تبليغاتX
حرف‌هائی به‌رنگ سکوت

 

بگذار یک بار دیگر در قلب تو به دنیا بیایم.
بگذار یک بار دیگر عاشق بشوم و پا برهنه در آسمان راه بروم. این هوای دم‌کرده را کنار بزن !!
بوسه‌های خاک گرفته را از پستو بیرون بیاور !! دستی به صدای خسته‌ام بکش !!
بگذار یک بار دیگر به تو سلام کنم.
سلام به ساعت شش صبح که سایه تو از خورشید می‌گذرد و ستاره های خواب‌آلود را بیدار می‌کند. سلام به یکایک انگشتهای تو که می‌تواند نقاشی‌های مغموم مرا از شیشه‌های مه گرفته پاک کنند. سلام به اتوبوسی که نفسهای گرم تو را با خود به دور دست می‌برد.
بی تو به سفر نخواهم رفت، چون نگاه تو در هیچ چمدانی جا نمی‌گیرد.
بی تو خوابهای مشوش من تعبیر نخواهد شد و کسی ترانه‌هایم را در چهارراه خاطره زمزمه نخواهد کرد.
بگذار کلمه‌های مرده‌ام را درون صدفهای صورتی جای دهم و آنقدر نگاهت کنم که گونه‌هایم به رنگ نارنجها شوند.
بگذار قبل از اینکه آخرین سیب بر زمین بیفتد، نام تو را یاد بگیرم.
بی تو بیدار نخواهم شد و صورتم را در رود خانه های عاشق نخواهم شست.
بی تو تمامی اوازها گنگ خواهند شد و بوته‌های نعناع خشک خواهند شد.
بگذار دهان به دهان خوانده شوم تا به دهان شیرین تو برسم.
بگذار باز در پناه تو بیاسایم و آشفتگی‌هایم را به باد و باران بسپارم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 10:31 PM توسط هدی نجفی

 

کلید رو می‌چرخونم تو در و تو خونه ولو می‌شم. برای خودم چائی می‌ریزم  و فکرم رو رها می‌کنم. به همه‌ چند ساعتی که گذشت. به همه چند سالی که گذشت. به امروزی که گذشت. و اینکه امروز و دیروز چگونه گذشت.

امروز...

خستگی و دیر آمدن از کلاس و درس و پا درد. شلوغ پلوغی آشپزخونه. جابجا کردن خریدها. ژامبون و خمیر و پنیر پیتزا. می‌دونم. پس زمینه‌ی شیکی نیست واسه جشن گرفتن خاطره‌ای که هفت سال ازش می‌گذره.  اما شادی هست با فیلتر نارنجی. حرف.  باز هم حرف. حرف ... بین پرده‌های سکوت گاهی ذهنم می‌چرخه به همه‌ اضطراب هفت هشت سال پیش. و همه‌ احساسم. احساسمون. تا به عمق نرسی نمی‌فهمی چقدر تو سطح بودی. کاش تو زندگی تابلوهایی بود که ورود آدم رو به یه سطح عمیق‌تر خوش آمد می‌گفت. تابلوهایی بود که بهت سر سلامت می‌گفتند که این مرحله رو هم خوب رد کردی. پودر کیک آماده به دادم می‌رسد. فر را روشن می‌کنم. ژامبون‌ها هم خورد شدن. ژله هم آماده شد.  فلفل دلمه‌ای هم خورد شد. کاش مرحله‌ی خرد کردن پیازها الان بود. چشمام می‌سوزه. دلم گریه می‌خواهد چرا؟ آهان...

درد وسط فکر‌کردن‌هام اومده. می‌خوام بگم چه خوب که یادت بوده امروز چندمه؟! اما فید می‌شم به تابلوی خوش‌آمدگویی و کات ...

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 8:15 PM توسط هدی نجفی |

 

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتاب نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را درخودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی...
اگر روز مرگی را تغییر ندهی
اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد نا شناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر از شور وحرارت،
از احساسات سرکش،
واز چیزهائی که چشمانت را به درخشش وا می‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی. ..،

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به حوادث اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی ات
ورای مصلحت اندیشی بروی. . .
  
امروز زندگی را آغاز کن!
                                 امروز مخاطره کن !
                                                               امروز کاری کن !

 

ترجمه از احمد شاملو

پ.ن: این شعر را علی آقا یکی از دوستان خوبمون دقیقا از آن سر این کره زمین برام میل کرده و گفته حالا که وقت ندارم تو وبلاگ بنویسم، لااقل این شعر را در وبلاگ بذارم. کاش می‌د انست که چه‌قدر خوشحالم کرد و ...


 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 11:15 AM توسط هدی نجفی |

 
خيلی‌وقت است كه سكوت كرده‌ام. مثل نقاشی كه مدت‌هاست طرحی نزده، انگشتانم خشك شده‌اند. غريبی مي‌كنند با کیبورد. خيلی‌وقت است كه حرفها در دلم مانده و وقت نشده بيرون ريخته شوند. بوی نا گرفته؛ حرفهايم، دلم. اما خيلی وقتها خيلی چيزها مهم نيست. مثل همين چای نخورده كنار مانيتور كه سرد شده و يا شكلات Nestle يی كه هر لحظه دارد بيشتر آب مي‌شود. 

هنوز زنده‌ام. به شدت و حدت بی نظیری با کمبود وقت مواجه هستم. سرم را حسابی شلوغ کرده‌ام. چرایش را خوب نمی‌دانم. این‌که تا کجایش را می‌توانم بروم و ادمه بدهم را هم نمی‌دانم. چه‌قدر از این فشار را می‌کشم که تحمل کنم، را هم نمی‌دانم. فعلا فقط به شروع و ادامه فکر می‌کنم. حتی اگر این درد لعنتی امانم را ببرد.

 بعد از اين بيشتر برايتان خواهم نوشت

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 9:56 AM توسط هدی نجفی