن بود! یعنی از این بهتر نمیشد. نفس راحتی کشیدم و کلی شکرت کردم. اگر جا بود، سجده شکر هم بهجا میآوردم. تازه متوجه شدم کم مانده بود دستم از سنگینی کیسه کتابها بریده شود. با خیال راحت توانستم کیسه کتابها را مورد تفحص قرار دادم تا ببینم چی به چیه! اصلا ترافیک سنگین شریعتی هم برام مهم نبود. آخه مسافر کناریام یکزن بود.
وانگهی این یکی کارت هم عالی هم بود. ازت خواستم که توی داروخانه سر کوچهمان هم آن خانمدکتره باشد. هر چند کمی دست و پاچلفتیست ولی اشکالی نداشت. در کمال ناباوری او بود و من با آسودگی کارم را انجام دادم و خوش و خرم شروع کردم به بالا آمدن از سربالائی خانه!
البته اینجا هم به نظرم کمکم کردی و گرنه من را چه به حمل این کیسه و بار سنگین. و در حالی که این بیت شعر را زمزمه یا مزمزه میکردم "باری که حملش ناید زگردن / چون میتواند کشیدن این پیکر لاغر من" و نفسم بریده بود، رسیدم خانه خودمان!
خدایا ممنونم که امروز اینقدر کنارم بودی و هوایم را داشتی و جا بهجا همراهم بودی. یعنی تو اینقدر بهمن نزدیک بودی و من گاهی حواسم نبود. پس اگر گاهی از تهدل و اعماق وجودم چیزی از تو بخواهم مرا ناامید نمیکنی!
دیدم ناسپاسی است اگر چیزی نگویم و مراتب تشکر خود را بهجای نیاورم. همینطور کنارم باش و رحمتت را از من دریغ مدار.
الحق که خدایمهربان و خوبی هستی فقط من گاهی کمی و گاهی بیشتر بنده بدی برایت میشوم و گرنه تو همانی که بودی و هستی ....
پ.ن.۱: راستمیگن اونایی که ماشین دارن، از سنگینی و سختی حمل خیلی از چیزها خبر ندارن و اصلا براشون محلی از اعراب نداره! دوست و همکلاسیم لطف کردهبود و کل کتابها و دیکشنری ثقیلالوزن این ترم را بصورت یکجا از انقلاب برایم خریده بودند و دفعتا کل کیسه را داد دستم و ... ولی با وجود سنگینی آنها حلاوت انقلاب نرفتن همچنان بهقوت قبل سر جایش بود. جا دارد که از ایشان هم تشکر کنم.
پسری سراسیمه و نفس زنان وارد مغازه شد. تیپ لباسهاش و نوع خاص و زیر صداش توجه بقیه مشریان را هم بهخود جلب کرد. شلوارش را نمیدونم با چه ترفندی نگه داشته بود. چون تقریبا تا دم زانوش رسیده بود!
داشت کارت تبریک میخرید. ولی نه انگار سر یه چیزی با فروشنده بحث میکرد. کارتی با نوشته خاصی مد نظرش بود. تقریبا کل کارتها را زیر و رو کردند تا بلکه چیزی که او میخواست را بیابند.
کارتی میخواست که رویش نوشته شده باشد: " فقط تو را دوست دارم"
بالاخره بعد از کلی جستجو و تفحص، کارتی با این نوشته پیدا شد.
پسرک با آرامش و خونسردی تمام گفت: " از همین کارت ۱۰تا بدین" !!!
همه در مغازه و حتی خود فروشنده فکشان کف زمین بود!!!
اینروزها یکی هست که مرا زیادی مورد لطف و تفقد خویش قرار میدهد و اساسی مرا شرمنده خویش و محبت و لطفهایش میفرماید. ماندهام چهطور جبران کنم.
اینروزها یکی هست که وقت و بیوقت و معمولا هم آخر شب به گوشیم زنگ میزنه و شروع میکنه به فحش و بد و بیراه نثار من کردن. اون هم به زبان شیرین و سلیس عربی و البته با یک لهجه غلیظ و محلی اصل. اوایل که شماره ناآشنا را میدیدم و دستم اومد که نکنه ایشون باشه، میترسیدم و میلرزیدم. ولی حالا عادت کردم بهش. اگه چند روز تماس نگیره، نگرانش میشم.
حالا من چرا گوش میدم؟! اینکه برای چی داره فحش میده هم اصلا مهم نیست. چه فرقی میکنه که بدونم چرا و کیه. مگه تمام اون سالها میدونستم چرا دارم فحش میخورم که حالا هم باید بدونم. تازه چی از این بهتر، عربیام قوی میشه؛ چون خیلی وقته کسی باهام عربی حرف نزده و داره از یادم میره. صدا واضح نیست و هی قطع و وصل میشه. نگران بهنظر نمیاد که من هم نگران چیزی بشم. فقط ظاهرا از یه چیزی که نمیدونم چیه خیلی عصبانیه! صدا در واضحترین حالت باز هم آشنا نیست. من فقط آروم و بیصدا گوش میدم. تا بلکه دستگیرم بشه که قضیه چیه ؟!
صدا یهو وسط این مونولوگ مودبانه و خشخش تلفن و آنتن دادن و ندادن و اینا، انگار میذاره میره یه جائی مثلا تو مایههای دستشوئی جائی. یا میره آب بخوره یا شاید لیوان آب هم میدن دستش که خیلی هم معطل نشه و پول تلفن زیاد نشه.
آخه از یه جای دور داره زنگ میزنه. خیلی دور.
حالا هم چند روزه ازش خبری نیست. یعنی خسته شده یا کم اورده. کسی ازش خبر نداره. آخه عربی داره از یادم میره!

غصه دارم
وقتی خوب نیستی
غصهداری
وقتی غصه دارم
خُب این چهکاریه پس؛
خوب باش لطفاْ
...
گفته بودم که هر ساله همین موقع، تو بهمن برات تولد میگیرم. فکر کردی یادم رفته؟! مگه میشه که یادم بره اگه اون اتفاق لعنتی نمیافتاد و من ... تو اواسط مهر بدنیا میاومدی و الان باید ۴ ماهه میبودی.
دیگه الانا باید کامل من و پدرت رو میشناختی و از دیگران تمییز میدادی. دیگه الانا خندهها و لبخندات یک رفلکس صرفا ماهیچهای نبود، بلکه واقعا میخندیدی. تو میخندیدی و ما مست میشدیم. دیگه کم کم باید به فکر غذای کمکیات میبودم که چی خوبه و با چی شروع کنم بهتره برات. با تمام وجودم بغلت میکردم و موقع شیر دادنت یه عالمه نگات میکردم و از دنیا و مافیها جدا میشدم. با صدای گریههات که از خواب میپریدم،برات لالائیمیگفتم تا باز بخوابی و آروم بشی. برات قصههای قشنگ میگفتم و کلی باهات حرف میزدم. با خندهها و نگاه کردنت کل خستگی و انتظارم از یادم بره. گرفتار معصومیت و نیازهای تو میشدم. کلی به این فکر میکردم که بزرگ بشی مثلا چه شکلی میشی. آیندهات چی میشه و چه کاره میشی مثلا و از این حرفا. جای جای خونه باید ردی و بوئی از تو میداشت و حضورت را در زندگیمان اعلام میکردی. صدای خنده و گریههات پس زمینه خونه ما بود خونه پر بود از شادی حضورت. بزرگ شدن و پا گرفتنت را به نظاره مینشستم و کیف میکردم. حالا اینوقت شب باید تو بغلم بودی و شیرت میدادم و به این فکر میکردم که پوست سفید و قشنگت به پدرت رفته و اینکه مژههای بلندت به من ... اما نیستی و این همان حقیقت تلخ و ساده این روزهای من است....
دیگه داشتم کم کم نگران اومدنش میشدم. دی که تمام شده بود و بهمن هم به نیمه رسید و هنوز سر قرار نیامده بود. برف را میگویم. چه زیبا و آر ام و سپید و تند و تند میبارد. کاری به هیچکس و هیچچیز هم ندارد. آرام و بیسر و صدا همه را یکسان سپیدپوش میکند.
از خود صبح تا دم غروب بیرون بودم. اصلا حیف بود روز به این زیبائی را خانه بمانم. گیرم دنبال کارهای دانشگاه و انصراف و خرید و اینا باشد. اصلا چه فرقی میکند. حالم خوب است و برخورد بد آموزش و ... دانشگاه هم نمیتواند حالم را بد کند. می کوبم یهراست میآیم تجریش تا یهچیزهائی برای جواد بگیرم...
این هم گزارش مصور:
پ.ن.۱: خدای من یعنی روزی میآید که برف بیاید و من یک دوربین دیجیتالی ولو ساده داشته باشم و کاری جز عکاسی در آن روز نداشته باشم. بگردم و کیف کنم! یعنی میشود!
پ.ن.۲: شکر خدا نه اوضاع خودمون و نه کوچهمون به وخامت پارسال نشد.
* تیتر برگرفته از شعر برف نو "سروده شاملو" و به آهنگسازی امیر حسین سام است و اجرای علی بیات که ظاهرا قبلتر سالار عقیلی هم آن را خونده.
توضیح ۱ : این تعبیر را از "محمدصالح علا" وام گرفتهام.
من و جواد در نوع خود سوژه منحصر بفردی هستیم! و اصلا نمیگذاریم که زندگیمان برای چند لحظه هم که شده یهجور و شبیه به چند لحظه قبل باشه! کلا از بس که مدام کارهای عجیب و محیر العقولی انجام میدیم که اصلا برای دیگران و حضار محترم نمیتواند قابل درک و فهم باشد از بس که نا معمول است!
چون گاهی اینجوری هستیم
یا اینجوری
یا اینجوری
و گاهی هم
گاهی هم اینجوری
و بعدش هم
گاهی هم اینجوری
و البته گاهی هم اینجوری
و خب گاهی هم اینجوری
و از طرفی هم غالب اوقات خوش و خرم و بیخیال
که بالاخره یهچیزی میشه دیگه! و روزمرگیها را به نظاره مینشستیم
و ....
در کل تکلیفمون با خودمون هم معلوم نیست الحمدلله!!
البته تمام اینشیرینکاریها مربوط به هزاره قبل از افسردگی جواد بود و برمیگردد به دورانی که جواد کمتر غصه میخورد و کمتر نگران بود
الان جواد بههنگام پاس کردن قسط و اجاره سر هر ماه
و بعدش هم دیگه نمیتونه مطلب بنویسه و خوب کار کنه و در مقابل کامپیوتر اینجوریه
و یهو متوجه رسیدن موعد ارسال مطالب که میشه
یا تحویل کاری به مدیرش
و مگر رفیقی پیدا شود و به او کتابی هدیه دهد که
و خب گاهی انگار اصلا یادش میره که باید از اون تو بیاد بیرون
و غالبا همش میره تو خودش
گاهی هم که من خونه نباشم و سر کلاسی چیزی باشم
گاهی هم میشینه مقالات قبلیشو میخونه که واقعا من اینا را نوشتم
و یا اینکه از دست صفحه بند هفتهنامهای یا ماهنامهای عصبانی میشه
بعد از نوشتن و ارسال مطالب برای چندساعتی هم راضی و خوشحاله
تند و تند هم اینور و اونر میره برای مصاحبه کاری
تا بلکه یکیش نتیجه بده
تازه اشتهاش هم خیلی کم شده
و در مورد اکثر چیزها هم نظر و حس خاصی نداره
یا اینکه از اساس بیخیال
گاهی یهو از کوره در میره
اگه هم احیانا من پیشنهاد بیرون رفتنی چیزی بدم، اینجوری باهام برخورد میکنه
اصلا حال و حوصله وانگیزه نداره
ولی خب همچنان منو تا میتونه دست میاندازه، اینجوری
یا اینجوری
شبها خوب نمیتونه بخوابه
و همش در فکر و خیال و حساب و کتاب
در ضمن اکثر اوقات هم تب و لرز داره و
بعد هم که چک و چندتا قسط و اجاره و اینا که پاس میشه
و لی میترسم دستآخر یه بلائی سر خودش بیاره
و قس علی هذا ...
من هم مثلا حواسم نیست
ولی ....
پ.ن.۱: چهقدر این پست ژیگول شد؟ میدونم که دیگه شورش را در اوردم!
پ.ن.۲: خدائیش اگه این آیکونها / کاراکترها نبودند من چهجوری و با چه زبونی میتونستم اینهمه حالت روحی و روانی و جسمی والبته خاص دوران افسردگی و مثلا بیکاری جواد را برای شمایان شرح دهم؟! البته یه چندتا حالت دیگه هم هست که خب هر چی گشتم آیکون مناسبش را پیدا نکردم، بنابراین بیخیال ذکرش شدم!
امان از این عشق و عاشقی آدمیزاد را به چه کارهائی که وادار نمیکند! آدم کارهائی میکند که هیچگاه حتی به مخیله مبارکش هم لحظهای خطور نمی کرده که روزی از این کارها کند.
جواد علاقه وافر و مفرطی به آش رشته دارد ولی خب من در این ۷ ـ ۸ ساله که به سلامتی از زندگی مشترکمان میگذرد هیچگاه اقدام به پختن آن ننموده بودم و هر بار به بهانههای مختلف و عمدتا واهی از زیر بار انجام این مهم شانه خالی میکردم. تا اینکه دیگر خدائیش دلم برای جواد سوخت که مدام اینور و آنور آشرشته افتضاح میخورد و اصلا هم بهش نمیچسبد و هردفعه فصلی مشبع اندر خصایص آشرشته مطلوبش داد سخن میراند!
خلاصه که دست به کار شدم! یعنی روی همه چیز و همهکس را کم کردم! حالا عرض میکنم چرا؟!
بر این مسئله به نیکی وقوف دارید که نمیبایست بی مطالعه و تحقیق به خلق این ثر هنری اقدام ورزید!
قدم اول اعلام این مسئله به جواد بود که من تصمیم گرفتهام که برایت آش درست کنم.
قدم بعدی این بود که تمامی مجلات آشپزی را تورق فرمودم و همه را یکدور مطالعه نمودم. در این میان از کتاب اهدائی مستطاب آّشپزی نیز غافل نبودم و البته به اینها اکتفا نکردم و سری هم به سایتهای مربوطه زدم. خب همه آنها تقریبا یهجور نوشته بودند. نه این که از قبل نمیدانستم ولی خب باید همه جوانب امر را در نظر میگرفتم و بالاخره آشرشتهای بابِمیل جواد درست میکردم.
حالا اگه فکر میکنید که من دقیقا مثل همان نوشتهها و طابق النعل بالنعل پیش رفتم، خب متاسفانه کاملا در اشتباهید! همه آنها را از نظر گذراندم ولی در پایان همانطور که خودم صلاح میدوستم عمل کردم ـــ به قول بعضیها مثل همیشه ـــ یعنی هر جوری که فکر میکردم ممکن است بهتر و خوشمزهتر باشد آش را بار آوردم! بالاخره هر چی که نباشه در زمینه آشپزی کلی صاحب سبک و مدعی هستم!
در وهله بعدی مقداری حبوبات مفلوک اعم از لوبیا (چیتی و قرمز) و نخود و عدس مورد نظر را از سه روز قبل خیساندم از سر بیکاری هر دو ساعت یکبار آب آنها را تعویض میفرمودم! ولی نمیدانم چرا اینها هی رشد میکردند و به حجمشان افزوده میشد!
آهان یکی دو روز قبل سبزی آش هم از تجریش گرفته بودم و آمادهاش کرده بودم!
کل امروز را سرپا بودم و مشغول هم زدن و سر زدن و ... حبوبات در مجموع چیزی نزدیک به ۸۴ ساعت پخته شدند و هی آبشان تعویض شد تا مبادا بعدا باعث کدورت دلی شوند! در ضمن این را هم بگم که من نسبت به بوی حبوباتِپخته به شدت حساسیت دارم و ممکن است باعث غش و ضعفم شود! اما گفتم که عشق است دیگر!
... از پختگی حبوبات بخت برگشته که مطمئن شدم، نمک اضافه شد و بعد هم سبزی... از آن طرف اشکریزان در تدارک پیاز داغ و نعناع و ما بقی ماجرا... هی در این میان محتویات مورد بحث را که به توصیه همان کتابها و مجلات در قابلمه جادار بود مرتب هم میزدم و مدام جواد را از پشت میز کامپیوتر به آشپزخانه میکشاندم تا نظر بدهد و تائیدیه بگیرم. پیاز داغ و ... را افزودم. فرآیند این پروسه بهظاهر خوب داشت پیش میرفت و کم کمک قیافهاش داشت شبیه آش میشد و عطرش هم به آش شبیه بود. رشته را هم به اندازهای که فکر میکردم که بسشه ریختم و جواد خیلی خوشحال هم میزد. میگفت: " آخیش این را با خیال راحت میتونم هم بزنم" گفتم: " چهطور مگه؟" گفت: " آخه بقیه غذاها را تا میام هم بزنم صدات در میاد که بسه مگه آشه که اینقدر هم میزنی" واقعا که! هر کی ندونه فکر میکنه جواد کلروز پای گاز وایساده و داره غذا هم میزنه یا درست میکنه!
خلاصه ... دیگر تمامی مواد قابلمه: حبوبات و سبزی از یکدیگر قابل تمییز نبودند و به چند چرخه قبل از بوجود آمدنشان رجعت کرده بودند و اصلا خودشان هم یادشان نبود که قرار بود چه باشند ولی جواد مصرانه معتقد بود که نه هنوز باید جا بیفتد و بیشتر حلیم/هلیم بیاندازد ولی از اونطرف هم هی آب اضافه میکرد!
....بالاخره رضایت داد و نتیجه قابل قبول بود. تزئینات و قرطی بازییها خوشبختانه بدون حضور سیر داغ و البته باز به صلاحدید خودم بانضمام زعفران انجام شد. اما تنها قسمتی که به عهده جواد بود، کشک آن بود که متاسفانه خود کشک خوب نبود. خلاصه که الحق باید در فهرست پروژههای ملی ـ خانوادگی قرار گیرد!
اگه خیلی دهنتون آب افتاد و دلتون خواست باید بگم شرمندهام و جز اینکه شما را به دیدن عکسهای ماخوذه دعوت کنم، کاری ازم بر نمیاد!
@ + @ + @ + @ + @ + @
قاشق به قاشق از جواد میپرسیدم که خوبه؟ مزهاش خوبه؟ این همون آش ایدهآلیه که مد نظرت بوده؟ چیزی کم و کسر نداره؟ یعنی تو الان خوشحالی که داری همچین آشی میخوری؟ الانه از من بیشتر راضی هستی؟ داری لذت میبری؟ اوری ثینگ ایز اوکی؟
بنده خدا جواد هم هی میگفت بله و عالیه و از این حرفا! خدائیش هم عالی شده بود! کلی هم از من تعریف وتمجید و تاکید مجدد بهعمل آمد که چقدر با استعدادم؛ مخصوصا در زمینه آشپزی!
اما این مقدار آشی که من درست کردم تا یه هفته جواد که هیچ، براحتی یه ۱۰ ـ ۱۲ نفر گرسنه را سیر میکند! عزا گرفتم که با اینهمه آشرشته خوشمزه و خوشرنگ و لعاب چه کنم؟! مگر اینکه شما حاضر باشید سربالائی و سختی رسیدن به خونه ما را به خاطر آشرشته به جان بخرید!
پ.ن.۱: ملتفت هستید که تعارف از نوع شاعبدالعظیمی بود ها! جدی نگیرید یه وقت!
پ.ن.۲: کل امروز را سرپا بودم و به اصطلاح پای دیگ آش! اما به رضایت و خرسندی جواد میارزید و اصلا به چشم نمیآمد!
بعدا نوشت: نشان به آن نشان (کدوم نشان) رفتم از تجریش سیر تازه گرفتم و مهیا کردم و مجددا آشرشته باسیر داغ و پیاز داغ فراوان سرو شد و تقدیم حضورشان گردید! میگفت: آهااااان تازه شد آش! من نمی دونم پس قبلیه چی بود؟! و البته بههنگام تناول همان سوالها مجددا پرسیده و تائیدها گرفته شد!!!
از دیروز ساعت ۸ غروب تا همین ده دقیقه پیش جواد از جایش جنب نخورد مگر در موارد بسیار بسیار ضروری! حرفی، کلامی نیز از ایشان شنیده نمیشد مگر با اصرار و الحاح فراوان!
چندین جلسه مهم در سطح کشوری و چندینتا قرار اهم کاری لغو شد! و کلا زندگی تعطیل شد!
اصلا هم کاری به کار من نداشت که مردهام یا زندهام ! یادش بخیر قبلا تا چند دقیقه سرپا تو آشپزخانه میایستادم ، کلی صداش در میآمد و میدوید میآمد کمک! اما تو این یکی دو روزه اصلا انگار نه انگار!
ماجرا هم از این قرار است که ایشان طی یک اقدام خودجوش برداشتند کتاب ارباب حلقهها را به جواد هدیه فرمودند و از آنجائی که جواد عشق کتاب خواندن است و در این زمینه حریف میطلبد. کل کتاب را که مشتمل بر ۷۹۸ صفحه مفید و چندین نقشه بود را در همین مدتی که بالا ذکرش رفت تمام کرد، البته با احتساب ساعت خواب! و به دوستش S M S زد که جلد دومش را برایش هدیه کند! اینه ها!
من اگه میخواستم همین کتاب را بخوانم قطعا یه چند ماهی و سالی وقت میبرد!
البته این را هم بگویم که در این میان با التماس یه تکه پا رفتیم تجریش و برگشتیم! کلا شد ۲ ساعت! کلی هنر ورزی کردم! و بعد تا آمدیم دوباره نشست و یه نفس کتاب را تمام کرد!
و تازه پس از اتمام کتاب، برای چندمین بار فیلمش را دید و مقایسه کرد و ...
مدام هم از نحوه اسطوره پردازی و شیوه روایی داستان تعریف میکرد!
حالا روی صحبت من با شماست دوست عزیز!
لطفا احیانا قبل از اهدای جلد دوم و یا سوم این کتاب یک مختصر هماهنگی بفرمائید پلیز. چنانچه جواد نیاز به استراحت اجباری یکی دو روزه در خانه داشته باشد؛ و کارهای عقب ماندهای چیزی روی زمین نمانده باشد و ... روی شما حساب خاصی باز کردیم.
با تشکر
واحد تدارکات منزل
معاونت هدایا و نذورات

از دوستان بریم
نه تا این حد هم دیگه نه
اصلا همون که خود سعدی میگه:
" از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست
دشمن است... "
اما باز هم نه
چون دوست
نامهربانی میکند
شکایت کجا بریم؟!
خدائیش
چون دوست
نامهربانی کند
شکایت کجا بریم؟
شکایت به که بریم؟
به سلامتی و میمنت و البته با سختی و مشقت فراوان امتحانات هر دو دانشگاه پنجشنبه تمام شد ولی خب هنوز جاشون بد جوری درد میکنه و کلا سلام زندگی و از این حرفا.. البته این سختی فوقالذکر هیچ ربطی به نوع درسها و امتحانات مأخوذه نداشت بلکه به همزمانی و نوعیت و کیفیت مفتضح درس خواندن منِ پیاده بر میگردد!
نه اینکه کل مدت امتحانات در این حال بودم
بعدش تا یکی دو روز کلا در حالت کما و خواب و لایتحرک بودم. بیشترین و ماندگارترین هنری که از خود بر جای گذاشتم این بود که بعد از آخرین امتحانم ـ با وجود علائم بارز و کاملا مشهود خوابآلودگی و سر درد و غیره ــ با اصرار و الحاح فراوان از اینجانب یه راست با جواد رفتیم منزل ابوی ایشان و دلهائی را مسرور گردانیدیم! بندگان خدا آنها بیشتر از خود من از اتمام امتحاناتم خوشحالی میکردند! از بس که مرا در این مدت زیاد دیده بودند آن هم سالم و خوشحال!!! و در همین راستا نیز از اقصی نقاط تهران و ایران بهشادباشِ حضور ما گرد هم آمده بودند و بساط سُکر آوری از بگو و بخند برپا بود و خدا میداند که چهقدر به این دور هم بودن و این جمع نیاز داشتم!
حالا خودمانیم هنوز باورم نمیشود که این ترم تمام شده و من هنوز زندهام و این امکان را دارم که سرپا بایستم و ... از بس که سخت و طاقتفرسا بود و میترسم که نکند باز ترم جدید همچنین خواهد شد و بر من چنین خواهد گذشت!
راستش دیگر نمیکشم و بههیچوجهمنالوجوه محتمله و ممکنه حاضر نیستم چنین فشار و حجم درد و البته درس را تحمل کنم! به قول جواد " اگر هم من بتوانم تحمل کنم، او دیگر نمیتواند" راست هم میگوید. مگر تا کجا میکشد که ببیند من هی از اینجا به اوجا میدوم و هی درست نمیخوابم و نمیخورم و هی درد میکشم و هی گریه و هی فشار و ....
تا شروع ترم جدید تقریبا یه بیست روزی فاصله هست که باید در این مدت چندین کار اساسی و حیاتی را به انجام برسانم:
به کارهای شدیدا عقبمانده خانه برسم و کمی سر و وضع آشفته خانه را دریابم.
خیلی جدی بحث دوا و درمان و دکترروی خود را پیگیری فرمایم.
یک دل سیر آشپزی کنم و کیف کنم. کیک بپزم و اساسی از خجالت جواد در بیام.
بی دغدغه ی امتحانات و درسها کتاب بخوانم ،و این چندتا کتابی را که در اینمدت خریدهام را بخوانم.
طبق برنامهای که برای خودم تعیین کردم زبانِانگلیسی را تا یه جایی دوره کنم که بروم سراغ مرحله بعدیش! ــ اگر فکر کنید بعد از اینهمه زبانخواندن و تازه خوانش دو زبان بطور همزمان، دیگر از حالم باید از اسم زبان و متعلقاتش هم بد شود؛ متاسفانه و با ادای احترام باید بگویم که کاملا در اشتباهید. چرا که نات اونلی بد نمیشود بات آلسو یه جورایی اشتیاقم بیشتر شده و تازه دارم مسیر خود را مییابم " اوه مای گاد" ـــ
کاملا جدی برویم دنبال خانه جدید!!! و این هم دارای حُسنِ خوب است و هم حُسنِ بد! حالا به وقتش بیشتر خواهم گفت!
به تنی چند از دوستان و یاران قدیمی قول یه دور هم بودنی بدهکاریم، اگر توفیق و سعادت دست داد به خدمتشان برسیم یا در خدمتشان باشیم! نمیدانم کدامش درستتر است؟!
اینها همه به کنار و اما از یکی دو ماه پیش به جواد قول دادهام که در فاصله میان دو ترم، یکدست جانانهای به سر و روی جنگلوار درایوم در این کامپیوتر بیچاره بکشم!!! یعنی چندین فیل و شتر توأمان با بار و بندیلشان در آن گم میشوند! حالا دیگر حساب کار را داشته باشید. دیگر قسمتی که بر سختی این کارِ شاق میافزاید این است که باید تمامی این پروژه را در زمانی انجام دهم که جواد در خانه و بالتبع پای کامپیوتر نباشد! یعنی هیچی دیگه، کارم در اومده!!
بروم پارکی و نان بگیرم دستم و اوج و فرود پرنده ها را تماشا کنم.
یاد بگیرم که دنیا را از لابلای حصار دردها نگاه کنم.
بروم یک جای بلند و دوردست ها را تماشا کنم.
از درختها یاد بگیرم خم شوم تا نشکنم.
و سرم را گرم کنم تا ...
فعلا همینها یادم هست، همینها را هم تا حدی به انجام برسانم کلی برای خودم هورااا خواهم کشید.
تا بعد ...