
بالاخره پنچشنبه موعود یعنی دیروز فرا رسید و البته بهانهاش مهم نیست، اصل هم همان جمع دوستانه بود که مجددا دور هم جمع شدند و کلی خوش گذشت... جای دوستانی که قرار بود باشند و نتوانستند بیایند خالی بود... از دوستانی که لطف کردند و منت گذاشتند و آمدند و با حضور گرم و مهربانشان خوشحالمان کردند هم یک دنیا ممنون!! و فقط خدا میداند که در جمع همین دوستان بودن چقدر حالم را خوب میکند!
تصدیق میفرمائید که از آن تیپ عکسهای شرق شده... دست عکاسش امیر آقا درد نکند که لطف کرد و با دوربینشان کلی عکسهای قشنگ گرفت!
نکته نوشت: در مهمانی پارسال، عین این بیچارهها با این دوربین ذغالیها کلی عکس گرفتیم ـ که البته دوستان اینقدر به دوربین ما خندیدند، که بهش برخورد و کل عکسها برای اولین بار سوخت! ـ اما امسال! دوستان با سفارش و بی شفارش دوربین دیجیتال آورده بودند! احتمالا به هوای پارسال دلشان برایمان سوخته بود لابد دیگه! در ضمن بریدن کیک در مقابل فلاش دوربینها حسیاست شبیه انداختن برگه رأی آدمهای مهم در صندوقهای رأی و اینا ... خلاصه خیلی خوش گذشت....
تو را بخیر و ما را
بال سنجاقک.
ما را تشنگی دیدار.
تو را بخیر و ما را
اردیبهشت منهای پنجاه.
ما را کوچههای باریک و ... آدم.
هوای بهار
باران
بار
-- آن
که زیر سیب له میشوم.
از آسمان هفتم که افتادیم،
نگاهم میکنی
هشتی ابرو بالا میاندازی
خنده خنده
حبابها میترکند.
مجید ضرغامی ---- کتاب در دست انتشار اسم این کتاب سلطنت اردیبهشت نیست
شک دارم تا آخر عمر
روزی بیاید که
مادرم به قابلیتهای دیگر من غیر از
" من دارم میرم بیرون، حواست باشه نسوزه"
پی ببرد و ایمان بیارود!
شیر سر رفته
گاز را محکم دستمال میکشم
در میرود دستم
میگیرد گوشه گاز
خون میآید
بر میگردم
سر تو داد میزنم
کلافهام و عصبی
و تو این را میدانی
میگریم
میلرزم
مثل همیشه میگویی
"آرام باش"
اما من نمیتوانم ادامه دهم
آرام در گوشم زمزمه میکنی که
"من اینجایم کنارت"
و من این را من این را میخواهم
همین بودن را میخواهم
و همین بودن آرامم میکند

باید گم شده باشم. جایی شاید میان تمامی این روزهایی که از یادم نمیروند بی هیچ خاطرهای. بنظرم دارم بزرگتر میشوم. دارم قد میکشم. شاخههای نازکم اینروزها ذره ذره به سوی آسمان سرک میکشند. با هر زخمه دردی در میان جوانه زدنهایم میروید. لبخندم را در پس نقاب بی خیالیام پنهان میکنم. دوست ندارم کسی را شریک انتظارم کنم .میخواهم در تنهاییام آمدنی را به انتظار بنشینم. گاهی میبینم آن دورها چلچلهای بر شاخههای رقصانم تاب میخورد. یا از آن سوی سبزی تپهها قاصدکی برایم از زلالی روشن آب زمزمه میکند. روزهای کودکی ام را بهیاد میآورم و قصههائی که از بهار برایم گفته میشد و اینکه برای رسیدن به آفتاب میبایست درد قد کشیدن شاخههایم را به جان خریدار باشم. میبایست گم شده باشم. بهار است و دانهای پس از مدتها انتظار و تحمل سختیها میخواهد که سر از خاک بر آرد...اما انگار مجالی نمی یابد. انگار نروئیده همانجا زیر خاک گم میشود.. له میشود ... چون کودکی ظریفم و شکننده ... میترسم.. که دیگر نتوانم بایستم.. یکی باید یاریم کند و هوایم را داشته باشد، جایی میان روزهایی که رفته و فردایی که از راه خواهد رسید. باید گم شده باشم، جائی میان تمامی این روزها که انگار تمام نمیشوند ... تلخند و سخت... خستهام ولی میخندم. منتظرم و نگران ولی باز هم میخندم. بغضم را با خنده گره میزنم... کاش گم شده بودم. جائی قبل از این همه انتظار طاقتفرسا برای فردای نا معلوم ... من امروز را میخواهم ... خستهام ... ای خدا ... پس کی در مییابیم؟!
امروز مثلا تولدم بود. بیچاره جواد برای این روز کلی نقشه داشت که شخصا همه را به هم ریختم. اصلا حال و روز خوبی نداشتم. صبح دانشگاه کلاس و امتحان پایان ترم داشتم و بعدش هم از ظهر تا شب توی خانه ولو بودم و بعد هم به میمنت به مبارکی راهی بیمارستان شدیم و سرم و آمپول و آزمایش و ... تازه برگشتیم. خلاصه که اصلا اوضاع جالبی نبود. البته با توجه به هفتهای که گذاراندم چیزی غیر از این هم از این هم انتظار نمی رفت.
اما دوستانم لطف داشتند و این روز به یادم بودند و از طرق مختلف ارتباطی تبریک گفتند. چون نمیتوانم نام همه را ببرم، پس نام هیچکدامشان را نمیبرم! اصولا غافلگیر شدن به آدم میچسبد، مخصوصا اگر از نوع شاد و تولدیاش باشد! حالا هر چقدر هم که بیحوصله یا غمگین یا مریض باشم! ممنونم که کلی شاد و خوشحالم کردید.
همین دیگه ... غرض فقط تشکر از دوستان بود و ثبت نوشتهای با تاریخ تولدم بود! حالا شاید بعدا سر فرصت این مطلب را خوشکلترش کردم!
مرتبط: نوشته سال گذشته!

این روزها گاهی توی آشپزخانه یک لیوان چای یا یک فنجان شیرقهوه برای خودم میریزم. مینشینم روی یکی از صندلیهای میز جلوی اوپن و همان طور که منتظرم پیازداغ حاضر شود یا آب برنج کته خشک شود و دمکنی را بگذارم، یواش یواش میخورمش و فکر و خیال میکنم و لذت میبرم. کاری هم ندارم به این که این عادت زنهای خانهدار است یا افسردههای تنها یا هر چیز دیگری! فقط مینشینم و گم میشوم در فکر و خیال تا لیوان یا فنجان تمام شود. بعد دمکنی را میگذارم روی قابلمه یا گوشت را میریزم روی پیازداغ یا هر کار دیگری و لیوانم را میشورم و برمیگردم به دنیای واقعی!
پ.ن: این مطلب را پارسال دیماه نوشتهام، اما چه کنم از خود شیفتگی مفرط کار دستم داده! چرا که هم خودم و هم جواد این مطلب را خیلی دوست میداریم!!! این شد که صلاح دونستم تاریخش را دست کاری کنم و مجددا به تاریخ امروز بذارمش بالا و یک تنه کلیه اصول و قوانین وبلاگنویسی را نقض کنم! شرمنده!
آنروز
سه شنبه
سوم اردیبهشت
سال هفتاد و هشت
ساعت سه و دو دقیقه بعدازظهر
نشست مقابلم
بر صندلی
در نقطهای گنگ
و ناگهان
چند بار
شلیک کرد توی سینهام.
با چشمهایش.
پس از نه سال
امروز
سهشنبه
سوم اردیبهشت
سال هشتاد و هفت
ساعت هفت و نه دقیقهی بعدازظهر
زیر سقف ماشینی درمانده در ترافیک
تابید، بارید، وزید.
بر روحم.
امشب
ساعت نمیدانم چند است
اما دست برده است درون سینهام
تا چیزی را
ـ چونان آنروزها ـ
تا چیزی را همچنان به تپیدن وابدارد.
امروز در یک مقاله کاملا علمی خواندم و در کمال شگفتی این مطلب را دریافتم که ارتباطات بین انسانهاٰ فقط 7 درصدش با استفاده از کلام است. 23درصدش با Body Language و 70 درصد هم انتقال احساس است!
دلیل و توجیه خوبی بود برای اینکه بدانم چرا ارتباط با چت و مسنجر و حتی ایمیل در بیشتر موارد منجر به سوءتفاهمهای عجیب و غریب میشود و برای رفع و رجوع آنها سر از ناکجاآبادو ... در میآوردم؟! حالا باز ارتباطات تلفنی به نظر میآید که کمی بهتر باشد و لااقل با تناژ صدا بتوان منظور و احساس را تا حدی رساند! اما خوب هیچی مثل صحبت کردن رو در رو نیست که نیست! چرا که با زبان و کلام و نگاه و چشم و دست و پا و ... احتمالا میشود از برخی سوء تفاهمات جلوگیری کرد و منظور را بالاخره یکجوری رساند !!!
خلاصه گفتم بیام اینجا این کشف ظاهرا نه چندان جدید خودم را به اطلاعتان برسانم، شاید مفید واقع شود!