نمی دانم
تو نیز نخواهی دانست
و همان بهتر که ندانیم
آنچه تاکنون وجود داشته است، وجود خواهد داشت
همينهاست و همينها نيز خواهد ماند
ايستادن و سماجتکردن و فراتر ار فرا سرککشيدن
مطمئنا فرسايشی فراتر به دنبال خواهد داشت
...
يکی میآيد به زور
يکی میرود به انتخاب
پس اينها همه اسمش زندگی است:
دلتنگیها، دلخوشیها، ثانيهها، دقيقهها،
حتا اگر تعدادشان به دو برابر ِ آن رقمی که برايت نوشتم برسد
ما زندهايم چون بیداریم
ما زندهایم چون میخوابیم
و رستگار و سعادتمندیم؛
زیرا هنوز بر گسترهی وسیع ِ ویرانههای وجودمان،
پانشینی برای گنجشکِ عشق باقی گذاشتهايم...
...
"چیزی شبیه زندگی؛ حسین پناهی"
... و من چه شرمسارم
از مورچگانی
که طول و عرض
خانه هفتاد متریمان را
در حسرت یافتن
خرده قندی، نانی
دانه برنجی و ...
مایوسانه و ناامیدوارانه!
درمینوردند
و چیزی نمییابند
... چرا که همین چند لحظه پیش
همه را این جاروبرقی
همیشه گرسنه
با ولع وصفناپذیری، بلعیده است!!!
پ.ن.۱: خواستم از طریق این تریبون خیلی موجه، اعلام کنم که بالاخره خانه را جارو کردم!
پ.ن.۲: دیگر اینکه خواستم یه چیزی اینجا نوشتهباشم، که پست قبلی بره پائین و ملت اینقدر سرکار نباشند؛ که آیا منظورم آنها هم بوده یا نه ؟! خودشان کار و زندگی و البته گناه هم داشتند طفلکیها !
پ.ن.۳: دلم هم یه جارو کشیدن اساسی نیاز داره ! جوری که اشکهام هم مثل مورچهها معطل بمونند و دیگه نبارند !
آخ که چهقدر دلم میخواست بعضیها اینجا را نمیخوندند، تا من با خیال راحت خیلی از چیزها را مینوشتم! چیزهائی که دیگه مثل یکی از اعضای بدنم، با من و گوشت و پوست و استخونم عجین شدند! کلا حس خوبی نیست که آدم حالش یه چیزی باشد و اینجا از چیزی دیگر بنویسد و یا اصلا ننویسدش! تظاهر تا حالا به گوشتون خورده ؟! خار در گلو چی ؟ همونی که گاهی راه نفس و بغض و ... را میگیره ؟
دیگه حتی حال و حوصله زدن یه وبلاگ دیگه با نام و نشانی مستعار و ناآشنا را هم ندارم که اونجا بتونم با خیال راحت به زمین و زمان گیر بدم و از دست خدا بنالم و از اوئی بگویم که نمیتوانم اینجا بگویم ... گیر نده، منظورم اصلا با تو نیست ... اونقدر هم به اون یکی وبلاگم سر نزدم و ننوشتم که اصلا رمز عبورش را هم یادم رفته؛ مثل خلقوخوی و قلق خیلیها که دیگه دیرزمانی است دستم نیست.
شاید بهخاطر همین باشد که اینروزها سراغ دفتر و خودکار بیشتر میرم و اونجاست که واقعا خود خودمم!
اما اینجا چی ؟ از چی میتونم بگم که تو نرنجی؟ از چی میتونم بنویسم که او فکر نکند منظورم با اوست ؟ از چه میتونم بنالم که نگویند کفر است؟ از چی باید پرهیز کنم که مبادا در ذهن دیگران چیز بدی متبادر شود ؟ از چی ...
یادمه همون یکیدوسال پیش دوستی به من گفت که: " من هر چی فکر میکنم، میبینم چیزی ندارم که نخواهم دیگران از آن باخبر شوند و آن را بدانند ". جواب اون روزم این بود که من دارم ... آن روزها داشتم و حالاحالاها هم دارم ... به کسی هم نگفتهام که تنها "دیگرانم" شاید "تو" باشی، "توئی" که "شما" خطابت میکنم! شاید روزی بهت گفتم، خدا را چه دیدی ؟!
چرا دروغ بگم ؟ حرصم میگیرد که نمیتوانم از خیلی چیزها بنویسم. حرصم میگیرد که نمیتوانم خیلی از حرفها را بزنم. حرفهائی که برای خودمه و همه و هیچکس. حرفهائی که دست آخر با خودم هم غریبه میشن گاهی. خیلی بخوان بهم حال بدن، میرن میشینن روی سفیدی ورق و خلاص. حرصم میگیرد که اینروزها قول دادهام از ... نگویم و ننویسم. از دست تو هم خیلی حرصم میگیره!
حالا بیخیال تمام اینها... بذار همه فکر کنند ما ـ حالمان/خودمان ـ خوبیم! تو خوبی! او خوبه! شما خوبید! خدا هم که خیلی خوبه! من هم با همه دلتنگیهام خوبم! جواد هم خوبه و مدام عرقکردنش از گرمیهواست فقط !!!
پ.ن: مرجع ضمائری چون "تو، او، شما و..." متعدد است و اصلا یکنفر واحد نیست و هیچ خط و ربطی به هم ندارند یا ندارید!
شیطنت میکنم و حواست را از مانیتوری که به آن مثل همیشه خیره شدهای، پرت میکنم. آنقدر که رویت را به سمت من برگردانی و نگاهم کنی.
برایت از رنگ عشق میگویم. از اینکه گاهی گمان میکنم سفید است و یاد اولین تار موی سفیدم میافتم. چیزی نمیگوئی. فقط نگاهم میکنی. من میگویم که نه، عشق باید نارنجی یا قرمز آتشی باشد. تو حواست میرود به اینکه دو ماه است قسط فلانی عقب افتاده.
حالا دست زیر چانهات میگذاری و تکیه میدهی به میز و نگاهم میکنی. همین کافی است که من ادامه بدهم عشق گاهی هم صورتی است.
حالا لبخندی میزنی و من باز میگویم که گاهی هم آبی آسمانی یا اصلا سبز کمرنگ است. تو یادت میآید که میزان ساعات اضافهکاری این ماهت را هنوز رد نکردهای؛ ولی همچنان به رویم لبخند میزنی و نگاهم میکنی.
من دستانم را دو طرف بدنم باز میکنم و روی حاشیه گلبهی فرش راه میروم و ادای راه رفتن روی لبه جدول کنار خیابان را در میآورم و مواظبم که نیفتم و زیر لب آوازی را زمزمه میکنم.
تو هنوز دست به زیر چانه، داری نگاهم میکنی و لبخند میزنی. نمیدانم به چه فکر میکنی؟ همانطور که روی حاشیه گلبهی فرش راه میروم و زیر لب آوازی را زمزمه میکنم و مواظبم که نیفتم، یادآوری میکنم که باید ...
حالا تو میروی و من نگاهت میکنم. هنوز هم حواسم هست که نیفتم ... میآئی و میگوئی که چه به موقع رفتی. اگر یک دقیقه دیرتر رفتهبودی، آشغالها را برده بودند !!!
«يک نجيب زادهي خوشمشرب روستايي دن کيشوت را به منزل خود که در آن با پسر شاعرش روزگار ميگذراند، دعوت ميکند. پسر، که از پدر هشيارتر است، بلافاصله به شوريده حالي ميهمان پي ميبرد و آشکارا از او فاصله ميگيرد. آنگاه، دون کيشوت از مرد جوان ميخواهد تا اشعارش را براي او بخواند. وي با اشتياق قبول ميکند و دون کيشوت ستايشي پر طمطراق از استعداد او سر ميدهد؛ پسر خوشحال و سرمست از هوشياري ميهمان به وجد آمده، در جا شوريده حالي او را به فراموشي ميسپارد. حال چه کسي شوريده حالتر است؟ ديوانهاي که از عاقل ستايش ميکند و يا عاقلي که ستايشهاي يک ديوانه را باور کردهاست؟ اينجاست که ما وارد بعد ديگري از کمدي میشويم، که زيرکانهتر و بينهايت با ارزشتر است. ما نه با تمسخر و استهزاء و تحقير ديگران، بلکه به اين دليل ميخنديم که واقعيتي يکباره خود را در تماميت پر ابهام خود نشان ميدهد، مسائل معناي ظاهري خود را از دست ميدهند و آدمها چهرهاي متفاوت از آنچه خود ميپندارند از خويش ارائه ميدهند.»
ميلان کوندرا
بیرون گرفته به نظر میآید
ابری است انگار هوا و رنگپریده
ظرفهای صبحانه را میشویم
از خانه همسایه کناری
بوی لوبیا قرمز سوخته میآید
سوخته هم نباشد، حتما ته گرفته !
و از خانه ما هم لابد بوی تنماهی
زن همسایه پائینی باز دارد
سر کودکش داد میزند
مثل همیشه سر ریاضی و دیکته
تحقیر و تهدید می کند
پسر بازیگوش دبستانیاش را
و من باز دلم میگیرد
...
نه! مرا به بازیهای پیچیدهات داخل نکن ... بگذار همین قدر بیحوصله و گاه تلخ باشم... بگذار همین لبخندهای موقت را داشتهباشم و شادیهای کوچکم را ... بگذار همین رعد و برقهای لحظهای باشم و بعدش رنگینکمانی باشم برایت ... بگذار لج کنم ... اخم کنم ... بگذار زیاد بخوابم و گاه فکر کنی که من مردهام در این ساعات زیاد خوابیدن... بگذار از چیزهای کوچک ذوق کنم... بگذارحرف بزنم وقتی که خستهام... بگذار نق بزنم بین خنده هایم... بگذار حرص بخورم... بگذار دغدغههای خودم را داشته باشم... دعواهای همیشگیام را داشته باشم و آرزوهایی که غبار گرفتهاند... بگذار حساس باشم... بگذار فکر کنم ... گیر بدهم ... اصرار کنم... بگذار قهر کنم ... خسته شوم ... مهربانی کنم... بگذار گریه کنم ... بگذار گاهی تنها باشم ... بگذار بنویسم تا صبح... بگذار دلم تنگ شود... بگذار بیسبب لطف کنم... بگذار خوب باشم ... خوب بمانم... صبر کنم... راه بروم... سوال کنم. جواب ندهم... بگذار سردم شود. یخ بزنم. بلرزم... بگذار تاریک شوم. پیدا شوم... چشمانم را ببندم. آدم ببینم. بی اعتنا باشم. بگذار ذوب شوم. جاری شوم بر سطح... بگذار خوب باشم ...گاهی فکر نکنم. سرگرم باشم. بگذار عهد ببندم. نشکنم. حرف بزنم... بگذار بخوانم. کتابهای جلد آبی دست بگیرم... خسته شوم. بخوابم. بگذار شک کنم. اشتباه کنم. بگذار من گاهی بد شوم. بخندم. بگذار من زیاد بخندم. بگذار رها شوم ... بگذار قاضی نباشم. بگذار نگران باشم. بگذار سراغی از خودم بگیرم. بگذار مال خودم باشم گاهی ... بگذار باقی بمانم. بگذار من، خودم باشم... جدی مگیرم زیاد ! فقط بگذار با تو شبیه خودم باشم... بیش از این خودم باشم... سه نقطه بگذار تا هر کجا که تو خواستی ... سختم نکن ... بگذار ...
نگفتمت: نرو آنجا، که آشنات منم!
در این سرای فنا، چشمه حیات منم!
نگفتمت: که به نقشجهان مشو راضی
که نقشبند سرا پرده رضات منم!
نگفتمت: که چو مرغان به سوی دام مرو
بیا که قوت پرواز و پر و پات منم!
نگفتمت: که تو را رهزنند و سرد کنند
که آتش و تپش گرمی هوات منم!
نگفتمت: که صفتهای زشت بر تو نهند
که گم کنی که سرچشمه بقات منم!
اگر چراغدلی، دان که ره کجا باشد
و گر خدا صفتی، دان که کدخدات منم!
پ.ن: تابلو که از مولاناست، خودمانیم شنیدن این شعر با صدای زیبای مسعود بهنود صفائی دارد.
یکی از دوستانم که مدتی درگیر طلاق گرفتن بود، شادان و خندان با من تماس میگیرد و از صدایش هم میتوان فهمید که به مراد دلش رسیده و من هم طبعا میبایست خوشحال میشدم و خدا را شکر میکردم که رهائی یافته و چائیام را به افتخارش سر میکشیدم !
در این جور ماجراها طرف هر کدام از زوجین که باشی مجبوری که کل قضیه را به نفع او تمام کنی و شنونده یکطرف باشی و از به کار بردن هرگونه صفت زشت و ناپسندی برای آنطرف نه تنها آزادی که طرف بیش از این را مستحق است و کاملا حق را به او بدهی و مبادا جائی او را هم مقصر عنوان کنی و بر زخم او نمک نپاشی خدای ناکرده ! متاسفانه در اینجور مواقع هم اطرافیان به قدری شلوغبازی میکنند که طرف حتی جلوی پایش را هم نمیتواند ببیند و بر این توهم دامن میزنند.
در حالیکه در تمامی موارد هر دو طرف مقصرند منتها با نسبت و سهم متفاوت. مگر میشود که یکی کاملا فرشتهوار و معصوم باشد و دیگری دیو و غولصفت و ... ؟!
اصلا خودتان را چند لحظه جای من بگذارید: دوستی با شما تماس میگیرد و با شادی و شعف فراوان خبر میدهد که از همسرش طلاق گرفته ! آیا باید از شنیدن این خبر ناراحت شد؟ خوشحال شد ؟ تا چند وقت پیش جوابی که به این سوال میدادم مثبت بود، هرچه باشد طلاق چیز خوبی نیست ... یا حداقل این عکس العمل ناخودآگاه من بر اساس فرهنگ نهادینه شدهام بود.
اما فکر کردن به این موضوع باعث شد که نظرم کاملا عوض شود. دلیل این تغییر عقیده این بود که دقت کردم که در جامعه ما و زیر فشار خانواده و دوست و آشنا، طلاق گزینهای سهل الوصول نیست. معمولا لازم است که دو طرف ماجرا مدت زیادی زجر کشیده باشند، چندین دعوای جدی داشته باشند، چندین بار زیر فشار خانواده و جامعه به زیر یک سقف بازگشته باشند و در این گیر و دار و به نصیحت بزرگترها برای حل مشکل بچهدار هم شده باشند که شاید سرعقل بیایند و غافل که گرهای بر گره پیشین میزنند و ... و دوباره به این نتیجه رسیده باشند که زندگی مشترک ممکن نیست، تا سرانجام گزینه طلاق، با اکراه برگزیده شود. به عبارت دیگر به دلیل فشارهای فرهنگی بر ضد طلاق، این گزینه در ایران خیلی دیر انتخاب میشود ـ هرچند این صحبت در بسیاری از جوامع مدرن صدق نمیکند ـ و عمدتا در شرایطی عملی میگردد که زندگی مشترک از همه جهت غیر قابل توجیه و تحمل باشد. در چنین شرایطی طلاق تنها پایان مقدور بر این همه زجر است و در نتیجه قدمی مثبت برای هر دو طرف ماجرا به شمار میرود. به طور خلاصه شاید بتوان گفت خبر طلاق این روزها خبر خوشی است که بر کاهش درد و رنج دو انسان و امید آغازی بهتر برای آنها گواهی میدهد و باید آنرا به فال نیک گرفت!
..•**•..•**•..•**•..•**•..•**•..•**•..•**•..
با یک حساب سر انگشتی، هفتهشتتا از دوستانم درگیر طلاق گرفتن هستند، با بچه و بیبچه ! خودشان که هیچ، چشمشان کور و دندهشان نرم تاوان انتخاب اشتباهشان را پس میدهند؛ اما این بچهها به کدامین گناه آواره میشوند ؟
ـ و فقط من و خدا میدانیم که چه لذتی دارد صبح که از خواب بیدار میشوم و نگاهم یا گذرم به آشپزخانه که میافتد، ظرفشوئی را خالی از ظرفکثیف ببینم !
حاضرنیستم این لحظه و خوشیاش را با چیزی در دنیا عوض کنم. آن روزی که صبحش چشمم به ظرفهای تلنبار شده و رنگی و چرب و چیلی شب گذشته نیافتاده باشد، مطمئنا روز خوب و خوش یمنی خواهد بود برایم! اگر ظرفی برای شستن نباشد، درست مثل این است که هیچ کاری در خانه نداشته باشم و با فراغبال و خیال آسوده؛ میتوانم به بقیه کارهایم برسم یا اصلا بیخیال از خانه بزنم بیرون !
اما چه کنم که گاهی اوقات که خستگی بیش از حد یا تنبلی یا ... این لذت را از من میگیرد !
ـ خیلی وقت بود که میخواستم ـ دور ازجون ـ دستکش خارجی بگیرم که از شر این دستکشهای ایرانی که بعد از چند بار استفاده یک جائیشون و عمدتا سر انگشتها پاره میشد و مجبور میشدم که زیرش از این دستکش نایلونی یه بار مصرف هم دستم کنم و اکثرا آب هم ازشون رد میشد و بدرنگ و گل و گشاد بودند، خلاص بشم ! اما هر چی حساب کتاب میکردم دلم نمیاومد که سهچهارهزار تومان را بدم به خارجیش. تا اینکه تصادفا یه دستکش ناز پیدا کردم که هم حس خارجکی بودنش به آدم اطمینان میده که باداوامه و هم خیلی خوشرنگه و دقیق فیکس سایز دست هستش ! از همه اینها مهمتر فقط صد تومن از نوع ایرانیش گرونتره ! تازه داخلش هم تقریبا یه لایه کتان دارد که دست توش عرق نکنه !
حالا ظرف شستن با این دستکش خوشرنگ کلی فاز میده و اصلا حالم رو خوب میکنه!
به هوای این دستکش، آخر شب جنازه هم باشم، ظرفها را میشورم که هم اونموقع و هم صبحش کلی حال کنم !