روم به دیوار ! این روزها برای خرید رب و شیر و مایعظرفشوئی و کلا کالاهای غیر اساسیای از این دست، باید معادل وزنشان پول داد.
تا حدی که چندین بار پیش آمده که خود صاحبمغازه از بابت گرانی کالا عذرخواهی میکند و اظهار شرمندگی ! مسئولین دلسوز و صادق هم که گفتهاند گرانی نداریم و فقط کمی افزایش قیمت داریم !
تازه خبر میرسد که قیمت شیر و لبنیات قرار است تا ۱۳٪ افزایش یابد. پودر لباسشوئی هم سه برابر شود. خیلی از کارخانهها و شرکت ها هم که فعلا پخش بسیاری از محصولاتشان را متوقف کردهاند تا با قیمت جدید و البته تصاعدی وارد بازار مصرف کنند. گوشت هم که تقریبا در همین یک هفته اخیر چیزی قریب به دوهزار تومان ناقابل گرانتر شده. مرغ و میوه هم از این ماجرا بینصیب نماندند و کلا حالی به حولی شده اوضاع !
حالا همه اینها به جهنم و اصلا مهم نیست. زعفران را باید چسبید که قیمتش دقیقا دو برابر و نصفی شده. یعنی از گرمی ت۱۷۰۰ یک ماه و نیم پیش، یکهو شد ت۵۰۰۰ و حتی بیشتر !
بیچاره شدیم و رفت پی کارش. خانه خراب شدیم و خلاص. برای ما زعفران از نان شب هم واجبتر است. از اینور و آنور و صرفا بهخاطر زعفران، کلی پیام تسلیت دریافت کردیم ! چرا که همه میدانند بدون بقیه اقلام و به روال گذشته، میتوانیم سر کنیم ولی بدون زعفران هرگز !
فوائد عام و عوائد خاص زعفران بر کسی پوشیده نیست و در مناقبش همین بس که آوردهاند: خندهآور و ضد افسردگی است و باعث تقویت اعصاب و گردش خون و ... میشود.
اگر میبینید که ما تا حالا زندهایم و نفسی هست که ممد حیات باشد و نه مفرح ذات، از برکات همین جناب زعفران است. اگر میبینید که ما همیشه خدا، نیشمان تا یکسانتی بنا گوشمان است و در مقابل رفتارهای زیبا و سختیهای زندگی دوام آوردهایم و دم نزدهایم، همه و همه را مدیون حبیب قلوبنا جناب مستطاب زعفران بوده و هستیم. اصلا شاید دق کردیم، کی به کیه ؟!
ما من بعد در مقابل همان رفتارهای سابق و مصائب شیرین حیات، به جای زعفران، عرق نعناع میخوریم که هم ارزانتر است و هم از غمباد گرفتن/ کردن و ... جلوگیری به عمل میآورد.
پ.ن.۱: تفسیر و تأویل سیاسی و اقتصادیش بماند برای اهلش و نا آشنا با این درد. که من اگر اینها را هم ندانم، این را می دانم که ما ـ نوعی ـ داریم این وسط له میشیم !
پ.ن.۲: با یک حساب سر انگشتی، یک گرم زعفران که با صرفهجوئی و تقطیر و البته بدون مهمان و ... میشود کلا سه وعده غذائی باهاش ساخت و پرداخت، تقریبا معادل دوساعت کار کردن جواد است. حالا دیگه خودتون پیدا کنید سن پرتقال فروش را !
اگر قیصر امینپور را از نزدیک ببینید، ممکن است از او بترسید. البته ترس کلمه منصفانهای برای توصیف این حس نیست.شاید جذبه یا احترام درستتر است. به هر حال آن ظرافت و شکنندگیای که در تصور همه ما از یک شاعر وجود دارد را ممکن است در او نبینید و این دستپاچهتان میکند.
چندین سال پیش او را در نمایشگاه کتاب دیدم و آنچنان مجذوبش شدم که تا همین الان هم یکی از دلایلی که دوست داشتم ادبیات دانشگاه تهران بخوانم این بود که او استادم باشد .... ولی تصویری که امسال در نمایشگاه از او دیدم، اصلا شبیه آن چند سال گذشته نیست. همان تنهائی و غم پنهان و محترمی که در شعرهایش هست، در نگاهش هم بود. خیلی شکسته و لاغر شده بود و گذر این سالیان بر او سخت گرفته ! میدانم که بیمار است و از تصادف سختی هم جان سالم به در برده، که هنوز با عوارض آن دست در گریبان است. شاید الکی دلخوش شدهام به کتابی با امضای او !
سالیان درازی است که با اشعار و گفتههای این شاعر روزگار و حال و هوایی دارم. تا سرحد پرستش این شاعر و شعرهایش را دوست میدارم !
در ضمن قیصر امین پور هم متولد اردیبهشت است، منتها بیست و یک سال قبل از من ! همین.
مرتبط: زندگینامه + کارها + ویژگیها و ...

دستور زبان عشق
دست عشق از دامن دل دور باد !بچه که بودم، یادم نمیاد که هیچوقت اسباب بازی داشتهام و بزرگترین و تنها بازیامان هم این بود که تو حیاط بزرگ مجتمعمون بالا و پائین میپریدیم و از لبه استخر خالی و پر از برگ و ... شیرجه میزدیم و مدام هم سر و صورتمون میشکست.
تا اینکه نمیدانم چی شد که بازیمان این شد که قرقرههای پلاستیکی را خالی از نخ میکردیم ـ چون قرقرههای کاغذی به مرور خیس میشدند ـ و توی یه لیوان کمی آب و گلی صورتی میریختیم و باهاش حباب درست میکردیم و کلی هم کیف میکردیم. جنگ بود و به گمانم کسی یادش نبود که جور دیگری هم میشود خوشحال شد! تا اینکه یه روز به ذهنم رسید با سیم که از ابزار پدرم کش رفته بودم، چیزی درست کنم که بلندتر از قرقره کوتاه باشه و بتوان با آن حبابهای بزرگتری ساخت. یکسرش را گرد کردم و پیچیدم دور اون مثلا دستهاش و پائین دسته بلند را هم کمی چیز پیچیدم تا دست گرفتنش راحت باشه. پسرها کلی بهم خندیدند که شبیه عینک مادربزرگهای کارتون شده و ... ولی بعدش به التماس افتادند که براشون یکی درست کنم و ...
حالا دستکم بیست سالی از آن روزهای خوب و بیدغدغه گذشته!
چند روز پیش با جواد داشتیم از تجریش با دست پر از کیسه و خرید برمیگشتیم که جلوی دنیای بازی و خنده علاوه بر بادکنکفروشهای همیشگی، یکی داشت از این حبابسازهای صورتی میفروخت. ناگهان پرت شدم تو اون روزها و چهقدر دلم میخواست که یکی از اونها داشته باشم. فروشنده گفت هزار تومنه و جواد گفت گرونه و بیا بریم. چند قدم جلوتر، باز مثل بچهها گفتم که میخوامش و بیا چونه بزنیم که جواد گفت بیخیال شو بیا بریم و ... گرون داره میده. چرا خودت با دست یکی درست نمیکنی؟ گفتم خودم یعنی چی ؟ گفت مثلا با سیم. ما این کار رو میکردیم که یه سر سیم را گرد میکردیم و ...
همینش هم کلی با مزه بود. جواد آن سر شهر و من این سر شهر، اسباب بازیمون یکی بود ! تفاهم آخه تا چه حد ؟!
کل سربالائی کوچه خونهمون را دوست داشتم در سکوت بیام بالا ولی جواد داشت از نمیدانم چی برایم حرف میزد. حتما از کار و سایت و ...
اگر خودم تنها بودم، حتما میخریدمش و تا جواد از سر کار بیاد کلی باهاش کیف میکردم و به جواد خاطره بچهگیم را تعریف میکردم و شادی کودکانهام را که میدید حتما دیوانه خطابم میکرد و من غشغش میخندیدم از اینهمه خوشی !
نمیدانم که اگر بعد از دو سه هفته سردرد مداوم که گاهی هم بازیش میگرفت و کم و زیاد میشد؛ یکهو حالم خوب بشه، دیگر چه بهانهای بیارم برای کمخوابیها و کابوسهایتمام نشدنی و خیسی پلکها و بیحوصلگیهایم ؟ دیگر قرصهای سفید و صورتی را با چه بهانهای بندازم بالا ؟ با دل پر از تشویشم چه کار خواهم کرد ؟
حالم بد شد از بس که تو این چندوقته به همه گفتم حالم خوبه و چیزیم نیست !!!
پ.ن: قول دادهام که این هفته وقت دکتر بگیرم و بروم ! چرا که من معمولا وقت دکتر میگیرم اما کمتر پیش میاد که برم !!!
این مطلب را بخوانید و به سوالهای خواسته شده، پاسخ نسبتا مناسب و معقولی بدهید !
/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/
مقدمه :
حکمای سالهای گذشته از عقل به غرب و از دل به شرق تعبیر میکردند. از روی اتفاق، غرب کنونی عالم عقل را از علمای اندلسی با زیرکی تمام بهعاریت گرفت و بهکمال رساند و هماکنون خود را مالک آن میداند، گویی که از ازل در ملک ایشان بوده است. مبانی تعقل بهخوبی توسط علمای ایشان مورد دقت و کنکاش قرار گرفت و نظامی برای خود پیدا کرد و شد آن چیزی که هماکنون در جایجای غرب بهوضوح میتوان دید و لمس کرد.
شرقیان نیز در این حوزه بیکار نماندند. تعقل مقلدانه و ساکن روزگار گذشته جای خود را به پرسشگری و تعقل محققانه داده بود. بالاخره در هر ارتباطی، اطلاعات و رفتارهایی مبادله خواهد شد و ارتباط میان تجار حساب گر غربی با شرقیان اشراقگرا کار خود را کرد و حسابگری بهعنوان یکی از رفتارهای عجیب وارد عالم شرقیان شد و بهسرعت به اپیدمی شرق بدل گشت. عالمان اشراقی بیکار ننشستند و برای عقلانی جلوهدادن مبانی عالم اشراقی خود مشکلات فراوانی بهجان خریدند. در واقع انتهای راه جدیدی که شرقیان در تبیین و بزکسازی عاقلانه عالم اشراق بنا نهادند به باغ سبزی رسید که در ادامه بدان خواهیم پرداخت.
/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/
به نظرتون این مقدمه چه جور مطلبی است و نویسنده آن کیست ؟
به بهترین و سریعترین جوابها شاید جایزهای تعلق گیرد !
تو یکی از پستهای وبلاگ خدا بیامرز قبلی درباره مدرسه فیض و کار تو اونجا نوشته بودم، با بچههای اون مدرسه که الآن به شکل شرکت دراومده ارتباط و رفاقتی داریم، اما نمیدونم چرا بعضی خاطرهها هنوز هم اذیتام میکنه!
اصلا بگم که چیشد که دوباره فیل ما یاد هندوستان کرد و باز رفتم تو فضای اون موقعها.
چند وقتی بود که برای حل مشکلی، مجبور شدم پیگیر قوانین کار و بیمه و حق و حقوق کارمندان و کارگران بشم. تازه بود که دوزاریام افتاد که نه بابا قانون از ما هم حمایت میکنه و بعدش این سوال برام پیش اومد که چرا اجرا نمیشه؟
ابتداییترین گزینهای که ....
دوستانی که در جریان هستند بدانند و آگاه باشند که ما هنوز داریم تهچین + سالاد ماکارونی + سالاد کاهو میخوریم !!!

پ.ن: خداوند خیرتان دهد به قدقد کردن افتادیم !!!
در این برهوت بیخوشخبری و بیسوژهگی! بهتر دیدم که بهجای نوشتن از دکتر و سرم و قرص و ... که باز باعث میشه عزیزان و دوستان نگرانتر و همچنین در راستای رهائی از فضای همدردی و موعظه و ... بهتر دیدم که از این اتفاق نسبتا بزرگ و مهم زندگیمان برایتان بنویسم.
اول اردیبهشت امسال اتفاقی که سالها ـ از بدو ازدواج تا کنون ـ منتظرش بودیم بالاخره رخ داد. لطفا جلوی ذهنتان را بگیرید که جائی نرود ! چرا که منظورم از جمله فوق این است که بالاخره ماشین لباسشوئی تمام اتوماتیک گرفتیم !!! یا در واقع برامون گرفتند ! جونم براتون بگه که بالاخره خانواده من دلشان آنقدر برای ما سوخت که حالا به هر بهانهای که شده بود، در یک اقدام کاملا غافلگیرانه و البته بهجا این ماشین لباسشوئی را برامون گرفتند.
خب لابد میپرسید پس تا حالا چهکار میکردیم ؟! کمی صبر و حوصله می خواهد ولی خدمتتان عرض میکنم:
بیست و چند سال پیش در یکی از همین روزهای اردیبهشت قدم به این دنیای خسته نهادم.
خاطرههای بد و خوب زیادی از روزهای اردیبهشت دارم که هر کدامش حساب جدائی دارد.
چند سال بعدتر در یکی از روزهای اردیبهشت مثلا گرفتار عشقی آمدم.
و چند سال بعدتر،هم در یکی از روزهای اردیبهشت خبر مرگش را پرت کردند توی صورتم.
در یکی از روزهای اردیبهشت آزادیام را که براحتی گرو گذاشته بودم، با کلی مشقت باز پس گرفتم.
در یکی از روزهای اردیبهشت هم بود که تصمیم گرفتم بی خیال دانشگاه و درس شوم.
در یکی از روزهای اردیبهشت هم بود که جواد را بار اول دیدم و ...
در یکی از روزهای اردیبهشت سال بعدش هم جواد دریافت که عشقش ادامه عشقیاست که ...
در یکی از همین روزهای اردیبهشت سال بعدترش قرار خواستگاری و ازدواج و ... گذاشته شد.
...و امسال هشتمین اردیبهشتی است که کنار جوادم و سرخوش و سرمست و ....
و همچنان چشم به اردیبهشتهای آینده دور و نزدیک چشم دارم که برایم چه رقم خواهند زد؟
... دوست دارم که "هدیل"مان هم در یکی از روزهای اردیبهشت قدم به این دنیا نهد، عاشق شود و ....
... دوست دارم در یکی از روزهای اردیبهشت هم رخت سفر بر بندم و بروم.
به همین سادگی بیست و چند سال عمر و بیست و چند اردیبهشت زندگیم را مرور کردم.
آیا همه اش همین است؟
...
در آداب وبلاگ داری آورده اند که : آدم وقتی وبلاگ میزنه باید پاش وایسه و مرتب آپدیتش کنه!
به تعبیر دیگر باید مثل غذای روی گاز مرتب بهش سر بزنه و همش بزنه و بهش برسه که ...
حرف هست اما حس و حال و حوصله سیری چند ؟
روزهای سختی است ... سخت
همین