عشقِ ما رنگینکمان است،
که به خورشید میگوید:
بسیار درخشان مباش
که من خواهم رفت!
و به تمامی پنهان مشو
که من خواهم رفت!
پس من آن عشقِ بزرگم،
که وصالِبزرگ و فراقِبزرگ
مرا خواهد کشت !!!
*غادة السمان*
هدی خانم اصرار داشته و دارد که بنده نیز مطلبی در ادامه نوشتار قبلی ایشان پست کنم. مطلب ایشان خیلی عشقولانه بود و بنده به خاطر طبع زیادی لطیفم بهشدت تحت تاثیر قرار گرفتم. اون شکراً لحبکها همش برای من بود. بنده در پاسخ این همه مهر و محبت تنها میتوانم بگویم قابلی نداشت.
ماجرا را هم که میدانید، امروز ۲۷ مهرماه مصادف است با ششمین سالگرد ازدواج هدی. البته یادم رفت بگویم، من و هدی!
نزار قبانی شعر دیگری دارد که این گونه آغاز میشود:
شکراً لحبک متقابلاً
فهو معجزتيالهمیشگی
بعدما ولی زمانالمعجزات...
شکراً لحبک متقابلاً
فهو علمنيالقرائة، والکتابة، و الخرید من التره بار میوه و سبزی
شکراً لکل دقیقة که با تو بودم
شکراً لساعات التهوع، والتغیر، و التنظیف بالجارو برقی،
و نیز اقامة فیالمستشفی...
شکراً علی سنوات حبک کلها جمیعا و رحمة الله و برکاته
وشکراً علی زمانالبکاء و افزایش المصرف دستمال کاغذیها
ده مرتبه بلند بگو:
شکراً علی الحزن الجمیل
شکراً علی الحزن الجمیل
شکراً علی الحزن الجمیل
...
شکراً علی الحزن الجمیل
شکرا لحبک یا جمیل!
با احترام
جواد زارعی
شکراً لحبک...
فهو معجزتيالأخیرة
بعدما ولی زمانالمعجزات...
شکراً لحبک
فهو علمنيالقرائة، والکتابة،
و هو زودني بأروع مفرداتي...
شکراً لکل دقیقة...
سمحت بها عیناک فيالعمر البخیل
شکراً لساعاتالتهور، والتحدي،
و اقتطاف المستحیل...
شکراً علی سنوات حبک کلها...
بخریفها، و شتائها،
و بغیمها، و بصحوها،
و تناقضات سمائها...
شکراً علی زمنالبکاء،
و مواسمالسهر الطویل
شکراً علی الحزن الجمیل
شکراً علی الحزن الجمیل...
...
شکرا لحبک یا جمیل!
* شعر از: نزار قباني
بگو تا لحظه دیدار
چند بههمریختگی مونده ؟!
چندتا بغض در گلو ؟!
چندتا ...
مرتبط از دلتنگیهای گذشته: زیارتنامهنور !!
بهنام خدا
دوستان سلام
چرخش ایام و تورق تقویم ـ مع الاسف الشدید ـ جملگی دلالت بر این دارد که امروز مصادف با پانزدهم مهر ماه است. امسال سالگرد سومین سال .......... میباشد. طبق سنت دوسال گذشته که جواد چیزکی در این مورد مینوشت، امسال با رایزنیهای صورت گرفته جواد نمینویسد. این بدین معنی نمیباشد که دیگر ماجرا را بیخیال شدیم و بروند نفس راحتی بکشند و ... بلکه امسال قصد بر این است که من در این مورد بنویسم و از یک نگاه و منظر دیگری به این مهم تلخ بپردازم.
شاید با خود بگوئید که "مگه حالا چی شده و کلا چرا اینقدر گیر میدین؟ چرا بی خیال نمیشین؟ و چیزهائی از این قبیل..."
حقیقت این است که ما گیر نمیدهیم بلکه تلخی ماجرا خودش سفت و سخت یقه خاطرات و ذهن ما را چسبیده و هیچرقمی دل به رفتن نمیدهد. ما خودمان هم خوش نداریم که سالی یکیدوبار وجدان عزیزان را بلرزانیم و یاد سهوها و غفلتهایـ... {در سه نقطه هر ضمیری که دوست دارید و آسودهترتان میکند، بگذارید و حالش را ببرید} بیفتند. دوست نداریم که یاد این ماجرا و بعدش اذیتمان کند و مدام یکیمان به گوشهای پناه ببرد و بغض فروخورده را رها کند. دلمان نمیخواهد که ...
القصه ... در اینکه من چیزی در این مورد خواهم نوشت، شکی نیست. ولی چرا و کی و چگونهاش در دست بررسی است. سر یک مسئله خاص ـ جوادِ محتاط و ملاحظهکارـ اجازه مانور روی آن را به من نمیدهد. سر زمانش هم خودم میخواهم بعد از ماه رمضان باشد تا معنویت و مبارکی این ماه بر عزیزان ـ خدایناکرده ـ تلخ نشود. چگونگیاش را هم اگر راستش را بخواهید برای شما میترسم، که اگر بگویم ...
همینقدر بگویم که مطلبی که میخواهم بنویسم - که اگر اینجا بگذارمش- قطعا شبیه نوشتههای گذشته جواد نیست. مثل اینیکی و این یکی از جواد و بیربط این نوشته خودم هم نیست.
به یکی از دوستان دیروز لابهلای این بحث، گلهآلود فرمود: شما تا کی و تا چندسال دیگه میخواید برای اون ۱۵ مهر سالگرد بگیرید؟ خیلی جوابها داشتم که بگویم ... خیلی ... اما به گمانم چیزی نگفتم تا مبادا صفای خاطرشان مکدر شود.
به گمانم و اگر آنچه را که دوست دارم بنویسم، بعدش دوستان آرزو خواهند کرد که ایکاش امسال را هم جواد مینوشت. چرا که لرزهنگار وجدانشان را ... بگذریم.
فعلا تا با خودم و جواد کنار بیایم، آسوده باشـ... و این چندتا سحر باقیمانده را خوش باشـ...
التماس دعا
نهفرشتهام، نهشیطان، کیام و چیام؟ همینم!
نه ز بادم و نه ز آتش، که نواده زمینم !
منم و چراغ خردی که بمیرد از نیسمی
نهسپیدهدم به دستم، نه ستاره بر جبینم
منم و ردای تنگی که به جز "من"اش نگنجد
نه فلک بر آستانم، نه خدا در آستینم
نهحقحقم، نه ناحق نه بدم، نه خوب مطلق!
سیه و سپیدم: ابلق! که به نیک و بد عجینم
نه برانمش، نه در بر کشمش، غم است دیگر!
چه بگویم از حریفی که مناش نمیگزینم ؟!
نزنم نمک به زخمی که همیشگیست، باری
که نه خسته نخستین، نه خراب آخرینم
تب بوسهایم از آن لب، به غنیمت است امشب
که نه آگهم که فردا، چه نشسته در کمینم؟!
پ.ن: با اجازه دوست خوبم، عکس قشنگشون رو از وبلاگقشنگشون محترمانه برداشتم. آخه خیلی به این شعری که شاعرش را نمی دانم کیه، می خورد. خدا کنه که راضی باشه.
به مناسبت اولین شب قدر ماه رمضان امسال:
سحرگاهان که در خوابی
تو را من لینک خواهم کرد
به بقال محل هم لینک خواهم داد
به وبلاگ گدایان و سپوران نیز خواهم رفت
سحرگاهان که در خوابید من هم خواب خواهم دید
مرا هک کن
خیالی نیست
دوباره آی دی از نو
و روز از نو
تمام شب به روزم من
و یک وبلاگ پر کامنت خواهم زد
و با فیلتر شکن یک روز
وبلاگ خدا را باز خواهم کرد.
* علیرضا قزوه *
التماس دعا
بر اساس پارهای شواهد و قرائن چنین بر میآید که من هنوز زندهام و در قید این حیات ... هستم. شکر، ملالی هم نیست جز بودن همان رخدادها و اتفاقاتی که نباید باشند ولی هستند و از آنطرف نبود و فقدان چیزهایی که باید باشند ولی نیستند.
چند وقتی است که بنا به دلایل کاملا پزشکی۱ از اینجا نوشتن دور بودم و این امر گله و البته نگرانی تنی چند از دوستان را برانگیخته بود. اما به طور قطع و یقین من اگر شمهای از آنچه که در این مدت بر من گذشت و دلایل این وقفه در نوشتن را بیان کنم، دوستان نگرانتر خواهند شد.
آنروزها کلی با خدا دست به گریبان بودم که آخه چرا؟ یهو این همه اتفاق و رخداد با هم،چرا؟ حالا نمیشد آن همه بلا / رحمت آسمانی دانه دانه و با رعایت فاصله ایمنی به سرم فرو میریخت؟ حکمت این تسریع در سیر توالی و توارد مثلا چه بوده؟ من که هر جا برم باز هم در دسترس و تیررس و دیدرس و ... او هستم؛ حالا این همه عجله و بدو بدو کردن برای چه بود؟ احتمالا این هم برمیگردد به همان حکمت و تمشیتامور که فقط خودش را آگاهی از آن است ...
... القصه تا حد زیادی تمام شد و کم کم زندگیم دارد ریتمش را مییابد،آنهم تقریبا بعد از یکماه. حقیقتا شادم که آنروزهای سخت و وحشتناک گذشت و رفت. خوشحالم که از آنروزها و کلا آنروزها چیزی اینجا ننوشتم.
اما راستش الان که فکرش را میکنم، میمانم که چهطور توانستم آنها را از سر بگذرانم؟! چرا که حقیقتا سخت بود و سخت بود و سخت و ...
به سبک اینهائی که تو کنکور رتبه میارن و در پاسخ به اینکه رمز موفقیت شما چه بوده؟ جواب میدن که: فلان و فلان. حالا من هم میگم: در وهله اول یاری خداوند و بعد همراهی و همراهی و همراهی جواد. حقیقتا اگر جواد با اون وضع که البته خیلی هم براش ناآشنا نیست باهام راه نمیاومد و کمکم نمیکرد، قطعا کم میاوردم و از ادامه درمیموندم. بعدش هم مثلا جا دارد از کلیه عزیزان و آشنایان و دوستانی که ما را در به انجام رساندن این مهم یاری فرمودند، تشکر و قدردانی نمایم.
۱ـ توضیح مختصر و مفید دلایل پزشکی وبلاگ ننوشتن، یا مروری بر آنچه گذشت: کلنگ این پروژه پزشکی ماجرا با خودم بود که تا آمدم کمی به خودم برسم و برای برخی از دردهای کهنه دکتر بروم، مادرم پروژه را رسما افتتاح فرمودند و یک هفتهای بیمارستان بودند. بعدش در منزل درگیر رتق و فتق امور بودیم... مجددا خودم یکی دو روزی ـ به علت فشار وارده ـ تعطیل و لایتحرک!بودم و دور از جون تا آمدم کمی سرپاشوم، مادر جواد پروژه را بهره برداری فرمودند و ایضا یک هفتهای در بیمارستان ... و البته خدای نکرده محض خالی شدن عریضه، همزمان جاری گرامی نیز در بیمارستان دیگری ... القصه طرح ضربتی و کورس بیمارستانروی عزیزان فعلا دوره نقاهت و سکون را میگذراند. حالا یکی در میان به اینها سرما خوردگی شدید جواد و مصاحبه دانشگاه و امتحانات و مجددا بیمارشدن و مشکل پوست دستم و ساز مخالف زدن زانوم و سردرد پیوسته و علیالدوام بنده و چندتائی اتفاق اینچنینی هم اضافه کنید تا دستتان بیاید که چقدر به ما خوش گذشته؟!
از این مجملتر نمیشد شرح آن همه گفت. باز هم شکر که رمقی مانده.
باقی بقایتان