تبليغاتX
حرف‌هائی به‌رنگ سکوت
 

در هفته‌ای که گذشت در یک اقدام کاملا خودجوش و انتحاری و شاید هم انفجاری چندین تصمیم بزرگ و اساسی گرفته‌ام که در ذیل بخشی از آنها فهرست‌وار به استحضار می‌رسد. البته این تصمیمات در مورد کارهائی است که تا کنون یا انجام نمی‌شد یا کمتر مورد لطف و عنایت بنده قرار می‌گرفت و  صد البته واضح ومبرهن است که  به واجبات و بدیهیات نمی‌پردازیم و از ذکر انها معذوریم کلا!

البته این همه تصمیم یهو بر ما وحی  منزل نشد ولی قصد دارم که اگر خدا بخواهد و توفیق دهد در این یک ساله این کارها را هم انجام بدهم! این‌ها را این‌جا می‌نگارم که یادم نرود و اما اهم تصمیمات ماخوذه ...

  1. تعارف و رودروایستی با اطرافیان را به‌طور کامل بگذارم کنار!
  2. از اینی که هستم باز هم بیشتر صراحت و صداقت پیشه کنم!   
  3. درسم را جدی‌تر بخوانم! کلاس‌های‌دانشگاه را هم اگر شد کمتر بپیچانم!
  4. زبان و کلاس‌ترجمه را پیگیری کنم و حداقل تا سال دیگر IELTS & TOEFL خود را بگیرم!!!
  5. کتاب بیشتر بخوانم و تلاش کنم چندتائی از کتابهای جواد بخوانم!
  6. با کامپیوتر مهربانانه‌تر رفتار کنم و هر چیزی که به دستم رسید با بیل خالی نکنم!
  7. نه برای کسی الکی دل بسوزانم و نه اجازه دهم دیگران برایم دلسوزی و ترحم کنند!
  8. به جای دلسوزی و ترحم، به دیگران بیشتر محبت کنم و حرمت‌شان را نگه دارم!
  9. آستانه تحملم رو ببرم بالا! یعنی ظرفیت تحملم را بیشتر کنم!
  10. حد و مرز خودم را بشناسم و در صورت لزوم به دیگران هم حد و حدودشان را متذکر شوم!
  11. کمی پیاده روی و ورزش را شروع کنم! با درد زانوی بعدش هم شاید بشود کنار آمد!
  12. با خودم روراست و مهربان باشم و بیشتر به خلوت و تنهائی خودم برسم! 
  13. سینما و تئاتر بیشتر بروم! موسیقی جدید هم بیشتر گوش بدهم!
  14.  زبان عربی را هم کمی بیشتر مورد تفقد قرار دهم! جدا که دارد فراموشم می‌شود!
  15. آب‌معدنی و میوه و سبزی‌جات بیشتر تناول بفرمایم!
  16. اصل‌کاریا از اینجا به بعد شروع می‌شه که البته نمی‌شود گفت ولی بعدا صداشون درمیاد!!!
  17. ...
  18. ...
  19. ...
  20. ...

توضیح در مورد ۱۶ به بعد: اصل تمام این حرفا و تصمیمات کبری همینا بود که نشد بگویمتان ولی ... یعنی راستش چند روزی بود که تو فکرشون بودم و هی مزه‌مزه می‌کردم و همان یک جرقه برای انفجار و بیان‌شون کافی بود!  از طرفی بر خلاف تصورم جواد از همه اینا به شدت استقبال کرد! یعنی منتظر بود که باهاش در میان بذارم! طفلک تو این مدت چه کشیده و دم نزده تا من خودم به نتیجه برسم!

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 3:40 AM توسط هدی نجفی |

گل‌میز چوبی را گذاشته‌ایم اول سرسرا. داخل عمارت که بشوید ندیده نمی‌ماند. آینه‌ پشت‌سنگی قاب نقره روی ترمه‌ ملیله‌دوزی، یک طرف گلدان دست‌‌دلبر پر نرگس‌، یک طرف جام بلور پر آب با نارنجی رقصان به میان. از باغ ساوه چندتایی انار فرستاده بودند، دل‌مان نیامد دانه کنیم، دم دست است، غفلتآ اگر هوس خنکی کردید خودتان نوبر کنید.
سر رف جابه‌جا به‌های باغ اصفهان را چیده‌ایم. به وقت بیداری مدهوش می‌کند بوی عطرشان. گلدان محبوبه‌ شب گوشه‌ بهارخواب است، لنگه‌ در که باز باشد، پرده راهم که پس نزنید خواب‌تان می‌شود غرق بوی بهشت.
چراغ سرسرا را هم موقوف کرده‌ایم خاموش کنند، خودمان در همین تاریک و روشنای اتاق زاویه نشسته‌ایم به بیدارخوابی، غنچه‌های یاس به نخ ابریشم رج می‌کنیم.

دل‌دل جایز نیست به جان عزیزتان. ناغافل هم آمدنی شدید بیایید.

خبر هم نکردید، نکردید. راه دور است، ما که دوری نمی‌کنیم.

چشم‌به‌راهیم

به وفا و عاشقی قسم

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 10:53 PM توسط هدی نجفی

 

*برداشت اول - داخلی - مطب دکتر پوست

با هم تو مطب دکتر پوست نشستیم و داریم به حرفها و توصیه‌های دکتر گوش می‌دهیم. به‌خاطر مشکلی که پوست دستم داره، ضمن توصیه‌هایی داشت این بود که اصلا نباید توی خانه هیچ‌کاری بکنم و نه ظرفی بشورم و لا غیر و البته داشت به جواد بد نگاه می‌کرد! در واقع داشت به جواد تیکه می‌انداخت! خلاصه با کلی چک و چونه زدن و اینا رضایت داد با دست کردن چند لا  دستکش و این حرفا بی‌خیال ماجرا بشه!

* برداشت دوم - داخلی - خانه خودمان

جواد بی‌‌مقدمه بر‌میگرده به من می‌گه: به من میاد که تو رو مجبور کنم که تو خونه کاری بکنی؟ دکتر چرا داشت طعنه می‌زد؟ نیگاش رو دیدی موقعی که داشت می‌گفت" نظر ما بر اینه که شما تو خونه هیچ کاری نکنید" مردک چه جوری داشت به من نیگا می‌کرد؟!
خلاصه کلی به جواد برخورده بود که چرا دکتر احمق این طوری تیکه انداخته بود و اصلا مگر او نگران‌تر است از من؟!
یعنی دارم ماست مالی می‌کنم که خب قاطبه مردان چنین‌اند و توی جامعه این‌طوری جا افتاده و اون هم بر همین اساس قضاوت کرده و یه چیزی پرانده دیگه! ‌من که می‌شناسمت و به حرف این و اون چه کار؟!
برای اینکه مثلا موضوع را عوض کنم و تابلو هم نشه می‌گم: تازه دکتره خبر نداره من با اسید و وایتکس و یه لا دستکش چه شیرین‌کاری‌هایی که نمی‌کنم؟! اگه به دکتر می‌گفتی در جا سکته می‌کرد!

*خارج از کادر

می‌دونستم که این‌جور فضاها و نگاه‌ها به جواد بر می‌خوره و حالا حالاها از فکرش بیرون نمی‌ره! بعدش هم بحث کشیده میشه به اطرافیان - زن و مرد - به نگاه و شناختی که از خود و همدیگر دارند!  به تاثیرات و جبر و اختیاری بودن این فضاها! به آدمایی که خارج از کادر زندگی دو نفر ایستادن و بی خبرند، ولی قضاوت می‌کنند و حکم صادر می‌کنند! به ...

 


 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 1:2 AM توسط هدی نجفی |

وقتی توی یکی از این سریال‌ها یا فیلم‌ها، یکی از بازیگران نقش اصلی رو یهو می‌فرستن به یه سفری که قرار هم نیست حالا حالاها برگرده؛ یا یهو می زنه و می‌میره!  می‌گیم حتما جای دیگه نقش بهتری بهش پیشنهاد شده یا مثلا باید می‌رفت سر فیلم و نقش بهتری!
اینو گفتم که اگه یه روز ناغافل زد و مردم،  بدونی که رفتم سر صحنه یه فیلم دیگه! شاید اونجا یه نقش بهتری بهم محول شد یا در اصل نقشمو بهتر  بازی کردم! 
البته فقط نقش مقابل تو را قبول می‌کنم!!! اما این جمله آخریه به این معنی نیست که ....

بعدا نوشت: واقعا قرار نبود این مطلب پینگ بشه ولی بلاگفا و اینترنت ما همزمان زده بودند به سیم آخر و همین شد که شاهدش هستید! تا چند روز هم به اینترنت دسترسی نداشتم و نشد کاریش کنم و گرنه این مطلب خام است و قرار بود خیلی بهتر و پخته‌تر از این باشد که اجل مهلت نداد! همین...

+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 3:53 PM توسط هدی نجفی |