خوبی این تعطیلات اینه که وقتی صبح با مسنجر میای بالا، در کمال شگفتی میبینی که إ چه جالب؟! قشر کثیر و عظیمی از دوستان نیز از زور بیکاری و دانشگاه و احیانا سر کار نروی! حضوری پرشور و فعالانه دارند در فضای یاهو!
غیر از یکی از دوستان وقتی میگم: کجائی؟ میگه: دانشگاهم. میگم: چرا تو این برف و بوران و هوا؟!میگه: دانشگاه ما که تو کوچه شما نیست که خبری باشه!
بعد یکی دیگه از دوستان میگه: هنوز سالمید؟! تو این برف و با وضع کوچهتون هنوز دست و پاتون نشکسته؟!
به این دوستمون میگم: پایهای تو این تعطیلات بریم برف پارو کنیم که هزینه ترم بعد دانشگاه رو در بیاریم و از این حرفا! میگه: پایهام! ولی به شرطی که تو کوچه شما نباشه و کلا کاری به کوچهتون نداشته باشیم!
به ایشون که میگم: دیگه آذوقهمون ته کشیده، کمک! میفرمایند: زمینی که امکان دسترسی به شما نیست! ایشالله هوائی بهتون آذوقه و ذغال و ... میرسونیم!
حالا مابقی اظهار لطفها و حُسن نظرهای دوستان بماند که مثلا بهترینش اینه که به ما میگن پیست اختصاصی اسکی دارید و از این قبیل حرفا! که من حتی از بیان اونا اینجا شرم دارم!
نه خدائیش میخوام بدونم که چرا آخه اینقدر به کوچه ما گیر میدین؟ کوچه به این خوبی؟ نازی؟ اینقدر خوبه که کسی جرأت نداره پاشه بیاد خونه مون! چی از این بهتر؟! البته حتی اگه فریاد کمک سر دهیم هم کسی از اینورا رد نمی شه که نمیشه!
آخه با خودتون نمیگید که ما هم دل داریم! اینقدر به کوچهمون گیر میدین که چی آخه؟ مگه خودتون کوچه و ... ندارین؟ ما که چیز دیگری نداریم که بهش بنازیم و پز بدهیم! حالا هم نه اینکه مثلا با این کوچه داریم پز میدهیم یا چیز دیگری! ولی خب حالا! نکنید از این کارها! خوب نیست! اینقدر به ما و کوچهمون نخندید. چرا که بالاخره یه وقتایی گذرتون از اینورها خواهدافتاد، وقتی که هِنهِن کنان و عرقریزان رسیدید خونهمون، نوبت ما هم خواهد شد!
خلاصه که الان موقع رفت و آمد توی کوچه شدیدا دچار مشکل هستیم! هنوز بعد از چندین روز ماشین نمی تونه تو کوچه بیاد! آژانس هم با کلی منت و خواهش و تمنا تا سر کوچه بیشتر تشریف نمیارند و از پیک هم خبری نیست!
حالا هم محض خالی نبودن عریضه و اینکه بیشتر دستتان بیاد که چه کوچه محشری داریم، شما را دعوت میکنم به دیدن چندتا عکسی که امروز و دیروز ـ قبل از رفتن به فیزیوتراپی ـ با موبایلم گرفتم!
این شما و این هم عکس هائی از کوچه ما: + و + و + و + و + و + و + !
میدونم که الان شما چند لحظه ای به سکوت و خلوت نیاز دارید، پس فعلا تا بعد!
خونهمون شده کانه غار علیصدر! هم تاریک و هم سرد! و هم ... حالا عرض میکنم چرا؟ کلا خونهمون سرد بود و حالا هم با این برف و یخبندان سردتر هم شد، فشار گاز هم کمه و یه دونه بخاری نمیکشه که کل خونه! رو گرم کنه. مجبور شدیم که در یک ساعاتی از بخاری برقی هم مدد جوئیم. کلا تو خونه با تجهیزات تردد میکنیم! با لباسهای بافتنی و جوراب و و از این پتوهای بهاصطلاح مسافرتی که هر جا نشستیم سریع بپیچیم دور خودمون که نچائیم! خلاصه فقط زنجیر چرخ کمداریم که اون هم به جاش از شال استفاده میکنیم!
حالا این هیچی ... حقیقتا آذوقهمون داره تموم میشه! یعنی الان تو یخچال چندتا پرتقال و دوتا نارنگی و آب و چندتائی تخم مرغ داریم! این بقالی سر کوچهمون هم که از هر پنجتا چیزی که میخوایم هشتاش رو نداره! و جواد هر وقت رفت برای خرید، فقط هی از اون نونهای کاغذی و شیر و کالباس میگرفت و خیلی خوشحال میاومد خونه! این وسط یکی دو تا مهمون سر زده هم که اومد، کل جیرهبندی آذوقه و غذائی ـ فریزری ما به هم ریخت!
در هفتهای که گذشت کلا ما چندتا کار بیشتر انجام ندادیم: من شدیدا مریض بودم و تنهائی پا شدم رفتم بیمارستان. جواد شدیدا سرما خورده بود و البته هنوز هست و تنهائی رفت دکتر. هی رفتیم فرودگاه که مادرم را از مکه تحویل بگیریم و هی نیومدند و هی دوباره رفتیم و ایشون رو با چندین ساعت تاخیر و البته با تحمل سرمای شدید و سوزان فرودگاه به اضافه دوتا ساک و چمدان به قاعده و اندازه یک آدم بزرگسال تحویل گرفتیم ... به طوری که تقریبا از فرودگاه برگشتنی جای ساکا تقریبا منو خواهرم تو صندوق عقب بودیم! حالا بماند که یکی از ساکاشون برای یادگاری مونده بود فرودگاه و دوباره یک روز دیگه رفتم و اون را هم تحویل گرفتم! بعد فرداش مهمون سر زده ناز و خوشگلی داشتم به چه قشنگی! هنوز هم معلوم نبود که تعطلیه و من هم حرص امتحان فردا و ... کلا هی بدو بدو و ... هی مریضی و هی در خانه ماندن اجباری داشتیم و از این حرفا!
حالا خونهمون اینقدر سرده که لامپای اتاق و آشپزخونه هی تلپ و تلپ میترکه! و ما هنوز وقت نکردیم که بریم بیرون و بگیریم! از اونطرف چون آشپزخونهمون واقعا و حقیقتا سرده، موقع ظرف شستن و به محض اینکه آب ولرم به لیوانا می رسه، اونا هی فرت و فرت منفجر میشن! چند روز قبلترش هم مهتابیه سوخت و ما را در تاریکی وا نهاد! اون یه باری که با جواد بیرون بودیم خواستیم بخریم و تمام سعی و حسن نیتمون را به کار گرفتیم ولی نشد که نشد. یعنی هر چی نگاه کردیم دیدیم نمیتونیم از این مهتابی نازک و ظریف و شکستنی بهجای چوباسکی استفاده کنیم! بنابراین با برفی که در کوچه بود و باری که دستمون بود و نبودن ماشینی برای دربست و اینا کلا بی خیالش شدیم و تا اطلاع ثانوی عطایش را به لقا و روشنائیش بخشیدیم!فقط با خوشحالی تمام دوتا از این استارترهای کوچولو گرفتیم. از همونائی که تو کیف تو جیب جا میگرن به امید واهی اینکه بلکه مشکل با اینا حل بشه که نشد!
مادرم و خواهرم هم که دقیقا عین اینهائی میمونن که تو برف گیر کردن و فقط نیروهای امدادی ـ من و جواد ـ به آنها دسترسی داشته باشن! باهاشون طی کردم که تحت هیچ شرایطی و به هیچ وجه من الوجوه حق ندارند از خونه برن بیرون و هر چی خواستند به خودمون بگن! چرا اگه مثلا خدای نکرده بلائی سرشون بیاد، ما به مراتب بیشتر درگیر خواهیم شد و کلا اوضاع مون بیشتر خیط میشه و منحیثالمجموع بیچاره میشیم اساسی! فقط کم مونده بود که در را روشون قفل کنم و کلید را هم با خودم ببرم! ولی به قولی که دادند اعتماد کردم و این کار را نکردم!
بیشتر از ده روز هم هست که به بهانه مریضی و برف جلسات فیزیوتراپی را پیچونده بودم! حالا این هفته و با این تعطیلات اجباری و به جای امتحاناتی که فعلا به تعویق افتاد، قول دادهام که مثل بچهآدم مرتب و منظم به فیزیوتراپیم برسم و تا دکترم از دستم خودش را حلق آویز نکرده به دادش برسم! جاتون خالی امروز اینقدر تیکه بارم کردن که حد نداره!
بعدش میخوام بشینم برای هفته بعد و برای امتحاناتم درس بخونم، البته اگه این سر درد لعنتی که امانم را بریده بذاره!
دیگه جا نداره و کم کم باید بریم خرید اساسی ولی تا اون موقع، اگه از این ورها رد میشدین ما رو دریابین!!!
خدائیش من کم اوردم. کفم برید، از خواندن کامنت مطلب قبلی. آخی نازی! چه عشقولانه! چه پروانهای! چه صورتی! چه جانسوز!
این یکی رو دیگه نشنیده و ندیده بودیم! شنیده بودیم که میگن: وبلاگ محل تضارب آرا و اندیشهها و ... باشه و دور از جون و روم به دیوار کلی از این چیزهای روشنفکرمآبانه؛ ولی نه محل قرار گذاشتن عاشقان و دلباختگان و لاو ترکاندن و اینا. اون هم کجا توی کامنتدونی! اون هم کجاتر تو وبلاگ من بیچاره و از همه جا بیخبر؟!
حالا اصل ماجرا: فقط تصور کنید که یعنی چی؛ من گهگداری اینجا یه مطلبی مینویسم، یه بنده خدائی میاد میخونه و شاید هم ـ نمیدونم آگاهانه است یا ناآگاهانه و ... ـ کامنت می ذاره، خب! بعد یکی دیگه با کلی حس و حال صورتی میاد اینجا رو میخونه، بعد با کلی ذوق و شوق میره تو به اصطلاح کامنتدونی اون مطلب، خب! که ببینه آیا اون بنده خدای اولی که مشترک و عزیز مورد نظر است برای مطالب قشنگ من کامنت گذاشته یانه؟! و کلی تشفی و تجلی یابد و حال کند و از این حرفا! بعد حس و حال صورتیش رنگ به رنگ میشه!
نه خدائیش باحال نبود؟! اگه متوجه نشدین که چی به چیه؟! پاراگراف قبلی رو یه بار دیگه بخونید و اگه باز قضیه رو نگرفتین، از پاراگراف قبلی صد بار بنویسد شاید به نتیجهای رسیدید!
خلاصه که خیلی باحال بود و کلی دلمان برای این بنده خدا سوخت که دلش تنگ شدهاست و از محبوبش چند وقتی است که خبری ندارد و هی در حسرت کامنتت مانده است!
چند کلمه با همون دوستی که از فرط دلتنگی و بیخبری دارد بال بال میزند: ببین عزیز من آدما کلا همینجوریان! حالا اگه گفتی چه جوری؟! دلخوش به کامنتی چیزی بودن بیشتر به سراب میماند تا چیزی شبیه و نزدیک واقعیت! حقیقت را اگر وارونه نکنیم، تلختر هم نمیشود! اگه شما فقط به این امید، که بلکه اون عزیز شما برای مطالب قشنگ من کامنتی گذاشته باشه، به اینجا سر میزدید خب باز هم از این کارها بکنید. خدا را چه دیدی شاید به صرافت افتاد و لااقل برای دل شما و نه برای مطالب قشنگ من حرفی، کامنتی، اشارهای، نشانه ای، ردی، چیزی بگذارد! راستی تو روزنامه ایران ـ نیازمندیهاش ـ هم می تونی آگهی بدی و کلی از این جور چیزها بنویسی و آروم بشی! فقط شرمنده اونجا باید هم اسم خودت را بگی و هم اسم اون عزیز را، با ذکر نسبت نسبی یا سببی و گواهی محرمیت! خلاصه اگه کمکی از بنده و دیگران بر میاد دریغ نفرمائید. هر چند که نه اسم شما و نه اسم عزیزتون رو میدونم! اگه میشه بیشتر توضیح بدین*!
چند کلمه از خودم با همون دوست: ببین عزیز دل برادر! من الان دچار حس دو گانگی شدم، ببینید شما یه جا میگی که الان فلان وقته که ازت خبر ندارم و بعدش سریعا تصریح میفرمائید که قبلش هم نداشتید! یعنی چی بالاخره؟! شما دقیقا چند وقته که از ایشون خبر ندارید؟ حالا این هیچی؛ این یکی یعنی چی؟! بعدش هم میفرمائید ولی دلخوش به کامنتای ایشون بودید و حضورشون رو اینجا حس میکردید! یعنی چی اونوقت؟! این جا وبلاگ بنده است و گاهی هم جواد منت بر سرم میذاره و افتخار میده و چند خطی اینجا مینویسه! یعنی اینکه این وبلاگ رسما به نام من سند خورده و بنده حضور هر فرد دیگری اعم از خودی و نخودی و نیروهای اهریمنی و اهورائی و صورتی و ... را قویا و اکیدا و شدیدا تکذیب، تقبیح، رد و محکوم میکنم و از حیثیت و موجودیت و تمامیت ارضی وبلاگم دفاع میکنم و از این حرفا!
چند کلمه با عزیز ایشون: مگه نمیبینی که طرف داره چه کار میکنه، خب یه کاری بکن تا بیش از این گند کار در نیومده! ای دوست! ای عزیز! اصلا آدمی تو ؟! پس لااقل انسان باش! واقعا تو چرا اینقدری شعورت نمیرسه که وظیفه داری بیای و برای مطالب قشنگ من هی کامنت بذاری که هی دل اون بنده غنج بره و شادی کنه و خوش باشه! خلاصه که کلا قرارتون یادت نره، دیر نشده کاری بکن کهطرف منتظره!
چند کلمه از مادر بزرگ عروس: در این وبلاگ ماشالله دوستان و یاران لطف میکنند با عناوینی چون " یه دوست، یه دوست دیگه، یه آشنا، یه آشنای دیگه، هیچکس، سهتا نقطه، سهتا علامت تعجب، و خود این دوست: غریبهای دلخوش به ... (آخی) و قس علی هذا" کامنت می ذارند؛ حالا تو این بلبشو شما دوتا کدومشونید؟! میشه بیشتر توضیح بدین*؟!
چند کلمه از اون یکی مادر بزرگ: این همه جاهای قشنگ و عشقولانه برای قرار گذاشتن و فیض بردن هست، جا قحطیه مگه که تو وبلاگ مردم قرار میذارید؟! آخه چرا تابلو بازی و ناشیبازی در میارین؟ مگه خودتون خواهر و مادر ندارید؟! آخه وبلاگ مردم هم شد جا برای لاو ترکاندن و مورد عتاب قرار دادن حبیب؟ نکنید از این کارها، خوبیت نداره! به خدا ما پیش ما در و همسایه آبرو داریم! خانواده از اینورها رد میشن! نمیگید یه وقت کسی ببینه چی میگه؟!
حالا من لازم میبینم که مجددا چند کلمه از خودم در کنم: من شرمندهام به دو دلیل: یک؛ اینکه گاهی اوقات دیر به دیر مطلب میذارم، سعی میکنم تندتر مطلب بذارم که شما هم شاید سریعتر به نتیجه برسید! ولی خدائیش کی تا حالا با کامنت و این حرفا به نتیجه رسیده که شما دومیش باشین؟! دو؛ من شرمندهام ولی کلا میشه بیشتر توضیح بدین*!
پ.ن: این پست بلند بالا تقدیم میشود به این دوست یا همون " غریبهای دلخوش به ... " که با حسننظر و لحنی عشقولانهمند مطالب بنده را "قشنگ" مورد خطاب قرار دادند ـ هر چند در راستای گول مالیدن سر طرف بود، ولی خب ما اینو نادیده میگیریم ـ و این عتاب را برداشت بهما هو مطلوب میکنیم! چرا که من عمرا از این کارا برای کسی بکنم و کامنتی را تا این حد مورد توجه و تفقد و تحویل قرار دهم! خلاصه که این به اون در!
توضیح*: به یارو میگن: دو دوتا؟! میگه: میشه بیشتر توضیح بدین؟! حالا هم حکایت ماست و همون دو دوتای ساده. یعنی اینکه بله ... ولی کلا میشه بیشتر توضیح بدین؟!
بالاخره باید یهجوری داستان را تمام میکردم. اما قبلش باید از یه جائی شروع میکردم. یه جوری که معلوم بشه که این مادر و فرزند کجا و چه طور هم را گم کردهاند. از اون مهمتر باید سریعتر به هم می رسوندمشون. داستان میتونست از همون یتیمخونهای که توی یکی از کوچه های تنگ و تاریک و یهجائی تو همین شهرهست، شروع بشه. همون یتیمخونه نموری که پسرک هر روز هم برای فروختن گل و هم برای پیدا کردن مادرش صبح آفتاب نزده از اونجا بیرون میزد، مثل خیلی از پسرهای دیگه ساکن اونجا. و تا شب تو چشم تمام عابران زن خیابانها زل میزنه تا شاید نگاه مادرش را بشناسه. همون یتیمخونه زشت و بدترکیبی که مادره هر شب سر نبش کوچهمقابلش یه گوشه ای وامیسته و به تمام پسرکان در حال رفتو آمد به این یتیمخونه خیره میشه تا شاید بتونه پسرک بزرگ شدهاش را بعد چند سال بشناسه. با کدوم نشونه مثلا؟! خال روی گونه راست؟! یا شکستگی ابروی سمت چپ؟! یا حالتی خاص در راه رفتن مثلا؟! پسرک تمام این سالها حواسش بوده که همه نشانههای گذشته را نگه دارد تا مادرش را بشناسد و مادرش او را. مادره هم تمام نشانهها را هر شب و هر روز مرور میکرده تا ... آره باید هر چه سریعتر این دو مادر و فرزند را بههم میرسوندم. این اصلا حس خوبی نیست که هر دو دربهدر و آواره هم باشند. هر دو از بام تا شام پی هم بگردند، بی هیچنشانه و نشانیای؛ و از شام تا بام هم خیال بافی کنند! بالاخره باید یه جوری تصادفی به تور همبخورن! مثلا تو خیابون؟! ... بعدش هم باید برم سراغ داستان اون دوتا. اونا بر عکس دارن از هم فرار میکنن. دقیقترش میشه اینکه بچهه داره از مادره فرار میکنه و مادره عین چی بهش چسبیده! داستان ایندوتا سختتره. اینجا بچهه میخواد یه جوری در بره که دیگه هیچنشانه و ردی از خودش باقی نذاره. همه نشانهها و نشانیهای گذشته را دود کنه و بفرسته هوا، یهجوری که بتونه راحت تر ناپدید بشه. یه جوری که دیگه نتونن پیداش کنن. اما موندم چهجوری میشه؟ چرا نباید بشه از هم جداشون کرد؟! بالاخره یه راهی داره دیگه. داستانه، واقعیت که نیست! اگه برای بههم رسوندن اون دوتا راهی هست، حتما برای جدائی و رهائی این دوتا هم یه راهی هست! باید بگردم دقیقا همون راه را پیداش کنم!!!
چه لذتی دارد دانستن اینکه وقتی برف میبارد،
دستان تو هم چنان گرم است!
حتی اگر چون گلولهایبرفی
از هرم گرمای دستان تو
آب شوم!
در میان دستانگرمت بودن،
به آب شدن و نیستی بعدش
میارزد!!!
خدائیش شما بودین، جرات می کردین این کوچه را با این سرپائینی شدید و با چیزی حدود ۲۵ـ۳۰ سانت برف ـ از هر دونوع نشسته و در حال فرود آمدن ـ خیلی شیک و پیک بیائید پائین؟! نه خدائیش اینکارو میکردین؟! تازه هی فرت و فرت با موبایل عکس هم بگیرید؟! ولی من این کار را کردم و در کمال ناباوری خودم و سایرین سالم هم رسیدم پائین!
این یکی عکس، کوچه اصلیه است که دور از جون مثلا ماشین رو هست و به خیابون اصلی راه داره!
برف خوبی بود، به اون علافی تو خیابون و شبیهآدمبرفی شدن و ... میارزید! هر چند که آخرش حالگیری شد! ولی همینقدرش مزه داد اساسی!

جایی نیستم. همین دور و ور هام. وسط یه عالمه تجربههای جدید غلت میخورم...
جایی نیستم. همین دور و ور هام. دنبال کارا و شلوغیهای زندگیم میدوم...
جایی نیستم. همین دور و ور هام. پای چرتکه نشستهم و افکارم رو دسته بندی میکنم...
جایی نیستم. همین دور و ور هام. انتظار خنکیهوا و نم بارون رو میکشم...
جایی نیستم. همین دور و ور هام. گاهی یواشکی لبخند میزنم و گاهی توی اضطراب غرق میشم...
جایی نیستم. همین دور و ور هام. کنج دیوار زندگیم چمباته زدم و نگاههای آدمها رو تحلیل میکنم...
جایی نیستم. همین دور و ور هام. گره حرف و نقلها رو از دست و پا و گردنم باز میکنم...
جایی نیستم. همین دور و ور هام. پی خلوت یه بعدالظهر نمناک پاییزی٬ همپای یه دوست٬ توی خیابون ولیعصر می گردم...
جایی نیستم. همین دور و ور هام. دست زیر چونه٬ برای خودم خیال میبافم...
جایی نیستم. همین دور و ور هام. همین دور و ور هام. گاهی از خودم متنفر میشوم و گاهی هم شدیدا از خودم تجلیل میکنم.
جایی نیستم. همین دور و ور هام. با کلی کارهای نیمه تمام کلنجار میروم ولی به هیچکدامشان هم آن چنان که حقشان است، نمیرسم.
جایی نیستم. همین دور و ور هام. هنوز آن مطلبی را که برای قیصر امینپور نوشتم را تمام نکردم ... انگار برای سوگواره نوشتن هم به اندک دلخوشیای نیاز هست...
جایی نیستم. همین دور و ور هام. با اندکی بیخیالی دارم سر میکنم این روزها را ... مثلا میخواستم جواب کامنتهای مطلب قبلی را بدهم، اما بیخیال شدم! میخواستم در مورد خیلی چیزها و حرفها واکنش نشان بدهم و اینجا چیزی بنویسم، اما فعلا بیخیال شدم! می خواستم از ...
جایی نیستم. همین دور و ور هام. ده دوازده روزه که دارم با سرما خوردگی و سر درد شدیدم کنار میام...
جایی نیستم. همین دور و ور هام. دارم برای کمتر بودن تو و اصلا نبودن دیگران پی بهانه میگردم...
جایی نیستم. همین دور و ور هام. پائیزم تمام شد و من خیلی پائیزی نکردم. پائیزم را شاید یدک بکشم تا این زمستان سرد!
جایی نیستم. همین دور و ور هام...