۱ـ برای صحه گذاشتن بر مود دپرس بودنم، از صبح نشستم پای کامپیوتر و هی چایمینوشم و وبلاگ بیربط و ناآشنا میخونم! ناهار هم که طبق معمول تعطیله! ولی ایندفعه شانس دارم که دوتیکه از پیتزای دیشبی که جواد از بیرون گرفته، مونده ... خلاصه از اینلینک میرسم به چندتای دیگه و از اونها به چندتای دیگه و قس علیهذا... دروغ چرا با بعضی هاش گریه کردم! و با بعضیهاش خندیدم! اینبیحالی و جفنگخوانی کمک کرد که یه چند ساعتی بیخیال بعضی چیزا بشم!
۲ـ مادر من هم که تخصص داره که بدموقع زنگبزنه! بدموقع بهوقت من: یعنی دقیقا همانوقتی که من اصلا حال و حوصله ندارم و حاضر نیستم که از فضام بیرون بیام. نمیدونم چی شده که اصلا بیخیال نمیشه و در حال حاضر اصلا هم دوست ندارم بدونم. یعنی عمرا اگه جواب بدم! فقط تندی میدوم و موبایلم رو که از دیشب سایلنت بوده رو خاموش میکنم! نهایت بیانصافیه! ولی حال ندارم! حتی اگه دیشب به علت خستگی و سردرد مزمن و خوابآلودگی مفرط و بعد از کلی از اینو در آندر حرفزدن، با التماس تلفن را قطع کردهباشم! خب آخه بنده خدا از کجا باید بدونه که من اینروزها چه مرگمه!؟ درگیرکارهای مکه رفتنشه و خوشحال؛ من هم که اند ضد حال! اونهم تو این وضعیت! شاید شب بعد از دکتر و ... یه سر رفتم پیشش!
۳ـ چندین روز است که با سردرد پیوسته و غیر آهسته، زندگانی بسی مفرح و زیبائی دارم! اوضاع خوشحالکنندهتر است با همراهی دوسهتا امتحان و کلی درس! و شادتر میشوم از این سردرد و زانو درد با معیت این حال و روزم! در ضمن امتحانای دیروزم را هم خیلی خوب ندادم! خونده بودم و اونها هم خیلی آسونتر از اون چیزی بودن که فکرش را میکردم! ولی سر درد و بیخوابی دو سه شب گذشته کار دستم داد!
۴ـ دو سه ساعت دیگه باید برای یکی از دردهای پوستیام! مطب دکتر باشم و احتمالا از اونجا سر خر را کج میکنم و راهی امامزاده صالح میشم برایدردهای دوستی! بیچاره از دست من به ستوه اومده! وقت وبیوقت اونجا آوار میشم!
۵ـ از ساعت ۱۱ که به جواد زنگ زدم و سر جلسه بود، تا همین حالا که ساعت ۴ بعد از ظهر است؛ به من قول داده که یکساعت دیگه به من زنگ بزنه که اون کار را برام تلفنی انجام بده! ولی زنگ نزده! یعنی به وقت جواد اون یهساعت موعود هنوز نرسیده! شاید حتی یادش نیست که دیشب قرارش را گذاشتیم که زنگبزنم و ... میدونم کلی جلسهداره و کار ریخته و سرش حسابی شلوغ و ...
۶ـ دوست دارم باران ببارد تا من با خستگیهایم خودم را از بین نبردم! کاش ببارد وقتی که بیرونم از خانه!
۷ـ اینقدر این شماره بهشماره نوشتن در مورد موضوعات مختلف و بیربط حال میده که حد نداره! مخصوصا برای من که فعلا نمیتونم رو موضوع خاصی تمرکز کنم و بنویسم و یا حتی کاری را بهسرانجام برسونم، خیلی کمکم میکنه که حرفام تلنبار نشه و قلمبه نشن رو دلم و کلا پر نشم از چالههای عدم نوشتاری!
۸ـ آخه با این حال و روز، کی حال داره بره دکتر! یعنی اگه نرم حسابم با کرامالکاتبینه! چون به جواد قول دادم که دیگه Not Only این دکتر رو But Also هیچ دکتر دیگری را نپیچونم! هر چند حال میده نالیدن و شمردن دردها برای یکی که هم دکتره و از اون مهمتر غریبهاست! خود به خود همین کار کمی حالم را بهتر میکنه! مخصوصا که آدم تنها رفته باشه دکتر و نه کسی میدونه که دقیقا دردات چیه و درمانا چیه؟! یعنی حتی مجبور نیستی برای کسی همهاش را تعریف کنی و میتوان بنا به صلاحدید خود در آنها دخل و تصرف و سانسور و چهبسا تحریف لازم را به عمل آورد!!!
۹ـ فعلا بیش از این نوشتنم نمیاد. بروم که به کارهام برسم وقت کمی دارم! هم ظرفا مونده و هم کلی کار دیگه!
۱۰ـ باز خودم به جواد زنگ میزنم که اصلا جواب نمیده و موبایلش بعد از دو سهتا بوق آزاد، بوق اشغال میزنه... تعارف نداریم که! یعنی اصلا وقت ندارم و حرفش را هم نزن!
۱۱ـ اگه تا حالا نشستین و تا اینجاش رو خوندین، اند مرامید ولی شرمنده، خدائیش خیلی بیکارین!
۱۲ـ این شماره فقط برای ایناست که از عدد فرد بدم میاد! همین!
گاهی سادگی میکنم، گاهی هم بیشتر سادگی میکنم. راستش به این ابزار سادگی نیاز دارم. از دقت کردن خسته میشوم.. از مراقبت و پاییدن مدام، حوصلهام سر میرود... گاهی دلم میخواهد همان حیوان نجیب باشم... و خودم را بهنفهمی بزنم. شاید روزگار سادهتر بگذرد... گاهی میگذارم آدمها باور کنند که دروغهاشان را باور کردهام؛ حتی در مقابل تمام آنچیزهایی که ندارند، حق را به آنها میدهم... در کمال خوشبینی و اعتماد ـ شما بخوانید خریت ـ محض قدم برمیدارم و بعد هم چوبش را میخورم که حالیم شود که دنیا از چه قرار است و دور و اطرافم را باید بیشتر بپایم... اما من از این پائیدن و در کمیننشستنها خستهام... خستهام ... کاش آنها هم خسته میشدند از پائیدن من؛ کاش حوصلهشان سر میرفت از پیگیری زندگی من ...
آنقدر سادگی و خریت بهخرج دادم که حالا قبلهعالم هی راه برود و به من گیر بدهد که این چه وضعی است که راه انداختی؟ هی نفس بکشد و بگوید که جمع و جور کن! که ... حق هم دارد هر چه بگوید و اصلا حقم هست که ...
پ.ن.1: فعلا در حال جفتکپرانی و رماندن هستم تا دور و ورم هی خلوت و خلوتتر شود! لطفا کمیدورتر بایستید، بعدا نفرمائید که خدمتتان عرض نکردم!!!
پ.ن.2: به گمانم جناب خر بیچاره هم وقتی دید زیادی ساده است و همه دارند از این سادگیش سوءاستفاده میکنن، از خدا خواست ورژن راه راهش را هم خلق کنه بلکه فرجی صورت بگیره! نمیدونم با این ترفند به جائی رسید یا نه ولی به هر حال بنده هم عجالتا راهراه یا گلدار خواهم بود تا جواب را بیابیم و از این سادگی بهدر آیم!
پ.ن۳: دارم از سردرد میمیرم! فردا هم سهتا امتحان دارم! خونه مادرم هم کلی اتفاق در حال رخ دادنه! و من الان باید اونجا باشم! خونه خودمون هم عین جائی میمونه که لشگریچیزی تازه فتحش کردهباشه! من هم اینوسط دارم وبلاگ مینویسم که چه بشود و البته همزمان از امر مهم غرزدن غافل نمیمونم؟! خدائیش طبیعت به من باید افتخار کنه!
پ.ن.۴: اصلا حال و حوصله ندارم. یعنی لطفا به هیچی و تحت هیچ شرایطی گیر ندید!
پ.ن.۵: ور عقلانیام میگه که برای این یکی مطلب هم امکان کامنت گذاشتن نذارم و حالش را ببرم! ولی ور مصالحهجویم میگوید باز بذارم امکان کامنت گذاری که بیش از این متهم نشوم به خودرایی و اینکه برای نظرات دیگران اهمیت قایل نیستم!
پ.ن.۶: حالا هم عزیزان و دوستان و یاران جدید و قدیم و اطراف و اکناف، میتوانید نظرات خود را در باب راه راه شدن بفرمائید و اگر تجربهای و یا راهنمائی کارگشائی در این مورد دارید، بنده را نیز مفتخر به دانستن آنها بفرمائید! ولی تاکید می کنم که دورادور!!! فقط بیزحمت نظراتتان را بهضورت خصوصی نفرستید! بخیل نباشید دیگه، بذارید دیگران هم بهره مند شوند!
...
۱ـ سهنقطه گذاشتن را هم دوست دارم و هم ندارم! دوست دارم چون آدم مجبور نیست که خیلی از حرفها را بزند و با این ترفند میشود خود را رهاند. دوست ندارم چون هر کسی، هر جوری که دوست دارد از آن برداشت میکند و آنها را با هر چه دلتنگش میخواهد پرمیکند و الخ!
۲ـ در این نبرد و جدال کمی تا قسمتی نا برابر! قرار نیست هیچکدام از آنها بر دیگری غلبه کند! فقط فعلا باید با تساهل و تسامح با هم مصافحه کنند و تا اطلاع ثانوی به زندگی مسالمتآمیز! در زیر ظل یکدیگر ادامه دهند! ولی خب یکی از اون یکی پررنگتر خواهد شد!
۳ـ این را هم برای خودم می نویسم که یادم نرود. فعلا در این جدال عقل مبارک به مقدار زیادی فاتح تشخیص داده شد و قرار است کلی بهش حال بدیم. چرا که با این گندی که دل مبارک به بار آورده، چارهای جز تبعیت ندارد و باید مثل بچه آدم! سرش را بندازد پائین و هی فرت و فرت "چشم" بگوید.
۴ـ میدانم که نتیجه چنین تصمیمی چیزی جز انزوا و تنهائی بیشتر و گوشهگیری بیشتری و کمحرفی و کلا از این قبیل چیزها برایم نخواهد داشت. ولی راضیم و خود را مستحق اینها میدانم.
۵ـ یعنی رفتم تو مد افسردگی و دپرس شدن، به شدتاً و حدتاً که خودم هم مات ماندم از اینهمه توانائی که نهفته بود و حالا شکوفا شده!
۶ـ این مطلب هم امکان کامنتگذاشتن ندارد که ؟! که چی ؟! که هیچی ؟! گفتهام که خیلی حال و حوصله ندارم؟! یعنی معلوم نیست؟! خب حالا میگویم!
۷ـ همین!
۸ـ ...
...
...
...
دیر زمانی بود که
اینچنین کولیوار
از جدال عقل و دل
به عصیان
روانه نبوده ام
...
جای همه خالی بود. عالی بود و خیلی زود گذشت. حس و حال بودن اونجا فعلا غیر قابل وصف است. و فقط خدا و خودش میدانند که چهقدر نیاز داشتیم به بودن آنجا و رفتن و ... هر چند که به یک چشم بر هم زدن همهچیز تمام شد و باید برمیگشتیم و چه سخت بود دلکندن از آنجا و از او!
دورا دور کلی از حرم عکس گرفتیم. که حالا اگه بشه به مرور اینجا میذارم. البته بیشتر عکسها را جواد گرفته تا من!
شایان ذکر است که ما جمعه هفته پیش برگشتیم، ولی اینترنت نداشتیم و همه چی قر و قاطی شده بود و کمی هم طول کشید تا خود را بیابیم و هنوز برایمان بودن اونجا تموم نشده!!!
با تمام روسیاهی و شرمساریم برای تمام دوستانی که یادم بود و التماس دعا گفته بودند، دعا کردم و باقی با خود اوست.
کل این هفته را دویدم و دویدم تا کارها و امور خانه و زندگی و مالی ـ واریز قسطها و اجاره و ... ـ و درس و دانشگاه سر و سامان بیابد و مثلا روال عادی خود را باز از سر گیرد.
پ.ن.۱: از طریق این سایت هم میتونید به صورت آنلاین مثلا زیارت کنید. از هیچی بهتره وقتی که دلتنگاونجائی و دستت به جائی بند نیست!
پ.ن.۲:* همانطور که در عنوان این پست آمده، من همه جا را دیدم و وارسی کردم. همچین چیزی ننوشته بودند، پس شما و دیگران همچون من و دیگران باخیال راحت و آسوده میتوانید بروید که حضرت خیلی مهربانتر از این حرفاست!