تبليغاتX
حرف‌هائی به‌رنگ سکوت


حس بچه‌ای را دارم که به زور دست و صورتشو شستن و لباس شیک و پیک و تر تمیز تنش کردن و با یه پس‌گردنی سوار ماشینش کردن و بردن به یه مهمانی! کل راه هم بغض کرده بود. حالا هم بق کرده و صمٌ بکم و اخمو و دست به سینه یه گوشه نشسته و نه کاری به کسی داره و نه حس بازی‌کردن و ورجه‌ورجه کردن رو. فقط داره بازی کردن بقیه را تماشا می‌کنه و لام تا کام با کسی حرف نمی‌زنه. با این وجود باز به‌اش کار دارن که چرا چنین و چنان می‌کنی و هر جا هم که خرابکاری یا اتفاقی می‌افته می‌اندازن گردن اون و مقصر را او اعلام می‌کنن و تازه نگا‌ه‌های معنی‌دار و نیش‌دار مثلا بزرگترها را هم باید تحمل کنه! حالا هم دیگه حتی حال و حوصله دفاع از خود و آیه و قسم خوردن در راستای اثبات بی‌گناهی خودش را نداره. طفلک از بس که خورده تو ذوقش !!!

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 9:7 PM توسط هدی نجفی |


شاید روزی روزگاری، در مورد دو پست قبلی بیشتر نوشتم و در راستای تنویر اذهان عمومی و خصوصی حاضر به ادای پاره‌ای توضیحات شدم. فعلا که حسش نیست. در ضمن در ادامه پروژه تشویش دوصدچندان همان اذهان فوق‌الذکر، مطالبی از این دست بیشتر خواهم نوشت. باشد که قبول واقع شود! تا بعد. 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 2:14 PM توسط هدی نجفی


خدایا !
آن‌چنان جرأت و شهامتی به من عطا فرما
که در ظهر داغ یکی از همین تابستانهای آینده
یا اصلا همین امسال،
موهای سرم را از ته بتراشم !!!

و اما محاسن و چراهای فلسفی این کار:
۱ـ دیگر نیازی نیست که روسری‌ام را این‌قدر سفت و سخت ببندم و آن‌زیر از گرما و عرق‌کردن هلاک شوم و زیر چانه و گردنم تمام عرق‌سوز/ عرق‌جوش ‌بشه.
۲ـ تازه غیر از روسری، هد‌بند هم بذارم، که مبادا، احیانا، خدای ناکرده، تاری از موها بیرون بیاید و ایمان من و مردان همیشه چشم برکف را، به باد فنا بدهد. و البته بعدش به خاطر فشار ناشی از هدبند سردرد بگیرم.
۳ـ غیر از این‌ها، تازه نوبت کشتی گرفتن با خرمن گیسوان می‌رسد که با مدد و استعانت از شونصدتا گیره و کش و امثالهم، موها را آن زیر چپانده و بعدش به دوازده امام قسم‌شان بدهم که لطفا به‌هم نریزید و ... چند دقیقه بعد، چون زندانیان در بند، میل رهائی می‌کنند و کلیه‌ حواجز و موانع را به طرفة‌العینی پشت سر می‌گذارند و ... به دنبال جائی برای تجدید صیانت خود می‌گردم.
۴ـ حالا اگه به همه اینها چادر را هم بیفزائیم که دیگه نورٌ علی نور یا ـ حَرٌ علی حَر ـ خواهد بود.
۵ ـ این‌طوری مشکل لیز خوردن روسری هم به گمانم حل خواهد شد.
۶ ـ احتمالا بعدا که خنک شدم و حالم جا اومد، این پست را پاک کنم.
۷ ـ آیا من حالم خوبه ؟
۸ ـ ...

خدایا! منو ببخش
خودم هم می‌دانم که چرت گفتم. اهل این کارها نیستم.
فقط تازه از بیرون اومدم و حسابی داغ کردم. همین.
و گرنه خودت بهتر از هر کسی می‌دونی که من چه‌قدر همین حجابم را دوست دارم.
خدایا! بی خیال... برو به بقیه کارهات برس.

پ.ن: خدا خودش آخر و عاقبت مرا ختم به خیر کند ... اول رجب و این حرف‌ها !!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 2:47 PM توسط هدی نجفی |


خب به سلامتی و میمنت و خوشی و شادباش و مبارکی و با ضمیری رنجور و درونی آشفته و قلبی دردناک و درسی نخوانده و کتابی باز نشده و ... کنکور ـ از هر نوع موجود ـ را دادم و رفت پی کارش!!!
به‌گمانم اصلا نیازی نیست که بیان کنم، حقیقتا گند‌ زده‌ام و هیچ انتظاری غیر از این هم از خودم نداشتم!
به‌قول یکی از دوستان اگر بنده جای کنکور زبان و انسانی، در رشته تجربی شرکت می‌فرمودم حالا رشته پزشکی که نه ولی قطعا پرستاری یا مثلا بیماری‌شناسی (اصلا همچین رشته‌ای هست؟) قبول می‌شدم!!!
چندین کار را به بهانه کنکور و درس نپذیرفتم و قِصِر در رفتم و البته کاملا واضح و مبرهن و تابلو است که من تنها کاری که در این مدت نکردم، همین درس خواندن بود!
... القصه حالا قصدم از این مهمل بافی این است که احتمالا عن‌قریب می‌بایست به یکی از پیشنهادهای مطروحه کاری جواب مثبت بدهم و ندای هل من ناصر و معینِ طرفی را لبیک‌ گویم، چرا که علی‌الظاهر دیگر هیچ بهانه‌ای برای پیچاندن و دور زدن و دودره‌بازی در‌آوردن نیست! البته تاکید می کنم که صرفا علی‌الظاهر! چرا که من همیشه چندتائی بهانه حاضر و آماده در آستین دارم. حالا باید بگردم ببینم چه بهانه‌ غیرواهی یا واقعی‌ای می‌توانم دست و پا کنم که باز قِصِر در برم و خلاصه مناسب‌ترینش را رو کنم !
البته احتمالا عقل‌ِسلیم حکم می‌کند که نمی‌بایست چنین امر خطیر و سری را این‌جا اعتراف کرد، ولی کو تا عقل‌ِسلیم ؟! 
حالا کمی اوضاع بامزه‌ای است، مثلا چند نفری هستند که منتظر خبرم هستند. البته قطعا خبرِ‌مرگم هیچ‌دردی را از آنها دوا نمی‌کند، بلکه منتظر خبر این‌که از کی کار را با آنها شروع می‌کنم، هستند. از طرفی دیگر خودم دل به کار دیگری سپرده‌ام که این‌جا من منتظر آنها هستم که به من خبر بدهند. همه اینها به کنار، اصلا سودای کار دیگری را دارم که حالا حالاها به بار نخواهد نشست و کلی برایش باید زحمت بکشم. اما احتمالا برای خاطر خودم هم که شده، کاری را شروع خواهم کرد که هم خودم را محک بزنم و هم ... باقیش بماند که بیش از این حال توضیح‌دادن ندارم! خلاصه قراره ببینیم که کی آخرش از رو می‌ره؟! 

به عبارتی دیگر: یه بار جستی ملخک، دوبار جستی ملخک، سه‌بار جستی ملخک ... 

پ.ن:خدائیش آخر این ضرب‌المثل چیه؟ چند روز پیش که من سرِ آخرش سرکار رفتم و با اسکل شدنم، کلی باعث انبساط خاطر دوستان شدم! این به‌اصطلاح تکه‌دوم یا آخرش را بگید و جمعی را از نگرانی برهانید. بلکه با مشخص شدن تکلیف ملخک مفلوک، تکلیف من هم معلوم بشه. شاید دست از این بهانه‌تراشی هم برداشتم. خدا را چه دیدید؟! والا!

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 2:11 AM توسط هدی نجفی |

 

سلام ای همه ناتوانی‌ها!

نداشتن‌ها!

سلام ای همه عرق‌های شرم!

سلام ای زندگی!

ای ملال پایان ناپذیر!

سلام ای ...

سلام ای کنکور!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 2:27 AM توسط هدی نجفی |

کاش باران بگیرد !

             کاش باران بگیرد
                                                     تا من خستگی‌هایم را
                                                                                                        از یاد ببرم!

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 4:55 PM توسط هدی نجفی |


بیش از اینم خنجر مباش
ای مهربانِ پولادین !
چون همیشه
ستاره‌ای در مدار باورت
                                     می‌تابد
و من ـ بی‌که حقی داشته باشم ـ
می‌تابم
و موشی پنهان
استخوانِ خشکِ ترقوه‌ام را
                                      مقرنس می‌کند
آسمان
تهمتی است
                                 لاجوردی
و زمین
افترایی که
                          می‌گردد
و من سلطانِ سرگیجه و تردید
که دور محور باد
می‌چرخم ...
بیش از اینم خنجر مباش
ای مهربانِ پولادین !

سید حسن حسینی ـ در ملکوت سکوت

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 8:18 PM توسط هدی نجفی


تجربه و آزمودن مکان/موقعیت‌های مختلف به من ثابت کرده‌است که بهترین مکان و موقعیت برای گریستن، حمام و درواقع زیردوش است! چرا که بعدش نه از چشمهای ورقلمبیده و پف‌کرده خبری هست و نه از سین‌جیم اطرافیان! تازه قرمزی چشم را هم می‌توان به گردن شامپو و صابون نهاد و جای هیچ نگرانی نیست و من‌حیث‌المجموع پرابلم خاصی ایجاد نمی‌شود !!!

پ.ن.۱: بی‌جهت دنبال پی‌نوشت و توضیح و شرح خاصی نباشید! عمرا اگه بگم که چرا و قضیه چیه ؟!
پ.ن.۲:به‌یقین گریستن و اشک ریختن یکی از الطاف خفیه الهی است که قدرش را خیلی نمی‌دانیم، مگر در مواقع اظطرار!

داستان همان است:
توخنده‌ام می‌بینی و از گریه دل غافلی
خانه‌من از درون ابری‌ست و از برون آفتابی
...

+ نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 1:58 PM توسط هدی نجفی