

نه وقتی برای نوشتن و سر زدن به اینجا هست و نه توان و حال و حوصلهاش. خب آخه باید میاومدم از چی بنویسم مثلا؟! از اینکه حال خوشی ندارم. اوضاع بدنم ریخته بههم و اصلا میزون نیست. هیچی هم سر جاش نیست. از این مینوشتم که بعد از ۱۲ـ۱۰ روز تحمل دلدرد و ما بقی عوارض بالاخره دکتر رفتن و دادن داروی اشتباهی و خیلی قوی و هی ضعف کردن من و هی بدتر شدن حالم و از اونطرف یه خط در میون رفتن دانشگاه و سر کلاس و امتداد درد و گریه و خستگی و کلافگی و ... دوباره و سه باره دکتر رفتن و دارو عوض کردن و حرص خوردن و ... اینا مینوشتم یا از پا دردم که امانم را بریده و مدام شدیدتر میشود و اینکه تا کنون هیچ دکتری نتوانسته سر در بیاورد از چیست و چرا؟ چرا وقتی ۵ دقیقه سر پا میایستم تا ۵ ساعت باید درد بکشم؟ چرا اگر ۱۰ دقیقه پیاده راه بروم بعدش تا ۲ روز زانود درد دارم؟ اگر ۲ صفحه مشق بنویسم بعدش تا ساعتها مچدستم و آرنج درد دارند؟ چرا ... مینوشتم
بعد هم هی شما بیائید و بگوئید که چرا اینقدر ناله میکنی و از درد مینویسی؟
خب همان بهتر که اینها را ننوشتم

از سر شب نشستهام پای درس و مشقهام. هی مینویسم و مینویسم و با صدای بارون که گاهی تند و گاهی آروم بود، کلی برای خودم حال میکردم. بنا را گذاشته بودم که تا خود صبح و تا ظهرش که کلاس دارم بیدار بمانم . می دانستم که سردرد و ... خواهم گرفت، اما چارهای نبود. یک عالمه درس عقب افتاده داشتم که باید تا فردا میخواندم. آنهم چی؟ فرانسوی!!! انگلیسی هم نیست که بشود همان موقع یکجوری آسمان ریسمان بههم بافت و یکجوری موقتا سر و تهش را هم آورد.
این را هم داشته باشید هنوز قلق و چم و خم خواندن فرانسوی دستم نیامده و در شروع حقیقتا سخت است...
تصدیق میفرمائید که وقت تنگ بود برای خواب و استراحت. هر چه که جواد میگفت: "میبُری و کممیاری و به فکر سردرد و عواقب بعدیاش باش" به خرجم نرفت که نرفت.
به زور چائی و قهوه و سرخوشی با نوای باران تا خود صبح که هیچ تا دو ساعت مانده به شروع کلاس بیدار ماندم. اما سر دردم لحظه به لحظه بیشتر میشد و علاوه بر آن درد مفاصلم که با بیخوابی و استرس و فشار، ارتباط مستقیمی دارد هم داشت امانم را میبرید.
... خلاصه، مسکنی خوردم و گفتم که چند دقیقه ای استراحت کنم که بتوانم تا غروب سر کلاس دوام بیاورم.
... خلاصه ... استراحت چند دقیقهای همانا و خوابیدن و خواب ماندن و از کلاس جاماندن همانا. در واقع از ختسگی بیهوش شده بودم. مانده بودم چه کنم. تمام خستگی شب قبل مانده بود به تنم به علاوه درد مچ دست و پا و گریه و ...
حالا باید چهارشنبه کلی با استاد مربوطه چک و چانه بزنم که من برای امتحان و دیکته و ... آماده بودم و من ...
چهطور باید ثابت کنم که من ...
این بار اولم نیست که از این شیرینکاریها میکنم ؛ اما امیدوارم که بار آخرم باشد.
فکرش رو بکنید سوار مترو شوید. واگن زنانه هم در ساعت خلوت خود بود. دوتا مادر، پسرهای حدودا هشت ـ نه ساله خود را آورده بودند تو واگن بانوان. قبل از حرکت مامورهای وظیفهشناس ایستگاه مترو وارد واگن شدند و بچهها را از واگن بانوان، با این استدلال که حضور این پسر بچهها در واگن بانوان اشکال دارد؛ بیرون کردند و مادرها هم که دیدند گریه و التماس به ماموران فایده ندارد. به ناچار از ترس گم کردن یا گم شدن پسربچههای خود، رفتند در واگن مردانه .......
اما نکته اخلاقی! بودن پسرهای نابالغ هشت ـ نه ساله ساله تو واگن بانوان باعث در خطر افتادن اسلام میشود، اما حضور دو تا مادر ـ زن ـ در بین آن همه مرد موردی ندارد و کوچکترین خدشهای به دین و ایمان آقایان وارد نمیکند !!!
اصلا دین و ایمان آنها و دیگر آقایان به کنار! آن ماموران حق داشتند که نفهمند بودن زن در میان آن همه مرد یعنی چه؟! و زن چه فشار روانی را تحمل میکند؟!
آنها چه میفهمند که امنیت زنان در همیچین جمعی یعنی چه؟!
آنها چه میفهمند که ...
آقا بفرمائید
شما اول میگذرید
یا من اول بگذرم؟
آقا شما اول حرف میزنید
یا من اول حرف بزنم؟
آقا کدام يک از ما
اول فراموش کند؟
آقا بگوئید
شما اول زخم میزنید یا من بزنم؟
چیستا یثربی

خستهام
مرا به یک فنجان قهوه
و دمی نشستن دعوت میکنی ...

دیدن برگهای تازه بارانخورده و پائیزی چنارهای حاشیه خیابان ولیعصر از تاکسی، یادم میاندازد که چه قدر عادت کردهام به زندگی روزمرهام. به کار، به خانه، به درس و کتاب، به دانشگاه و دویدن، به چهکنم و چهنکنم، به اینترنت، به دیدن ساختمانهای ریز ودرشت از شیشه تاکسی، به آلودگی هوا، به اساماس، به بیخوابی و بعد هم خوابیدن زیاد، به دلتنگیهای گاه و بیگاه، به همین سوز و سرما، به منتظر ماندن برای تاکسی، به خستگی و نگرانی، به ایستادنهای طولانی مدت، به درد، به درد ...
نکند یادم برود که چه کتابی دوست داشتم، چه دعائی میکردم، چه آوازی میخواندم، چه خوابی میدیدم، چه کسانی را دوست داشتم. چه کسانی دوستم دارند. نکند یادم برود زندگی ...
دیدن برگهای تازه بارانخورده و پائیزی چنارهای حاشیه خیابان ولیعصر، یادم میاندازد که چه قدر دلم خیس شدن زیر باران میخواهد. دویدن لابهلای درختان توی جنگلی ـ جائی، دیدن کوه برف گرفته. چه قدر دلم هوائی برای نفس کشیدن میخواهد. دیدن آسمان و ابر و شاخههای درخت و ...
یادم میاندازد که چقدر دلم بوی خاک باران خورده میخواهد. بوی گل مریم و نرگس، بوی چای دم کرده، بوی غذائی که تو خانه پیچیده باشد. بوی لیمو و نارنج. که چه قدر دلم بوی قهوه میخواهد. بوی خندههای تو ...
کاش پیدا شوی و بزنی روی شانههایم و یادم بیندازی زندگی را. کاش از تاکسی پیادهام کنی و همراهیم کنی که پیاده برویم زیر باران. کاش دستم را میگرفتی و مثل همیشه گرمش میکردی. کاش همین الان زیر باران، باز بدون چتر، با هم بودیم و راه میرفتیم و خیس میشدیم و زندگی میکردیم و میگفتیم و میخندیدیم و یادمان میرفت روزمرگیها و خستگیها و دردها ...