ویسلاوا شیمبورسکا
شاعر زن لهستانی، برندهی نوبل ادبی ۱۹۹۶ترجمه: علیرضا دولتشاهی و ایونا نویسکا
دقیق نمیتوانم بیان کنم، اما چیزی هست در این تصنیف بی گمان که آدم را با خود میبرد. بهانه کیفیت نگیر، که یافتن همین هم در این آشفته بازار، با صدای شجریان غنیمت است. کافی است اینجا کلیک کنید تا تصنیف را بشنوید. این هم متنشعرش.
حال که تنها شدهام میروی
واله و شیدا شدهام میروی
حال که در وادی عشق و جنون
لاله صحرا شدهام میروی
حال که چون پیکر سوزان شمع
شعله سراپا شدهام میروی
حال که در بزم خراباتیان
همدم صهبا شده ام میروی
حال که غیر از تو ندارم کسی
دور ز تنها شدهام میروی
این همه تنها تو مرا خواستی
حال که تنها شدهام میروی
يكي بود يكي نبود، مردي بود كه زندگياش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتي مُرد، همه ميگفتند به بهشت رفتهاست. آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت ميرفت.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله كيفيت فرا گير نرسيده بود. استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد. فرشتهای كه بايد او را راه ميداد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت، او را به دوزخ فرستاد.
در دوزخ هيچ كس از آدم دعوتنامه يا كارت شناسايي نميخواهد هر كس به آنجا برسد ميتواند وارد شود. مرد وارد شد و آنجا ماند.
چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه پطرس قديس را گرفت:
اين كار شما تروريسم خالص است!
پطرس كه نميدانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستادهايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده.
از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد ... در چشمهايشان نگاه ميكند ... به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...هم را در آغوش مي كشند و ميبوسند. دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!
وقتي رامش قصهاش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت:
((با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند))
پائولو كوئلیو
پ.ن: حالا که چی مثلا !؟ من چرا اینرا نوشتم ؟! خودم هم نمیدانم چه برسد به آگاهان و دانایان! نوشتم که چیزی نوشته باشم. همین و لاغیر!
کوهم اگر چه کنم با غم تو
کوهم اگر چه کنم با غم تو
کوهم اگر چه کنم با غم تو
کوهم اگر چه کنم با غم تو
کوهم اگر چه کنم با غم تو
کوهم اگر چه کنم با غم تو
...
...
سلام
فکر کردن به تو، همیشه آرامم میکند. همین تویی که هربار خیال میکنم گمات کردهام، سرک میکشی و خودت را نشان میدهی و باز زمزمه میکنی که هستی، که همیشه بودهای.
میگویم، نمیشود یک بار پای حرفهای هم بنشینیم و تو گلایهها و حال بد ما را نگذاری به حساب ناشکری؟!
نمی شود اینقدر بزرگ نباشی تو و دست نیافتنی؟
نمیشود فقط گوش کنی و مدام به یادم نیاوری که همه چیز میتوانست جور دیگری پیش برود؟ نمیشود...
اما ایندفعه قصه دیگریاست. خوش و شادان اومدم بگم که این کار آخریت، محشر بود. به خودت قسم که خیلی معرکه و عالی بود! اصلا حرف نداشت.
تا اومدم بگم که آخه چهطور تونستی این کار را بکنی؟ یادم اومد که تا حالا برام خیلی کارها کردی و من حواسم نبوده یا بوده و به روم نیاوردم.
چند ساله که مدام بهت نق میزنم و کلی توپ و تشر میام که چرا چنین است و چرا چنان نیست؟
همهاش آه و حسرت که یعنی میشه که دیگه ... یعنی میاد اونروزی که دیگه ... یعنی میبینم اونروز را که دیگه... حالا شد، یعنی تو خواستی که بشه.
میبینی که بعد از چند روز دارم اینجا مینویسمش، شاید تو شوک بوم و البته هنوز هم هستم!
راستش را بخوای دلم داشت برات تنگ میشد؛ خودت خوب میدونی که چی دارم میگم؟!
خدایا! ممنونم که این شادی و رهایی را بهم چشاندی. هر چی از خوشحالی و شادیم بگم، کم گفتم. خودت که داری میبینی، من اصلا چی را باید برات بگم؟!
خدایا! مهربونی و کرم و لطفت را بدجوری به روم آوردی؛ باز هم کنارم باش. همراهم بمون.
خدایا! هر چند که بنده خوبی برات نیستم، ولی تو خدای خیلی خوبی هستی.
همین.
بنده حالاحالاها شاد و شرمسار تو
هدی
من نمیدانم چرا بوی بادمجانسرخ شده یا پیاز و سیرسرخشده و کتلت و یا کلا سایر غذاهای چربو چیلی، تا مدتها میمونه و حال آدم را هی بههم می زنه؛ اما بوی سالاد و میوه و ریحون تازه و یا لیمو ترش و کلا خوردنیهایبا طراوت به محض خورده شدن از بین میره !
اینجا هم مثل اغلب موارد دنیا، غلبه و دوام با پلیدیها و نخواستنیهاست! با هر ترفندی هم که بخوای بوی نامطبوعشون را از محیط خانه و آشپزخانه بیرون کنی، موفق نمیشی که نمیشی!
درست مثل سعی و تلاش در فکر نکردن ونپرداختن به خاطرات و حسو حالهای بد که همیشه خدا هستند و از آنطرف هم مثل خاطرات خوب و شادیها و خندهها که سریعا جاشون رو میدن به غمها و گریهها و ...
همین.