تبليغاتX
حرف‌هائی به‌رنگ سکوت

 

 

" این خدای غنی، کلید خزائن خود را در دست تو نهاده است، یعنی به تو اذن درخواست کردن داده است، می‌توانی از او بخواهی تا درهای رحمتش را بر تو بگشاید. هر گاه که بخواهی می‌توانی ابرهای رحمت او را به باریدن بر خود فراخوانی، لکن اگر پاسخ تو دیر رسید، موجب نومیدی‌ات نشود، چرا که او عطایا را به اندازه نیت افراد می‌دهد. گاه پاسخ تو را دیر می‌دهد تا اجرت افزون‌تر باشد. گاه چیزی را می‌خواهی که به تو نمی‌دهد ولی دیر یا زود بهتر از آن را می‌دهد، گاه نیز به تو نمی‌دهد تا مبادا به تو زیانی برسد. بسا چیزها که تو می‌خواهی اما اگر آن را به تو بدهد، موجب نابودی دینت می شود. لذا هوشمند باش؛ چیزی از خدا بطلب که جمالش می‌ماند و وبالش دامنگیر تو نمی‌شود . . . "

 

 

خدایا ... حال منِ انسانِ عجولِ نادان، که به خیر و شر و صلاح خود آگاهی‌ام نیست و بر دلم هزاران قفلِ زنگار بسته و بر هر خواسته‌ام هزاران منیّت و بر هر دعایم هزاران خودخواهی و هوای نفس غلبه دارد؛ چون گمان می‌برم که به نفعم نیست پس صبر هم نمی‌کنم و برای رسیدن و یافتن به هر خواسته‌ام عجولم و الحاح و اصرار می‌ورزم و حتی پا را از این هم فراتر گذاشته و زمان و مهلت اجابت برایت تعیین می‌کنم! چه کنم؟

خدایا ... به من بیاموز آن‌گونه که سزاوار کرم و بزرگواری‌ توست بخواهم و بخوانمت!

خدایا ... به من دعا کردن را بیاموز ... به امید اجابت دعا ماندن را نیز!
خدایا ... صبر کردن را به من بیاموز ... مجال تمرین صبر به من ده!

 خدایا ... در این کوره راه تنهایم مگذار! بیا و دستگیرم باش!

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 10:5 PM توسط هدی نجفی |

 

این عکس را خودم از شیشه هواپیمای تهران به مشهد گرفتم-  دم غروب!

 

 

خانه ات سرد است؟!
خورشیدی در پاکت می‌گذارم

 و برایت پست می‌کنم.

ستاره کوچکی

در کلمه‌ای بگذار

 و به آسمانم روانه کن

 بسیار تاریکم.

 

 

منوچهر آتشی

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 3:30 AM توسط هدی نجفی

یادم رفته بگم که چند روز قبل از عید یا در واقع دقیقا شب عید، یک عضو جدید به جمع دونفره ما اضافه شد. این عضو جدید به ظاهر بی دست و پا ولی در اصل پر سر و صدا آنقدر پررو و پرتوقع است که حتما باید چند ساعتی را در روز به وی اختصاص دهیم و گر نه ...
کاریش هم نمی‌شد کرد بالاخره هدیه است دیگه و باید پذیرفتش! ما که سالیان سال اندر فواید نداشتنش داد سخن می‌راندیم حالا ناخواسته شدیم مثل بقیه خانواده‌ها که خانه‌شان از این سرو صدا خالی نیست. چه بخواهیم و چه نخواهیم
این عضو بیست و یک اینچی یک گوشه خانه نشسته و نگاه و توجه ما را ملتمسانه می‌طلبد. چندین سال بود که هر کس می‌آمد خانه‌مان جملگی متفق‌القول بودند که خوش به حالتان که  این موجود را ندارید و به‌به چه سکوتی! و چه خوب حالا که تلویزیون ندارید همه می‌توانند با هم بیشتر حرف بزنند و بیننده سریال‌ها مزخرف تلویزیون نباشند و از این جور حرفا ... تازه کلی هم متعجب می‌شدند و مگر می‌شود که بی تلویزیون زیست؟! اما حالا چی ؟!
ولی حالا که داریمش دیگر از آن‌همه فلسفه و دلیل و ذکر و وصف محاسن خبری نیست. محض ایجاد و استفاده از سرو صدایش غالبا روشن است تا سر و صدای همسایه‌ها را کمتر بشنویم! آخر شب‌ها هم جواد با بساط آجیل مانده از عید و گاهی پفک یا چائی و کیک بیننده فوتبال و بعدش هم برنامه مستند حیات‌وحش یا چیزی تو همین مایه‌هاست!!! برنامه‌ای که کلا یک استرالیائی خوشحال و خرسند که پابرهنه توی جنگل و بیابان و ... راه می‌رود و مار و عقرب و رتیل و ... می‌گیرد و جواد هم حال می‌کند!!!
خلاصه که فعلا اینجوریاست... البته بدبخت هنوز وجودش را به رسمیت نشناختیم و برایش میز مخصوص و دم و دستگاه خاص خودش را نگرفتیم و یک‌ گوشه پذیرائی روی میز وسط مبل لم داده! هر چند که به یُمن ورود و وجودش دکوراسیون منحصر بفرد خانه را مجبور شدیم تغییر دهیم ولی خب دیگه ...

در پایان از دوستم تشکر می‌کنم. دستش درد نکند که گمان کرده لابد از بی‌تلویزیونی خواهیم مُرد! کلی هم اصرار داشته که حتما شب عید به ما برساند که تعطیلات عید امسال را در معیت این موجود سپری کنیم! البته چون مطمئنم که دوستم این خطوط و این وبلاگ را نمی‌خواند می‌گویم: فقط  ای‌کاش قبلش پرسیده بود و یا لا‌اقل یه‌جوری چک کرده بود، که از تلویزیون مهم‌تر کلی چیز بوده ... بگذریم! هدیه هدیه است دیگر! حدیث هم داریم که "الهدیة لا تُهدی و لا تُباع" پس هیچی دیگه ... کم کم بریم بند و بساطش را تهیه کنیم که دق نکند از فرط بی‌توجهی!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 8:22 PM توسط هدی نجفی |

بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما
نه بر لب، بلکه در دل گل کند لبخندهای ما

بفرمایید هرچیزی همان باشد که می‌خواهد
همان، یعنی نه مانند من و مانندهای ما
 

بفرمایید تا این بی چراتر کار عالم، عشق
رها باشد از این چون و چرا و چندهای ما

سر ِ مویی اگر با عاشقان داری سر ِ یاری
بیفشان زلف و مشکن حلقه پیوندهای ما

به بالایت قسم سرو و صنوبر با تو می‌بالند
بیا تا راست باشد عاقبت سوگندهای ما

شب و روز از تو می‌گوییم و می‌گویند، کاری کن
که "می‌بینم" بگیرد جای "می‌گویند" های ما

نمی‌دانم کجایی یا که ای، آنقدر می‌دانم
که می‌آیی که بگشایی گره از بندهای ما

بفرمایید فردا زودتر فردا شود، امروز
همین حالا بیاید وعده آینده‌های ما

 

قیصر امین پور

پ.ن: هر کاری کردم نشد که صدای استاد که این شعر  را خواندند، را هم برایتان بذارم اینجا!

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 2:48 PM توسط هدی نجفی |

 

وااااای خدای من نگهداری از موجود زنده چقدر سخته؟! منظورم از موجود زنده هم ایناست!

امسال برای اولین بارو به اصرار من برای سفره هفت‌سین‌مان سه‌تا ماهی کوچولو گرفتیم. البته به اصرار من و جواد کاملا مخالف بودو گفت که عمرا اگه آب ماهی ها را عوض کنه یا بهشون کاری داشته باشه و کلی هم دعوام کرد ... خلاصه به هر ترتیبی بود، ماهی‌ها سر سفره ما حضوری پر‌شکوه داشتند ... حالا مانده بود قسمت بعدی ماجرا ... من که می‌ترسیدم آب اونا را عوض کنم. این بی‌ادبا هم که فعل و انفعالاتشون زیادی زیاد بود ... تند تند رنگ آب کثیف می‌شد و ... از آن‌طرف مدام نگران بودم که مبادا از خواب که بیدار می‌شم ببینم یکیشون یا همه‌شون مردن و دیگه از عذاب وجدان خودم را حلق‌آویز می‌کردم لابد ... ولی خدائیش اینا ماهی‌ها این‌قدر می‌چرخند، سرگیجه نمی‌گیرند؟ ... البته بعد از چند روز یکی از دوستانمان به‌دادم رسید و اون زبان‌بسته‌ها را از دست من نجات داد و برد!
...
از اونور هم سبزه‌مون دو وجب قد کشیده !!! این‌قدر که فکر کنم بشه سیزده بدر کل دو میلیون دختر مانده بیان و گره بزنن و باز هم اینا جا داشته باشن .. البته شنیدم که این سنت سبزه گره زدن تا بیستم فروردین تمدید شده! حالا ... یکی دوبار با قیچی مثلا هرسش کردم ولی کج و کوله شد بدبخت! هی زرد شدن و آب دادم و دوباره سبز شدن و هی رشد کردن ... خلاصه که بساطی داشتیم با اینا!
همین دیگه ... ولی خدائیش خیلی سخته که آدم طرفش موجود زنده باشه .. حالا اینا که ماهی و سبزه بودن ... دیگه اونایی که با آدما سر و کار دارند، چه‌قدر باید مراقب باشند؟!

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 4:6 AM توسط هدی نجفی |

 

 

حالا مثلا سال نو شده و آمدن عید و بهار و نوروز مبارک‌ باد و از این جور حرفا

این هم چندتا عکس از سفره هفت سین ما که سه ساعتی برایش وقت گذاشتم ...  امسال ترکاندم. از چند رو زقبلش در تدارک تهیه لوازم و چیزهائی بودم که بتونم ایده‌ای که برای سفره هفت سین مد نظر دارم را پیاده کنم. حاصل کار چیز قشنگی بود. به دل خودم و جواد نشست. هر کسی که هم اومد خونه‌مون خوشش اومد. بالاخره کلی براش زحمت کشیدم و تمام خوش‌سلیقگی و ذوق و استعداد و ارادتم به بهار در آن نمایان است. که البته با اون شکل و شمایل بیشتر شبیه سفره عقد بود تا سفره هفت سین.

+ و + و + و  + و + و +

البته بعد از چند روز به علت کمی‌جا و آواره شدن ما و مورد نیاز بودن میز آن، زبان‌بسته به گوشه خانه و بدین شکل جمع و جور منتقل و مستقر شد.

باشد که امسال بر ما و شما به خوبی و خوشی بگذرد!

 

+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 2:4 AM توسط هدی نجفی |