
از بهمن امسال برایت هر سال جشن تولد میگیرم. برای تو که کوچک بودی اما به دنیا نیامدی. هر سال از میان کیکها، یک کیک کوچک انتخاب میكنم و وقتی فروشنده از من اسمت را میپرسد تا با خامه روی کیک بنویسد، كمی مکث میکنم و میگویم فقط بنویسد تولدت مبارک!
بعد از آنطرف مغازه، آنجا که شمعها و کلاههای تولد میفروشند، در بین شمعها قدم خواهم زد و از کنار تمام شمارهها رد میشوم تا میرسم به عدد صفر برش میدارم، به نشان سالهای زندگیات. اگر قرار بود به تعداد روزهائی که بودی شمع روشن میکردم، شاید بهتر بود اما نه همان صفر را بر میدارم. یک کلاه بوقی هم بر میدارم. آخر نمیشود که تولد کلاه بوقی نداشته باشد.
حالا مثلا با هم برمیگردیم خانه تا مثلا دوتایی برایت جشن تولد بگیریم. کیک را که میآورم مثلا به تو اشاره میکنم تا چشمهای کوچکت را ببندی تا من هدیهای که میخواستم با آن غافلگیر شوی را بیاورم و تو ذوق زده خواهی شد از دیدن خرس قشنگ صورتیت!
شمعت را روشن نمیکنیم. نگهش میداریم برای سال آینده که باز هم صفر ساله خواهی بود.
حالا مثلا جشن تولد ما شروع شده. مهمان که نداریم. جشن تولد بچه است، اما بچه هم نداریم!
مثلا تو را خواباندهام، حالا کیک را قسمت میکنم و درون ظرفهای پلاستیکی صورتی میگذارم. پالتوام را میپوشم و با ظرفهای کوچک کیک میروم بیرون. مهمان که نداشتیم. کیک را میان بچههای خیابان تقسیم میکنم. ناگهان از آن وسط چشمم به پسری میافتد که چشمش شیبه چشم توست شاید! یا شاید هم موهایت می شد شبیه موهای اون دخترک مریم فروش؟! کسی چه می داند...دلم میلرزد. خرس صورتیت را میدهم به دخترک. به رویم لبخند میزند. بغضم میشکند. بهرویش لبخند میزنم. دستی به موهای مشکیاش میکشم و برمیگردم خانه. پیش تو که دیگر نیستی ...
پ.ن: میگن در مورد بعضی چیزها باید نوشت و یا آنها را به زبان آورد تا زهرشان گرفته شود. اگر هم نه لااقل کمتر شود. این هم از همان دسته است لابد. چهمی دانم!
عبور بايد کرد و گرنه حرمت اين نفس حرام خواهد شد.
عبور بايد کرد وگرنه شبانههاي اشک آلودم فراموش خواهند شد.
عبور بايد کرد از اين هياهوهاي پوچ در پوچ،
از اين دلمردگيهاي تو در تو،
از اين سردرگميهاي پيچ در پيچ.
عبور بايد کرد از ازدحام اين سايهها،
از انسداد اين دقيقهها.
بايد گذشت و عبور کرد از اين چهارراههاي بيراه،
از اين شاهراههاي بيشاه،
از کنار اين شبهاي بيماه.
عبور بايد کرد تا اين ساحل طوفاني نشده،
تا چشمهايم باراني نشده،
تا اين غم خودماني نشده.
عبور بايدکرد از مقابل اين نگاههاي يخزده،
از پريشاني اين خيالهاي شبزده،
از تراکم اين کلمات وحشت زده.
عبور بايد کرد تا افق پيداست،
عبور بايد کرد تا جاي قدمهايت برجاست،
عبور بايد کرد تا خدا اينجاست.
عبور بايد کرد تا خدا اينجاست.
عبور بايد کرد تا خدا اينجاست.
یک وقتهایی دنیام به آخر می رسد. اغراق میکنم، بهآخر که نمیرسد. اما حسابی کم میآورم. گیج میشوم. فکر میکنم برای تجربه کردن بسیاری لذتها، خوشبختیها و دلگرمیها دیگر دیر است. اینجور وقتها باید کتاب بخوانم. مخصوصا اگه حسوحال نوشتن هم نباشد. کتاب میخوانم تا ذهنم خالی شود از نگرانیها و تشویشها. اولش سخت است. کلمهها گم میشوند. یک پارا گراف را دوباره و چندباره میخوانم بیآنکه درست بفهممش. فصل اول را میخوانم بیآنکه حتی یادم مانده باشد و فهمیده باشم داستان دربارهء کیست و برای چیست! اما بعد، فکر و خیالهای بد، جایشان را میدهند به کلمات کتاب. زندگی میشود همین حالا و انگار هیچ چیز توی این دنیا مهمتر از سرنوشت آدم داستان ِکتاب توی دستم نیست. باید تا آخرش را بخوانم. کتابها که به آخر میرسند، دلتنگیهای من، نهاینکه تمام شوند. اما جایی آن ته ِوجودم تهنشین میشوند.
گفتم بدانی، دنیا یک وقتهایی برای آدم بدجوری ملالآور است. هیچوقت دلم نخواسته این حس تلخ ِبد مزه را با کسی شریک شوم. تنهایی، با تمام غربتی که توی خودش دارد، نه بهترین درمان، اما برایم آرامبخش است. دستکم میدانم با خستگی و بد خلقیام کسی را نمیرنجانم. نه؟ وگرنه کیست که دلش نخواهد توی باران، پیاده گز کند کوچه پس کوچههای این حوالی را؟ هان؟
حالا تو فکر کن ، تمام روز را مثل یک بچهگربه، میخوابم کنار بخاری و کتاب توی دستهام، بیهوده میگذرانم لحظههایم را!
پ.ن: اینروزها شاید به اندازه تمام چند ماهگذشته و با سرعتی سرسامآور فقط کتاب خواندم و کتاب خواندم و هی با آدمهای تو کتاب رفتم و برگشتم و ... که مجالی نیابم برای فکر و خیالهای بیهوده و افسردگی!
این روزها که بگذرن ، روزهایی میان که اونا هم می گذرن
بعدش روزهایی میان که البته اونا هم می گذرن
بعد روزهایی میان که شاید چیزهایی بیشتر
و بهتر از گذر روزها واسه فکر کردن و تجربه کردن
و نوشتن داشته باشن
ولی خب اونا هم می گذرن!
سلام
حال همه ما خوب است
و ملالی نیست جز ...
بله، باورش برای خودم هم سخت است! که یکماه تمام به اینجا سر نزنم و چیزی ننویسم! نه اینکه چیزی برای گفتن و حرفی برای نوشتن و یا حتی مجالی نبوده که اگر همه اینها هم بوده، دل و دست یا دلِدست به نوشتن نمیرفت! نمیدانم ایراد از کجا بود؛ از کیبورد یخ زده یا کلمات تهنشین شده در سر انگشتانم یا افکار زیادی پراکندهام یا حال آشفتهام را بهانه باید آورد یا ... نه اینکه اتفاقی افتاده باشد، نه. خیالتان راحت. هیـــچ اتفاقی نیفتاده... هیــــــچ اتفاقی نیفتاده... هیـــــــــــــــــچ ... فقط ...
از پایه شروع کینم تا برسیم به این روزها!
امتحانا را دادیم و رفت پی کارش و ترم جدید هم شروع شد. البته به خاطر یکسری مسائل من فقط یک روز/جلسه اول از ترم جدید بیشتر نرفتم و مابقیش را هم بالاخره یکجائی و یکجوری سرمان گرم بود که نشد برم!
تو کوچهمان هم نیفتادیم و هنوز از سر و دست و پای سالمی برخورداریم و جائیمان نشکسته الا همانی که نیاید میشکست، شکست. همانی که نه با گچ و آتل و پلاتین و نه با هیچ مرهم و دوایی هم التیام پیدا نخواهد کرد!
دیگر اینکه الان خوبم! یعنی بهترم! روزهای سختی را گذراندم که اگر جسمی و ضعف و بیحالیاش با خواب و سرم و آمپول و مسکن و آرامبخش/آرامشبخش تا حدی قابل رفع و رجوع باشد. درد و داغ مانده بر دل را نمیدانم با کدامین بلسم خوب کنم؟!
روزهای سخت و عجیبی را گذراندم. حقیقتا سخت و عجیب! روزهای خندیدن و شادی که دیری نپائید و رنگ باخت. روزهای پر از حسهای قشنگ ولی کوتاه. روزهای کنار آمدن با خیلی چیزها. روزهای پر از تصمیمهای بزرگ. روزهای پر از گریه و دلشوره. روزهای سکوت و انجماد خاطرهها. روزهایی پر از تجربههای جدید و عمیق و ناگوار ولی ... روزهای سختی که بودن دستگرم و نگاهمهربان همراه و یاری چون جواد برای صدهزارمین بار دلگرم و امیدوارم کرد به ادامه و کم نیاوردن. جواد است که با روحیه خاص و منحصر بفردش تحمل و کنار آمدن با هر سختی را برایم سهل میکند و بودنمان در کنار یکدیگر است که هر غیر ممکنی را ممکن میسازد؛ که اگر این همراهی و حضور نبود خیلی وقت پیش از اینها قافیه را باخته بودم.
تنها شباهت این روزها و آنروزها در خیسی چشمانم است و نماشکی است و برقی که میزنند. اما اینکجا و آنکجا؟! آنروزها از ذوق و شوق و حالا از حسرت! که همین هم باز مانده گریهها و هقهقی بیامان است که رفته تا شود بغضی سنگین و فروخورده در گلو و حسرتی تهنشین شده و همیشگی در دل!
بهبه چهقدر من الان شاد و شنگولم واقعا! و چه موقع مناسبی برای نوشتن اینجا بود! شاید همان بهتر که این یکماهه نمینوشتم. اما اگر همینها را نمینوشتم و شروع نمی کردم به اینجا نوشتن، شاید دیگر هیچوقت هم گذرم به اینجاها نمیافتاد!!!
پ.ن.۱: شاید بعدا در مورد این روزها و اتفاقات خاص و منحصر بفردشان بیشتر نوشتم!
پ.ن.۲: آهان تا یادم نرفته این را هم بگم که ما امسال و در این ایام غیر از بیمارستانگردی، در جشنواره بین المللی فیلم فجر هم حضوری پرشور و فعال داشتیم به شدتا و حدتا که حتی رفتیم سینمای تازه ساز آزادی و سهتا فیلم را هم دیدیم! که در این مورد و فیلمهای رویت شده و مابقی ماجراهاش قطعا بعدا خواهم نوشت!