
سال میرود که نو شود.
ساعت میرود که عوض شود.
تقویم میرود که صفر شود.
درخت میرود که سبز شود.
برف میرود که آب شود.
خاک میرود که زنده شود.
کهنه میرود که تازه شود.
«حال» میرود که خاطره شود .
زمستان میرود که بهار شود.
و من می روم تا تکهتکه جمع کنم،
تمام آنچه را که جا گذاشتهام،
یا فصلهای سخت گذشته از من گرفتهاند...

سال دارد نو میشود و من میترسم.
حس نو شدن ندارم.
می ترسم از بهار.
راستش بیش از هر چیز دیگر از بهار پارسال میترسم.
ترس از تکرار شدن آن همه تنهائی و گریهپنهانی و ...
اصلا حس خوشامد گوئی به بهار را هم ندارم.
حال ندارم پا به پای بهار بدوم و شاد باشم.
حال ندارم که خانهتکانی کنم.
حال ندارم که گرد و غبار را از در و دیوار خانهام دور کنم.
عزیز همیشه و هنوز من ... باران
هیچ میدانستی
تکاندن گرد و خاک دلخستهام با توست؟!
تا بیایم و
زیباییات را مقابلِ آینه غافلگیر کنم
روز گذشتهاست و غروب
ما را غافلگیرِ حسرتهای روزگار کردهاست.
تا...
تو هم
نه انگار که باید گاهی بیایی و
مرا وسطِ کلمات
حیرانِ تماشای ناگهانِ نگاهت بکنی
یا سرِ سطری بایستی و
برای منی که هنوز جمله نشدهام
واژه های تازه خواب ببینی ...
يک جايی هست،
يک جای خيلی دور،
دورتر از اين خواب و اين حرف و اين حدود.
حدود، حدود عطر علف،
حروف، حرف قشنگ سكوت،
و خواب، خواب عجيب نور ...
ــ من میروم
و نمیدانم اينبار خدا چه نقشهای برايم كشيده است.
بار اولی نيست که با اين کابوس يا چيزی مشابه از خواب پريدهام: خيابانی کمعرض با سربالايی خيلی شديد. پشتِ فرمانِ ماشین نشستهام و با فاصلهی يکمتری پشتِ کاميونی پر از بارِ تيرآهن میرانم،که دارد بهزور خودش را بالا میکشد ... يکدفعه تيرآهنها روی هم ليز میخورند و يکیشان با شتاب به سمت من میآيد، شيشهی جلو را میشکند ... و وحشتِ زياد. و منی که خيس از عرق از خواب میپرم.
حسِّ بد و اذيتکنندهی با چيزی رفتن که با شتاب تو را از خودت میکـَنــَد و میبــَرَد بیآنکه فرصت و مجالِ واکنش داشته باشی ...
* میترسم. قرار است آدم شوم. قسم خوردم آدم شوم. نمیدانم برای آدم شدن چه راهی وجود دارد، ولی قسم خوردم، قسم را باید اجابت کرد.
* اجابت میکند. خودش میگوید بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را. مگر نخواندمش؛ پس اجابتش حتمی است. ختم به خیر میشود.
* خیر و شر را ما تعیین نمیکنیم. اوست که میگوید خیر است، شر است. آینده است که میگوید خیر بود، شر بود. امروز از هیچ خبری ندارم.
* خبرم دادند که راه طولانی است و طی طریق سخت. من میرویم؛ خواه برسم، خواه ... همان میرسم.
* میرسم. میگویند نفوس بد نیاورید. میگویند نفوس بد، بد میآورد. خوب میگویم؛ میرسم، نمیترسم، آدم میشوم!