تبليغاتX
حرف‌هائی به‌رنگ سکوت

 

میگم می‌دونی چیه عزیز دل

همیشه هم این‌جوری نیست

که دوری 

 دوستی به ارمغان داشته باشه

...

بلکه گاهی خود دوستی

می‌تونه  به دوری منجر بشه  

...

این‌جوریاست دیگه!

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 5:0 PM توسط هدی نجفی

= - ۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷ ۸ ۹ ۰

ژ چ ج ح خ ه ع غ ف ق ث ص ض

گ ک م ن ت ا ل ب ی س ش

/ . و ئ د ذ ر ز ط ظ

+ _ ( ) * × ٪ ﷼ ٫ ٬ ! & ^ % $ # @ !

{ } \ [ ] , ؛ ، ريال ٍ   ٌ ً

” : » « ـ آ ۀ ّ ّ ِ ُ َ

؟ > < ء أ إ ؤ ژ ي ة

همه دکمه‌ها و امکانات و شیفت و ... را امتحان کردم

کسی نمی‌دونه این دکمه خراب شده ( P ) به فارسی کجاست ؟

بدبختیه ها … تو هر کیبیود یه جاست …

مصیبتیه ها ! حالا شاید تو مطلب نیازی بهش نداشته باشم اما باید بدونم کجاست..

بعدالتحریر: بالاخره باید یه جوری اعلام می‌کردم که کیبورد نو گرفتیم!

بعد بعدالتحریر با ربط: این تصویر را هم ببینید و به سواد مسئولین یک هتل بین‌المللی آفرین بگید، خالی از لطف نیست!  

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 1:2 AM توسط هدی نجفی |

این فصل امتحانات هم که تمام بشو نیست انگار. من فکر می‌کردم که این قضیه بی‌خوابی شب امتحان فقط مختص منه! آخه همه همکلاسی‌هام و دوست‌هام می‌گفتن که عمرا اگه شب امتحان بیدار بمونیم و تازه شب امتحان بیشتر هم می‌خوابیم!!! اما من اگه خوب هم خونده باشم، محاله شب امتحان بتونم بخوابم! البته به قول جواد کارم بیشتر شبیه اون بنده‌خدائیه که هر وقت پوست موز می‌بینه، می‌گه نه الانه که باز لیز بخورم!!! آخه من هم می‌دونم که اگه شب تا صبح بیدار بمونم بعدش سر درد مفصلی دارم و تازه سر جلسه امتحان هم نمی‌تونم خوب تمرکز کنم و با یه عالمه استرس و اضطراب هر چی که خوندم و بلدم از یادم میره و امتحانمو گند می‌زنم! ولی باز هم همین کار رو می‌کنم و این چرخه سالهاست شب امتحان ادامه دارد...

 

تازه در یک روز دوتا امتحان هم داشته باشم. یعنی اول باید بدوم برم امتحان فرانسه رو بدم و بعدش با یکی دو ساعت فاصله بدوم برسم به اون یکی دانشگاه که امتحان انگلیسی رو بدم! بعدش هم جنازه‌ای متحرک و دردآلود می‌رسم خونه! انگار قحطی ایام هفته شده، آخه چهارتا از امتحانام به همین منواله!
یعنی می‌شه این امتحانات به خوبی و خوشی تموم بشه؟!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 8:5 AM توسط هدی نجفی |



شاهکارها و هنرنمائی‌های ابتدائی و دم دستی رسانه‌هامون را مقایسه کنید با این کلیپ زیبا و تاثیر گذار عربی " صحي ضمیر النّاس" یا " الضمیر العربي" که وجدان کل امت عربی و سران ترسوی آن‌ها ‌را مورد خطاب و عتاب قرار داده بلکه یه اتفاقی بیفته.
کل کاری که تلویزیون ما داره انجام می‌ده اینه که روزی چند بار و تو هر بخش خبری یه سری صحنه‌های به اصطلاح زنده و دور و البته تکرار چندین باره تظاهرات کشورهای مختلف را پخش می‌کنه. این‌قدر که دیگه از روی آدما می‌فهمیم که این الان کدام کشوره و الان تصویر چی رو نشون میده و الخ... که یعنی الان کل کشورهای دنیا دارن هوار می‌کشن ولی خب نا ثینگ هپن کلا!
حالاما هنوز که هنوزه تنها ترانه تاثیر گذار و تا حدی قابل قبولی که در مورد فجائع فلسطین داریم، شاید همونیه که میگه " یه مسجد وسط دوتا مثلث اسیره" باشه  ـ اسم خواننده‌اش اصلا یادم نیست ـ و هنوز بعد از این‌همه هیچی نداریم.اما الان قضیه خیلی بیشتر از یه مسجدی که وسط دوتا مثلث اسیر باشه. 
اونا تو همین چند روزه این‌همه خواننده به‌اصطلاح معروف عرب را از کشورهای مختلف و با ادیان و گرایش‌های تونستند دور هم جمع کنن و همچین چیز قابل قبولی را بسازند!
اصلا شاید همین تصویرهای فجیع را تلویزیون ما هم نشون بده اما از بس که با عریانی و بی‌هنری و نابلدی همراهه، همه جور اثری ممکنه داشته باشه الان حس همدردی و هم‌حسی و این‌که اگه این اتفاق برای خودمون بیفته باید چه کنیم و ... چه‌بسا وسطش تلویزیون را خاموش کنیم.
هر چند که خود حقایق و تصاویر و فکر کردن به این اتفاقات به‌قدری گویای مظلومیت و بی‌گناهی هستن که خود به خود باید وجدان‌ها برای این انسانیتی که دارد در خون می‌غلتد بگریدو کاری کند؛ ولی خب شاید ما که نظاره‌گرانی از دوریم عادت کرده‌ایم دیگر و این عادت کردن که... "فالضمیر الأبکم، شیطانُ أخرس"
اگه می‌تونید یوتیوب را باز کنید و احیانا ف‌ی‌ل‌ت‌ر نیست، این چند بخش این ترانه است که تقریبا به‌ترتیب این‌جا می‌ذارمش.

 1 + 2 + 3 + 4

این‌هم فایل صوتی‌اش به همراه متن‌اش که البته خود کلیپ ‌ویدئوئیش یه چیز دیگه‌ست. به‌نظر من که متن و کلماتش کاملا ساده است و اگه متن را بخونید قشنگ متوجه معنیش می‌شید.


توضیح واضحاته که اگه از ترانه‌های عربی لذت نمی‌برین و یا اصلا چیزی سر در نمیارین و یا شنیدن صدای زن حالتون رو بد می‌کنه، روی لینک‌ها کلیک نکنید.
شاید خشونت تصویری این کلیپ کمی زیاد باشه اما به گمون‌ام در تحت تاثیر قرار دادن مخاطب خوب عمل می‌کنه و دست‌کم این‌که یه کار حرفه‌ای خوب در رسانه‌ست. به ویژه استفاده از خواننده‌های محبوب عرب تونسته اثرگذاری‌اش رو بیشتر کنه. هر چند که تم اصلی مورد بحثش غزه است اما خب از بیروت و بغداد و تصاویر مربوطه به این‌ها هم غافل نمی‌مونه و همه را از شیعه و سنی و یهودی و مسیحی را مورد خطاب قرار میده. شاید اکثر خود این خواننده‌های عرب سنی باشند و یا اصلا مسلمون هم نباشند. دروزی و مسیحی و یهودی هم در بین‌شون هست. اما همین که دارند همه را به اتحاد دعوت می‌کنن، در بین این عربایی که کل روزشون را شاید مقابل تلویزیون و ماهواره می‌گذرونن و ولوان بد نباشه و بالاخره یه ساکنی را حرکت بدن!  هر چند که بعیده ...

پ.ن.۱: بد نیست به این سایت هم سر بزنید که طرح‌های گرافیکی جالبی داره مثل این و ...

پ.ن.۲:  کاریکاتورهای این سایت هم جالبناک است!

پ.ن.۳: حالا من تو این حیص بیص اینا رو چرا این‌قدر تحویل گرفتم، نمی‌دونم!

پ.ن.۴: جا دارد کمال تشکر خود را از یوتیوب‌ِعزیز و گوگلِ‌محترم به‌جا بیارم که اساسی حال دادند!

 بعدا نوشت: این ویدئو کلیپ با زیرنویس انگلیسی پخش می‌شده. اکثر معانی را خوب و نزدیک به مفهوم ترجمه کرده بود الا آن‌جائی یکی از خواننده‌ها می‌گوید: " لا تقول سني و لا شیعي، کلنا اسم لبنان" اما ببینید که چی ترجمه شده؟! حالا این که این ترجمه غرض‌ورزانه از کیه ؟ الله اعلم

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 8:37 PM توسط هدی نجفی |

 

 

  1. تلویزیون داره راه‌به‌راه تصاویر عزاداری در کربلای معلا را نشان می‌دهد. همه دارن عزاداری می‌کنن. به سبک و سیاق خودشون. همیچین بر سر و صورت می‌زنن که گویی الانه که کاسه چشمشون منفجر بشه یا کلا سرشون متلاشی بشه از این ضربه. اما هیچی نمی‌شه. باز هم می‌زنه و ضربه بعدی و ضربات بعدی. من همش دارم فکر می‌کنم که این‌بعدش سر درد نمی‌گیرن. اما شاید این سر درد برای‌شان طعم دیگری داره!
  2. همه دارن تو بین‌الحرمین می‌دون که به یه جائی برسن انگار. یا نه اصلا از جائی چیزی عقب موندن انگار. آره از تو چهره‌شان و از این تو سر زدن‌هاشون می‌شه به این حس رسید که اندازه هزار و خورده‌ای سال عقب موندن. هر سال هم می‌دون و تو سر زنان ولی هم باز هم نمی‌رسن. این خیل سیاه‌پوش و بر سینه زن و خاک‌مال به سمت کجا دارن می‌دون؟! حالا هم با شدت و حرارت بیشتری شاید می‌زنن. انگار که داره قیامت می‌رسه. اینا هم می‌خوان برسن و دستشون رو به یه جائی بند کنن. اما سیل جمعیت باز می‌بردشون و باز هم شاید عقب بیافتن.
  3. این دویدن و رسیدن و دست را به جائی بند کردن؛ باید بعدش آرامشی چیزی برای‌شان به همراه داشته باشد که از یکی از دو روز بعدش آرام می‌شوند و از آن بی‌قراری قبل‌ترش دیگر خبری نیست. که یعنی کاری کرده‌اند و به چیزی رسیده‌اند و یا مثلا چیزی ذخیره کرده باشند که خیال‌شان حالا حالاها راحت است. چه‌می‌دانم اصلا؟! اما من هم کاش می‌توانستم بروم جائی که بدوم و بعد به چیزی برسم و دستم را بند کنم!
  4. صلاة ظهر عاشورا رو که بخونن، همه بر‌می‌گردن و می‌رن سر خونه و زندگی‌شون و تمام. بعدش دیگه نوحه‌ها و مجالس‌ذکر تک و توک می‌شه. حالا کم کم ظاهر هم براشون‌ می‌شه. دیگه هیچی رنگ و بوی دهه اول رو نمی‌ده. پرچم‌ها و علم‌ها هم می‌مونه تا سال بعد.
  5. حتی دیگه پرچم فلسطین را بر نمی‌دارن. آخه امسال همه جا علاوه بر پرچم‌های سرخ و سبز و ... همه ساله، پرچم فلسطین را هم بر می‌داشتن. یعنی که به یاد غزه هستیم. یعنی که یادمان نرفته. اما چه فایده. غزه آن‌طرف دارد جان می‌دهد از بس که درد و خون دارد. از بس که کاری نمی‌کنند برایش. از بس که عادت کرده‌ایم به شعار و عادت کرده‌اند به سکوت و بی‌خیالی و ترس و ...
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 7:28 PM توسط هدی نجفی |

هفته دردآلودی را داشتم. اما شکر که هنوز می‌توان دلخوش به اتفاقی بود که در آن‌لحظه جز شاد بودن نمی‌توان کاری کرد. هنوز هم هستند خبرهائی فقط و فقط برای شارژ بودن و خوشحال شدن!
چیزهائی مثل ساعتی چَت کردن با نفیسه در آن‌ور دنیا. از هر دری سخن‌گفتن و مثلا خندیدن و گپ‌زدن و به قول خودش کلی از مچاتتت با هم مشعوف شویم!
شنیدن خبرخوبی در مورد این دوست و برادر خوب 
و آن‌هم اینکه بالاخره کسی را مهمان دل‌خویش کرده‌است و خفت ما را چسبیدن که بهم تبریک بگید...
رسیدن اس‌ام‌اسی از دوستی، همکلاسی‌ای ، آشنای‌مهربانی که نگران و جویای حال و احوال‌ بود...
 و اما بخش سوپرایز ماجرا آمدن علی از استرالیاست. بعد از یک‌سال و هشت‌ماه! امروز هم دارد می‌آید پیش ما! و این یعنی گفتن و خندیدن و بودن و یاد‌آوری کلی خاطره خوب و شیرین و برای چند ساعتی درد را پنهان کردن! حالا کسی چه ‌می‌داند که اصلا این علی کیست و برای ما چه جایگاهی دارد و چقدر دلتنگش بودیم و ... اما علی است علی است دیگر!

همین ‌چیای زیباست که زندگی و دردها را کمی قابل تحمل‌تر می‌کنند. این‌که بدانی که هنوز دور و ورت دوستان خوبی هستند. دوستان خوبی که نگنجند در این کلمه. دوستانی که ...

می‌بینی می‌شود که برای ۱۰ روز در خانه شبه بستری بود اما باز خبرهای خوب شنید. اصلا دیوارهای خانه را طوری گرفته‌ایم که گاهی آفتاب به حیاط ما هم بتابد و خبرهای خوب بتوانند سرازیر شوند و حالمان را کمی بهتر کنند!

پ.ن. شاید بی ربط: فردا مانیتور ما یک‌ساله می‌شود! همین.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 2:44 PM توسط هدی نجفی |

 

تو را با تپش‌های قلبم می‌سرایم
که این چنین بی‌نیاز از واژه‌ها شدم

تو تنها اعتبار این روزگار منی
هم از آن‌روست که بی‌نیاز دیگران شدم

 قسم به همین باران‌ی که دارد می‌بارد

لبخند و عطر نفس و رنگِ نگاه و میلادت
تنها بهانه و دلیلِ بودن و میلاد من

 قسم به همین باران‌ی که دارد می‌بارد

میلادِ توست سرآغاز سطرهای عاشقانه‌ زندگی
و سال و ماه و تقویم من
ـ این را که به‌یاد داری ـ
بــــ‌ارانِ من!

پ.ن.۱: یادت باشد که تمام سال‌های مانده را هم باید هی بخندی و سلامت و سرحال و سرپا باشی.

پ.ن.۲: برای امروز کلی نقشه در سر داشتم، چی شد! نمی‌شد همین امروز را مریض نبودی و نبودم و نمی‌شد همین امروز را نرویم دکتر و بیمارستان... هان نمی شد؟!

+ نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 5:50 PM توسط هدی نجفی |

 

دلم از اون بسته‌ها می‌خواد. از همونایی که وقتی می‌گیریشون کلی خنده رو لبات آویزون می‌شه. از همونایی که قشنگ و خوشکل و خاص کادوپیچ شدن. از همونایی که تمام چسبای دنیا را بهش چسبوندن و دوساعت تمام طول می‌کشه تا بازشون کنی. از همونایی که وقتی داری با چسباش کلنجار می‌ری هی با خودت فکر می کنی که یعنی توش چی می‌تونه باشه... بعد که بازش کردی، می‌بینی یه چیزی هست که نداشتیش. یه چیزیه که نداشتیش و هیچ‌وقت هم فکر نمی‌کردی باید یکی از اون را داشته باشی. همونی که نداشتیش ولی می‌بینی چقدر همین رو کم داشتی و اصلا از روز ازل دلت می‌خواسته که یکی از اون را داشته باشی.
داشتم می‌گفتم که دلم یکی از اون بسته های کادو پیچ شده می‌خواد. از همون بسته‌هایی که توش یه چیزیه که نداریش و خیلی هم بهش نیاز داشتی اما اگه به خودت بود و تا صد سال هم که فکر می‌کردی، ذهنت به همچین چیزی نمی‌رفت. هیچ‌وقت فکرشو نمی‌کردی که همچین چیزی برای خودت بگیری و حالا هم که از کسی بهت رسیده کلی خوشحالی و شاد.
آره به گمانم دلم یکی از همین بسته‌ها می‌خواد. شاید حالش خوب شد... 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 6:58 PM توسط هدی نجفی