تبليغاتX
حرف‌هائی به‌رنگ سکوت

 

  1. این روزها که می‌گذرد... یکی از جدیدترین تفریحات من و جواد این است که بنشینیم و در مورد دردهای مَفصلی‌مان با هم صحبت کینم و مواقع درد و چگونگی‌اش را با هم مقایسه کنیم و حتی یه‌جاهائی شدت و ضعفش را به رخ هم بکشیم!!! تجربیات لازم را هم به اشتراک می‌گذاریم تا شاید مفید واقع افتند.
  2. حال خودمان هم از این همه تفاهم و نقاط اشتراک یه جوری می‌شود که حتی در نوع درد هم متفاهم هستیم! البته یه جاهائی جنس و شدت این دردها یکی‌ست، یه جاهائی هم نیست! این‌که علت اصلی درد و نام این بیماری محترم مشخص نیست! نوع درد و بیماری جواد اگر زیاد شود، ریه را درگیر می‌کند و زیادی درد و نوع بیماری‌ام قلب را. دکترها در مورد هر دوی ما، بعد از زیر و رو کردن کلی عکس و آزمایش و چه و چه و گرفتن یک بیوگرافی کامل؛ سر می‌خارانند و بِر و بِر ما را نگاه می‌کنند و می‌گویند این راه را هم امتحان کنید! شاید نتیجه داد و من نمی‌دانم چرا این راهها نتیجه نمی‌دهند پس؟! فقط احتمالا شاید بیماری جواد همین باشد و بیماری من هم قطعا  این!
  3. وسط درد و گریه‌ام، جواد می‌نشیند و برایم مکانیزم درد را تشریح می‌کند. این که چه‌می‌شود که یک‌نقطه‌ای از بدن درد می‌گیرد و چرا. کل سیستم عصبی و خون‌رسانی بدن را توضیح می‌دهد تا شاید وسط آن هاگیر و واگیر ذهنم از درد منحرف شود و حواسم پرت شود.
  4. هر چند دقیقه یک‌بار آمار درد و چگونگی و نواحی‌فراوانی و نحوه توزیعش را می‌پرسد. جواد را می‌گویم. بعدش می‌نشیند و کلی از افتراق‌های درد‌های ماهیچه‌ای و استخوانی می‌گوید. این‌که الان ماهیچه است که درد دارد یا خود مفصل و یا سلسله اعصاب آن نواحی و اطراف.
  5. می‌گوید که دردهایم را می‌فهمد، چرا که خود بدترش را کشیده. می‌گوید همدردی می‌کند و نه  ترحم و دردم را می‌فهمد و نیک می‌دانم که گزاف نمی‌گوید. جواد را می‌گویم. دوستش دارم زیاد و آن هنگام که از جانب دنیا بابت تحمیل این همه درد برمن عذر خواهی می‌کند و می‌گوید که حقش نیست که من این همه درد بکشم. بی هوا عاشقش می‌شوم و گریه‌ام می‌گیرد از گریه‌اش یا او از گریه‌ام گریه‌اش گرفته؟  ... ن‌م‌ی‌د‌ا‌ن‌م
  6. خدا را شاکرم که هنوز هم بهانه‌های خنده یافت می‌شوند. شکر می‌گویمش که هنوز هم بین اشک و گریه می‌توانیم بخندیم.
  7. پائیز هم دارد تمام می شود. حیف شد!

 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 10:52 PM توسط هدی نجفی

نه وقتی برای نوشتن و سر زدن به اینجا هست و نه توان و حال و حوصله‌اش. خب آخه باید می‌اومدم از چی بنویسم مثلا؟! از اینکه حال خوشی ندارم. اوضاع بدنم ریخته به‌هم و اصلا میزون نیست. هیچی هم سر جاش نیست. از این می‌نوشتم که بعد از ۱۲ـ۱۰ روز تحمل دل‌درد و ما بقی عوارض ‌بالاخره دکتر رفتن و دادن داروی اشتباهی و خیلی قوی و هی ضعف کردن من و هی بدتر شدن حالم  و از اون‌طرف یه خط در میون رفتن دانشگاه و سر کلاس و امتداد درد و گریه و خستگی و کلافگی و ... دوباره و سه باره دکتر رفتن و دارو عوض کردن و حرص خوردن و ... اینا می‌نوشتم یا از پا دردم که امانم را بریده و مدام شدیدتر می‌شود و اینکه تا کنون هیچ دکتری نتوانسته سر در بیاورد از چیست و چرا؟ چرا وقتی ۵ دقیقه سر پا می‌ایستم تا ۵ ساعت باید درد بکشم؟ چرا اگر ۱۰ دقیقه پیاده راه بروم بعدش تا ۲ روز زانود درد دارم؟ اگر ۲ صفحه مشق بنویسم بعدش تا ساعتها مچ‌دستم و آرنج درد دارند؟ چرا ... می‌نوشتم
بعد هم هی شما بیائید و بگوئید که چرا این‌قدر ناله می‌کنی و از درد می‌نویسی؟
خب همان بهتر که اینها را ننوشتم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 3:19 PM توسط هدی نجفی

از سر شب نشسته‌ام پای درس و مشق‌هام. هی می‌نویسم و می‌نویسم و با صدای بارون که گاهی تند و گاهی آروم بود، کلی برای خودم حال میکردم. بنا را گذاشته بودم که تا خود صبح و تا ظهرش که کلاس دارم بیدار بمانم . می دانستم که سردرد و ... خواهم گرفت، اما چاره‌ای نبود. یک عالمه درس عقب افتاده داشتم که باید تا فردا می‌خواندم. آن‌هم چی؟ فرانسوی!!! انگلیسی هم نیست که بشود همان موقع یک‌جوری آسمان ریسمان به‌هم بافت و یک‌جوری موقتا سر و تهش را هم آورد.
این را هم داشته باشید هنوز قلق و چم و خم خواندن فرانسوی دستم نیامده و در شروع حقیقتا سخت است...

  • سه چهارتا دیالوگ به اضافه سه‌تا پیغام و قرار ملاقات را باید حفظ می‌کردم.
  • آدرس دادن به زبان فرانسوی، که واقعا به تراژدی شبیه است تا چیز دیگر.
  • صرف افعال با ضمایر فاعلی و ملکی به‌اضافه صرف آنها در وجوه امری، اخباری و منفی و سؤالی.
  • تکمیل جزوه و نوشتن و حل یک عالمه تمرین.
  • تمرین کردن با C D که لهجه کمی شبیه فرانسوی شود و از حالت انگلیسی‌اش خارج شود.
  • و خلاصه از این قبیل کارها و اعمال !

تصدیق می‌فرمائید که وقت تنگ بود برای خواب و استراحت. هر چه که جواد می‌گفت: "می‌بُری و کم‌میاری و به فکر سردرد و عواقب بعدی‌اش باش" به خرجم نرفت که نرفت.
به زور چائی و قهوه و سرخوشی با نوای باران تا خود صبح که هیچ تا دو ساعت مانده به شروع کلاس بیدار ماندم. اما سر دردم لحظه به لحظه بیشتر می‌شد و علاوه بر آن درد مفاصلم که با بی‌خوابی و استرس و فشار، ارتباط مستقیمی دارد هم داشت امانم را می‌برید.
... خلاصه، مسکنی خوردم و گفتم که چند دقیقه ای استراحت کنم که بتوانم تا غروب سر کلاس دوام بیاورم.
... خلاصه ... استراحت چند دقیقه‌ای همانا و خوابیدن و خواب ماندن و از کلاس جاماندن همانا. در واقع از ختسگی بیهوش شده بودم. مانده بودم چه کنم. تمام خستگی شب قبل مانده بود به تنم به علاوه درد مچ دست و پا و گریه و ...
حالا باید چهارشنبه کلی با استاد مربوطه چک و چانه بزنم که من برای امتحان و دیکته و ... آماده بودم و من ...
چه‌طور باید ثابت کنم که من ... 
این بار اولم نیست که از این شیرین‌کاری‌ها می‌کنم ؛ اما امیدوارم که بار آخرم باشد. 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 8:39 PM توسط هدی نجفی |

فکرش رو بکنید سوار مترو شوید. واگن زنانه هم در ساعت خلوت خود بود. دوتا مادر، پسرهای حدودا هشت ـ نه  ساله خود را آورده‌ بودند تو واگن بانوان. قبل از حرکت مامورهای وظیفه‌شناس ایستگاه مترو وارد واگن شدند و بچه‌ها را از واگن بانوان، با این استدلال که حضور این پسر بچه‌ها در واگن بانوان اشکال دارد؛ بیرون کردند و مادرها هم که دیدند گریه و التماس به ماموران فایده ندارد. به ناچار از ترس گم کردن یا گم شدن پسربچه‌های خود، رفتند در واگن مردانه .......
اما نکته اخلاقی! بودن پسرهای نابالغ  هشت ـ نه  ساله ساله تو واگن بانوان باعث در خطر افتادن اسلام می‌شود، اما حضور دو تا مادر ـ زن ـ در بین آن همه مرد موردی ندارد و کوچک‌ترین خدشه‌ای به دین و ایمان آقایان وارد نمی‌کند !!! 
اصلا دین و ایمان آنها و دیگر آقایان به کنار! آن ماموران حق داشتند که نفهمند بودن زن در میان آن همه مرد یعنی چه؟! و زن چه فشار روانی را تحمل می‌کند؟!
آنها چه می‌فهمند که امنیت زنان در همیچین جمعی یعنی چه؟!
آنها چه می‌فهمند که ...

 

+ نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 9:41 PM توسط هدی نجفی |

 

آقا بفرمائید
شما اول می‌گذرید
یا من اول  بگذرم؟

آقا شما اول حرف می‌زنید‌
یا من اول حرف بزنم؟
 
آقا کدام يک از ما
اول فراموش کند؟

آقا بگوئید
شما اول زخم می‌زنید یا من بزنم؟

 

چیستا یثربی

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 9:2 PM توسط هدی نجفی

 

خسته‌ام

مرا به یک فنجان قهوه

و دمی نشستن دعوت می‌کنی ...

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 7:54 PM توسط هدی نجفی |

دیدن برگ‌های تازه باران‌خورده و پائیزی چنارهای حاشیه خیابان ولی‌عصر از تاکسی، یادم می‌اندازد که چه قدر عادت کرده‌ام به زندگی روز‌مره‌ام. به کار، به خانه، به درس و کتاب، به دانشگاه و دویدن، به چه‌کنم و چه‌نکنم، به اینترنت، به دیدن ساختمان‌های ریز ودرشت از شیشه تاکسی، به آلودگی هوا، به اس‌ام‌اس، به بی‌خوابی و بعد هم خوابیدن زیاد، به دلتنگی‌های گاه و بی‌گاه، به همین سوز و سرما، به منتظر ماندن برای تاکسی، به خستگی و نگرانی، به ایستادن‌های طولانی مدت، به درد، به درد ...

نکند یادم برود که چه کتابی دوست داشتم، چه دعائی می‌کردم، چه آوازی می‌خواندم، چه خوابی می‌دیدم، چه کسانی را دوست داشتم. چه کسانی دوستم دارند. نکند یادم برود زندگی ...

دیدن برگ‌های تازه باران‌خورده و پائیزی چنارهای حاشیه خیابان ولی‌عصر، یادم می‌اندازد که چه قدر دلم خیس شدن زیر باران می‌خواهد. دویدن لا‌به‌لای درختان توی جنگلی ـ جائی، دیدن کوه برف گرفته. چه قدر دلم هوائی برای نفس کشیدن می‌خواهد. دیدن آسمان و ابر و شاخه‌های درخت و ...

یادم می‌اندازد که چقدر دلم بوی خاک باران خورده می‌خواهد. بوی گل مریم و نرگس، بوی چای دم کرده، بوی غذائی که تو خانه پیچیده باشد. بوی لیمو و نارنج. که چه قدر دلم بوی قهوه می‌خواهد. بوی خنده‌های تو ...

کاش پیدا شوی و بزنی روی شانه‌هایم و یادم بیندازی زندگی را. کاش از تاکسی پیاده‌ام کنی و همراهیم کنی که پیاده برویم زیر باران. کاش دستم را می‌گرفتی و مثل همیشه گرمش می‌کردی. کاش همین الان  زیر باران، باز بدون چتر، با هم بودیم و راه می‌رفتیم و خیس می‌شدیم و زندگی می‌کردیم و می‌گفتیم و می‌خندیدیم و یادمان می‌رفت روز‌مرگی‌ها و خستگی‌ها و دردها ...

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 10:26 PM توسط هدی نجفی |