در راستای تنویر افکار عمومی و رهانیدن جمعی از نگرانی؛ فقط آمدم بگم که نه افسرده شدم و نه هیچ اتفاق دیگر افتاده! بدجوری درگیر امتحانات دانشگاه هستم و خوب درسامون هم نسبتا سخته و استثنائا من هم دارم اساسی میخونم! همین..
لطفا نظرات انقلابی و نصیحتهای دلسوزانه خود را برای مبادای خودتان نگه دارید. لازمتان میشود! خدائیش از کجای سه مطلب گذشته من میشد برداشت کرد که من الان دپرس و افسرده شدم و از بس سکوت کردم، ممکنه شوهرم از دستم خسته شود! سهگانه نوشتم در مورد سکوت به این قشنگی که خودم حظ کردم! با سه دیدگاه مختلف و ... که در جای خودش کلی جای بحث و تامل دارد!
اگه یه روز بردارم کامنتای خصوصی را بذارم اینجا، یه دل سیر با هم می خندیم یا شاید هم میگرییم!
خوب میشویم همگی ایشالله!
بین خودمان بماند این وسط بعد نود و بوقی یه عروسی رفتیم ... ولی طی یک فرآیندی و قبل از اینکه به مجلس عروسی برسیم و در جاده و مسیر پر فراز و نشیب تا برسیم به محل برگزاری عروسی، گردنم دچار نقص فنی شد و الان با گردن زهوار در رفته و بسته روزگار سختی را میگذرونم!
... بخاطر همین هم گاهی در و دیوار اینجا را سکوت می گیرد. همین ...
همه چیز را که نمیشود نوشت، نه اینجا و نه در دفترهای شخصیات که هیچکسی جز خودت نمیخواند آن را. همه چیز را که نمیشود گفت، نه به دوستی و رفیقی و نه حتی به خودت. این کلمات رازآلود و خوشآهنگ تو، مثل کمانچهی کوکدررفته میمانند برای دیگری. باید بیصدا بمانند این کلماتی که جاری میشوند در بیقراریهایت، در شوقات و در دلخوشیهایت. باید ناگفته بمانند تا سلانه بیایند و قدری شور بیاندازند به زندگیات. باید نانوشته بمانند در اندرونی دلات تا خوب دردانگی کنند و بگریزند و فراموش شوند. کسی چه میداند، حتی تو، تویِ چند ماه و سال دیگر، نامحرم رازها و کلمات و بغضهای این روزهایت میشوی. همه چیز را به خدا هم نمیشود گفت. وقتی نمیتوان چیزی را گفت یا نوشت باید دربارهاش سکوت کرد ...
... بخاطر همین گاهی در و دیوار اینجا را سکوت می گیرد. همین ...
میدانم که سکوت و گفتگو لازم و ملزوم یکدیگرند. در حقیقت گفتگو از دل سکوت نشأت میگیرد از آن رو که گفتگو به رسمیت شناختن دیگری است و در یک گفتگو نیاز به آن است که بتوانیم خود را معرفی و بیان کنیم، آنچه بودیم و هستیم. پس نیاز به شناخت خویش است و این میسر نمیشود مگر با تأمل در نفس و آن نیز در سکوت شکل میگیرد. هر شخصی آنگاه میتواند خود را بهتر معرفی کند که بیشتر در خود تأمل کرده باشد و زوایای وجودی خویش را بهتر شناخته و درک کرده باشد. گاهی گمان میکنم جز با سکوت نمیتوانم زوایای روحی و شخصی خویش را بیابم و رمزو رازهای درونی را کشف کنم و گفتگو کردن نابهنگام این امکان را فلج میکند و مرا ناکام میدارد. این به موقع خموش بودن و بههنگام سخن گفتن هم از آن دشوارکارهاست که به این راحتیها میسر نگردد ...
... بخاطر همین گاهی در و دیوار اینجا را سکوت می گیرد. همین ...
همیشه همینطور است، میروند. حتی شخصیتهای داستان که من خدایشان هستم. بیخبر میروند و یا بیدلیل ناتمام میمانند. من نویسنده نیستم ولی نویسندههای زیادی را دیدهام که از مخلوقاتشان حساب میبرند، از نافرمانی موجودات خلق شده کلمهای میترسند. من از هیچکدامشان نمیترسم ولی از بیبرنامگی و بیدلیل معلقماندشان کلافهام. نه مثل مردهها زندهاند و نه مثل زندهها میمیرند. تمام نمیشوند و گاهی ماهها میمانند. میخواهم از بلندی پرتابشان کنم، ببوسمشان و خداحافظی کنم، یا درگیر یک موقیعت نامتعارف احساسی گریزی به سفر بفرستمشان و یا نیمه تمام به سبک خیلیها برای شما بگذارمشان. من را با جملههای ناقص تنها میگذارند. مشکل آدمهای توی داستان این است که حتی با کلمههای زیبا گول نمیخورند ... مشکل اصلی همین است که آدمهای توی داستان، با کلمات و جملات زیبا گول نمیخورند ...
... بخاطر همین گاهی در و دیوار اینجا را سکوت می گیرد. همین ...