
یکی دو روز پیش از طرف یکی از همکلاسیهام اساماسی برام اومد که باید بهش جواب میدادم. به ذهنم رسید که همان را برای چندتا از دوستام بفرستم و ببینم چی جواب می گیرم. نتیجه و جوابا جالب بود. ببینید.
سوال این بود: اگه یک خودکار داشتی که فقط به اندازه نوشتن یک جمله جوهر داشت ... باهاش چی مینوشتی؟؟
اگه شما بودین چی مینوشتین؟!

گفتی: " بیا دعوا کنیم"
گفتم: " دعوا کنیم؟ حرفی نیست، اما حریف نیستی"
گفتی: " خوب هم هستم"
گفتم: " کم میاری"
گفتی: " نه نمیارم"
...
شروع کردی به گفتن و گفتن و گفتن ... هی گله و شکایت و چرا و اما و اگر ... تا اومدم چیزی بگم، گفتی: "بذار حرفام تموم بشه، بعد بگو"
ـ نمیدونست که با هر حرف و دلیل بیمنطقی که ردیف میکرد، داره بند بند این رابطه و دوستی رو با دستای خودش پاره میکنه. نمیدونست که با هر کدوم از این بازخواستها و شکایتهات داره ساز قطع این رابطه را کوک میکنه. خودش داشت مینواخت، اما حواسش نبود. اما من دقیق میدونستم. و میدونستم که قطعه آخرش برای من بود ـ
نواختن این قطعه که تمام شد. به من اشاره کرد که: "خب حالا شما بگو"
ـ نگاهم و فکرم به تمام این یکی دو سال گذشته بود. به پارسال دقیقا همین روز. به قرار دو هفته پیش ـ
گفتم: " اصلا دعوای ما سر چی هست؟"
گفتی: " از خودتان بپرسید!"
گفتم: " من؟"
ـ برافروخته شدم ... دلم هری ریخت ... ـ
گفتی: " مرا از دعوا نترسانید"
ـ راست هم میگفت پایه بود اما من دیگه بریده بود نفسم از این همه تلاش و بعد دعوا. از این همه مثلا محبت و بعد بازخواست و اما و چرا. از این همه نگرانی و دروغ و ... ـ
گفتی: " اصلا دعوای ما سر چی بود؟! "
گفتم: " از خودت بپرس"
گفتی: " راستی به نظر من همه چیز تقصیر شما بود، حتی اگه قبول نکنی"
ـ مقاومت کردن و دلیل و مصداق آوردن بیفایده بود ـ
گفتم: " آره، آره، آره، ... تقصیر من بوده شاید"
گفتی: " جدی میگم همه چیز این دفعه تقصیر شماست"
ـ حالا دیگه وقتش بود ... نوبت من بود. نواختن آخرین قطعه ـ
گفتم: " حالا که اینجوریه. پس کاااات"
گفتی: " اگه شما اینطوری میخواین باشه، حرفی نیست"
ـ من اینجوری میخوام؟ حواسش به تمام نواختنهای قبلیش نبود ـ
گفتم: " آره من اینطوری میخوام"
ـ دلم فشرده شد. حتی نفهمید چی به چی شد. نخواست که بفهمه. من هم دیگه چیزی نگفتم و گذاشتم فکر کنه که من مقصرم و اون بیگناه و بیتقصیر ـ
ـ نگفتم که " دلم یه مرغ وحشی بود که رنجید و پرید"ـ
ـ نگفتم حتی که حرمتم شکست و ... ـ
گفتی: " ... ولی تو نگاه نکردی"
این خیلی خوب است که آدمی برای انجام هر کاری جنبه آن را هم داشته باشد و جوگیر نشود.
این خیلی خوب است که آدمی استعداد خود را شناخته و در راستای رشد و شکوفائی آن قدم بردارد.
این خیلی خوب است که آدمی علاقههای خود را شناخته و بتواند انتخاب کند که اول به کدام بپردازد.
این خیلی خوب است که آدمی تحصیل علم کند و چیزهای جدید بیاموزد و لذت ببرد اما تا به کجا...
این خیلی خوب است که آدمی برای یادگیری و تحصیل علم و پرداختن به علاقههای خویشتن و شکوفائی احیانا استعدادهای خویش، رویه اعتدال در پیش گرفته و بتواند بین تمامی آنها یک روال منطقی برقرار نماید ...

و اما بعد از این مقدمه نسبتا فلسفی! آمدهام بگویم که واقعا و حقیقتا سخت میگذرد این روزها بر من و هر چه هم که میگذرد سختتر و طاقتفرساتر میشود و من دارم از پا در میآیم.
و اما براستی چرا؟ خوب بر کسی پوشیده نیست که من از پارسال تحصیل در رشتهمترجمی زبان انگلیسی را آغاز فرمودم. بد هم پیش نمیرفتم و همین که تو روال درس خواندن افتاده بودم و به این مسیر تن در داده بودم، خودش کلی بود. اما ماجرا از آنجائی شروع شد که امسال علاوه بر آن، تحصیل رشته مترجمی زبان فرانسه را هم در یک دانشگاه دیگر آغاز فرمودم. چرا؟ چون علاقه دارم که زبانهای مختلفی را بیاموزم. از طرف دیگر، از اواسط تابستان بود که یک سری کلاسهای ترجمه زبان انگلیسی را هم شروع کردم و البته هم چنان هم ادامه دارد و دارم میروم و کلی هم حال میکنم!!!
یک وضع رقت باری شده که غیر قابل وصف است! کل روزهای هفته را از این دانشگاه به آن کلاس و از آن کلاس به آن یکی دانشگاه میروم! یک تهران گردی مفصلی هم دارم، چرا که مسیر هیچ کدامشان به هم نزدیک نیست! گاهی اوقات و مخصوصا اوایل ترم، وسط میدان ونک میایستادم م و یادم میرفت که اصلا از کجا آمدهام و الان بابد به کجا بروم؟ اصلا آمدنم به اینجا بهر چه و کدام کلاس بوده؟
حالا بماند که تا بحال بخاطر مشکلات جسمی و بیماریام مجبور شدم بعضی از کلاسها را نروم و بعدش بنشینم و برای ناتوانی و احتمالا عقب افتادن خودم از درسها گریه کنم! این هم بماند که میترسم در نهایت به هر کدام ناخنکی بیش نزده باشم و چیزی عایدم نشود! هر چه که هست مجبور به انتخاب هستم و این برایم در این مرحله خیلی سخت است! هر چه فکر کردم و خواستم، نشد و نتوانستم! این را هم داشته باشید که یک جاهائی قواعد و گرامر این دو زبان را دارم با هم قاطی میکنم! دوست دارم که حق هر کدام را به خوبی ادا کنم و این چیزیاست که تا کنون و بعد از گذشت تقریبا دو ماه محقق نشده!
از سر و وضع زندگی هم که چیزی نگویم بهتر است. کل هفته بیرونم و حدودا ۷ و ۸ شب میرسم خانه و در اصل جنازهام میرسد. ـ البته به جز جمعهها - خستگی و سر درد و پا درد از یک طرف و استرس شام و آشفتگی خانه از دیگر طرف و البته نگرانی درس و مشق فردا و باز دویدن و رسیدن به کلاس و درس و کمخوابی و باز سردرد و ...
خلاصه هر چه هست غیر از لذتی که این یادگیری برایم به ارمغان دارد ... این یک روند فرسایشی است و با تمام کمکها و سکوتها و همراهیهای جواد؛ دیر یا زود از پا در خواهم آمد!
باری من و تو بی گناهیم
او نیز تقصیری ندارد
پس بیگمان این کار
کار چهارم شخص مجهول است!
زنده یاد "قیصر امین پور"

به باران فکر میکنم
گونههایم خیس میشوند
به تو فکر میکنم
باران میبارد
من جادوگر نیستم
تو اما معجزهای

شکر که فصل پائیزه این فصل؛
و من میتوانم هی تو را عاشقتر شوم
شکر که فصل پائیزه این فصل؛
و ما میتوانیم قدم بزنیم شانه به شانه هم
به یاد اولین باران باریدنهای عالم
شکر که فصل پائیزه این فصل؛
شکر که تو هستی و
...
خیلی بزرگ و پیچیدهست. بیش از حد تصور. هر چه بیشتر فکر میکنیم، هر چه دقیقتر نگاه میکنیم، بزرگتر و گنگتر و بغرنجتر به نظر میآيد. اون قطعه تو دستمون، در هوا معلق مانده. که کجا بره و کجا جاش بدیم.
بالاخره یه جای خالی به نظرمون مناسب میآيد. بهترین جای خالیی که میشد توی اینهمه معما، پیدا کرد. قطعه رو میذاریم همانجا. در نگاه اول انگار درست و صحیحه. اما نه ... این قطعه پازل جایش اینجا نیست. ولی ما خستهتر و گیجتر از آنی هستیم که بخواهیم دنبال یه جای دیگه ــ جای درست و صحیح ــ بگردیم. به زور، با فشار، با غیظ و با اجبار، پازل بیچاره رو توی اون مکان اشتباه جا میدهیم. پازل کج و کوله میشه، تا میشه، میشکنه، اما بالاخره جا میگیره. لبخند پیروزمندانه میزنیم. حتی خودمونو تشویق میکنیم.
مدتی بعد وقتی برمیگردیم، به جای اون پازلِ اشتباه نگاه میکنیم. دقیقا میدونیم کجاست. چون کار خودمونه. بین اونهمه قطعه دیگه راحت میشه پیداش کرد. خورد و شکسته و درمانده ... اما با تعجب و شگفتی صحنه ای رو میبینیم که باورش مشکله. پازل بخت برگشته همچین توی جاش، سعی کرده خودش رو تطبیق بده که اصلا از شکل اولیهش هم خارج شده. ابدا اون پازل اولی نیست. شده یکی دیگه. یه شکل دیگه. یه کس دیگه. درسته که ظاهرا صاف و صوف به نظر میاد، اما از درون خرابه. داغونه. یه کمی که دورتر میایستیم ... بیشتر بهت زده میشیم. تمام اون قطعهها، یهجورهایی اشتباهی جا گرفتن و برای خودشون جا باز کردن ... دنیایی از اشتباهات ...

درست عین ما آدما. ما هم همین پازلهاییم. دقت کنیم ما هم به همین راحتی تغییر میکنیم. یه کس دیگه میشیم. به خیالمون جای صحیح قرار گرفتیم. فکر میکنیم همینه که هست. همینه که باید باشه. غیر از این دیگه چیزی نیست. جایی نیست. کاری نمیشه کرد. برای همین با مخالفترین بادها هم کنار میاییم. خلاف جهت حرکتِ تندِ رودخونه شنا میکنیم چون فکر میکنیم که باید اینطوری باشه. باید استقامت کرد. به قیمت چی؟ با از دست دادن چه چیزهایی؟ به قیمت اینکه خورد میشیم، شکسته میشیم، خم میشیم، از بین میریم، یه شکل دیگه میشیم، تغییر میکنیم و یه آدم دیگه میشیم. یادمان میرود که برای نگهداشتن هر چیزی نباید استقامت کرد. از یاد میبریم که برای چه باید جنگید... کسی شدیم که باورمون نمیشه؛ خود واقعیمون رو رها کردیم و برای وفق پیدا کردن با شرایط زندگی، برای شکست نخوردن، برای همیشه به ظاهر پیروز بودن و عقب نماندن از قافله، این خودِ واقعی را بدجور به باد فنا دادیم جوری که دیگر هیچ راه برگشتی هم برایش نگذاشتیم ...
درست عین روابطی که بعضا با هم داریم. صدی نودش اشتباه چیده شده و همینطور در کنار اشتباهات قبلی داریم قطعههای بعدی یا در واقع اشتباهات بعدی را هم میچینیم و فاتحانه و مغفلانه جلو میریم. کی میخوایم و کی جرأتش را پیدا میکنیم که کل رابطه را بر هم بزنیم و دوباره با صبر و حوصله یکی یکی قطعات را بیابیم و درست و اصولی بچینیم؟! شاید قطعه گمشده پازل رابطه ما دقیقا همانی باشد که بهحسابش نمیآوردیم و اصلا نمیدیدیمش! شاید همانی باشد که از آن میترسیدیم! ولی چاره چیست؟ برای تکمیل صحیح و اصولی به آن نیاز داریم. هر چقدر هم که حساسیت روی رابطه و آدمهای مقابل داشته باشیم، به همان نسبت هم باید نحوه چیدمان این رابطه برایمان مهمتر و عزیزتر باشد..
البته یک طرف قضیه هم کلا اینطوریه که اگر جزو آن دسته از آدمهای مثلا زرنگتر باشیم، خیلی راحت با تنگ و ناراحت کردن جای بقیه و اطرافیانمون، جای خودمون رو پیدا میکنیم. بدون ذرهای حتی احساس شرم و یا گناه و ...
راستی چرا اینهمه پازل هست که توی اینهمه جای اشتباه قرار گرفته ولی کسی نیست که درستشون کنه؟ یعنی خودشون اینطور خواستن؟ یا واقعا کسی نیست که جای درست رو نشونشون بده؟ یا ...
داشت میترکید
خوب شد بارید
آسمان را میگویم