سلام
هدی خانم اصرار دارند که بنده نیز مطالبی هرچند کوتاه و با فاصله در این بلاگ بنویسم که تا این جای کار تنها یک بار بیشتر در تله ایشان گرفتار آمده ام.
همچنان که میدانید بنده مرض دارم، یعنی بیمار هستم، فکر بد نکنید!
البته دکتر ما را پیچانده و آدرس اشتباهی به ما داده است تا خدای نکرده از زندگی سیر نشویم. خبر ندارد که تا این حقیر زندگی را کفن و دفن نکنم قصد خداحافظی با این دنیا را ندارم. از آنجاییکه حوصله ندارم برای هر فرد توضیحات کامل بدهم، اقدام به یک کار خداپسندانه و خیلی وبلاگی میکنم.
خدا پدر و البته مادر برپاکننده دایرهالمعارف آزاد ویکیپدیارا رحمت کرده و مشمول نظر خاص خود گرداند که کار ما را در این دنیا آسان کرده است.
از قرار معلوم نام درد و مرض نگارنده سارکوئیدوسیز نام دارد و البته حکم نهایی برای آن صادر نشده است. به بیان دیگر بنده لنگ در هوا هستم و به زندگی همچنان امیدوار!
خلاصه، این سارکئیدوسیز که ترجیح میدهم آن را سارکوئید صدا کنم خیلی مرض باحالی است. البته از آنجا که بنده شخص خاصی تشریف دارم، بالطبع مرض من هم خاص خواهد بود. خوشحال هستم که نام این مرض سارکوئید... هست، چرا که اگر سیرکوئید... بود، احتمالا توام با بوی نامطبوع بود و موجب کدورت خاطر اطرافیان!
القصه اگر بار گران بودیم، خب بودیم، به خودمان ربط دارد. برای اینکه از ما یادگاری چیزی بماند، قصد داریم تا پرشدن فرصت شش ماهه عمرمان هفتهای یک مطلب دراین مکان مقدس بنویسیم تا یادگاری باشد و وقتی صدسال بعد آن را بخوانیم، حال کنیم که ایول دمت گرم، بابا روحیه!
همین!
راستی همدردی و اینجور چیزها رو هم بذارید برای فرصتی دیگر!
سال نومبارک!
جواد

امسال نیز یکسره سهم شما بهار
ما را در این زمانه چه کاریست با بهار
از پشت شیشههای کدر، مات ماندهام
کهاین باغ رنگ، خواب خزان است یا بهار
حتی تو را ز حافظه گلها گرفتهاند
ای مثل من غریب در این روزها بهار
دیشب هوایی تو شدم باز، اینغزل
صادقانهترین گواه دلتنگ ما بهار
گلهای بیشمیم به وجدم نمیکشند
رقصی در این میانه، بماناد تا بهار
محمد علی بهمنی

تا یکی دو ساعت دیگه میرویم که جواب آزمایش جواد را بگیریم و از آنجائی که نمیتونیم تا آمدن روز شنبه و یافتن دکتری متخصص صبر کنیم، بعد از ظهر میکوبیم میریم آن سر شهر پیش یه دکتر آشنا تا بلکه با همین آزمایشها و عکس ریه کمی از این بلاتکلیفی درآئیم و راه حلی ولو موقت پیش رویمان بگذارد. طبق آخرین گمانهزنیها و اخبار واصله از گوشه و کنار ویروسی آمده که دقیقا همین علائم را در بدن ایجاد میکند. خدا کند که همین ویروس ساده باشد و مسئله به کلیه و روماتیسم و ... کشیده نشود.
پ.ن.۱: سرفههای جواد لحظه به لحظه شدیدتر میشود و من همچون بز اخفش تماشاگری بغضآلودم.
پ.ن.۲: گاهی اوقات شنیدن صدای یه دوست چهقدر میتواند آرامبخش باشد و در این برهوت خوشی امیدوارکننده !
پ.ن.۳: در راستای خوددرمانی مفرط و درد و سوزش زخم انگشتم، محتویات کپسول آموکسیسیلین را رویش ریختم، تا کمی خشک شود و بعدش هم به جای دو متر باند با یه جسبزخم ساده ماجرا را فیصله دادم. خدا کند که چرک نکند که اصلا تو این گیر و دار حوصله و وقتش را ندارم !
پ.ن.۴: آهای بهار کجائی؟
وقتی که یکهویی و در یک اقدام کاملا خودجوش، در حالیکه شب از نیمه هم گذشتهاست؛ تصمیم میگیرم که گاز را بشورم و بسابم و با الکل برق بندازم و تمام سوراخ و سنبههایش را تمیز کنم و حواسم هم جای دیگر باشد همین میشود که شد. انگشت اشارهام گرفت به لبه داخلی و تیز یکی از جا شعلهایها و به طرز فجیع و عمیقی برید. البته من اینقدر غرق در افکارم بودم که چند ثانیه بعدش از شدت سوزش و خونریزی و ضعفی که بر من مستولی شده بود تازه متوجه شده بودم که چه اتفاقی افتاده و ....
اورژانسیترین و تنها کاری که جواد از کمکهای اولیه میداند این است که: اول خونسردی خودش را کاملا حفظ میکند و دیگر اینکه الکل سفید یا بتادین را روی محل زخم ساری و جاری کند و این کار با خونسردی و آرامش خودش و بال بال زدن مجروح همراه است که اصلا چیز مهمی نیست !!! بعدش هم جای پنبه، گاز، باند و ... همه را از مجروح میپرسد و بانداژی میکند به چه بزرگی !
تازه سر کیف هم بودم که خدا را شکر که آخرش اینجوری شد و کارم تمام شده بود.
وقتی که هزار جور فکر و خیال و نگرانی و قسط و هزار جور درد بی درمان دیگر خواب را از چشمانم ربوده و کتابی برای خواندن که هیچ، برای بازخوانی هم یافت نمیشود و در راستای تداوم کارهای محیرالعقول؛ این می شود که سر صبحی با استعانت و مدد از سه چهارتا دستکش پلاستیکی، افتادم به جان حمام و دستشوئی ! بیچاره کاشیهای زبان بسته، از دست من در امان نیستند. این زخم هم مدام به اینور و آنور میخورد و درد میگیرد. پادری و کلی به ظاهر خرده ریز دیگر را هم می شورم. شستن لباسها هم که عمدتا با دست صورت میگیرد ... دقیقا با همین دست و انگشت بانداژ شده که خم نمیشود. خدایا ... دست به کار یخچال تمیز کردن و زدودن برفکهایش میشوم و آن هم بیسروصدا و با دستکش ! انگشتم دارد میسوزد، به گمانم آب با کف فراوان اثر خودش را گذاشته !!! پختن ناهار و متعاقبا شستن ظرفها ....کلی هم کارهای نوشتنی و یدی داشتم که به خاطره سپرده شد ...
خدایا نمیشد حالا این انگشت داغون نمیشد!؟
نمی دانستم که انگشت اشاره دست راست تا این حد به کار میآید. از شستن دست و صورت گرفته تا وضو و تایپ کردن و چیز خورد کردن و چیز دست گرفتن ...

بیماری جواد تقریبا از ده روز آخر اسفند ماه شروع شد و کم کم حادتر شد و پس از یکی دوتا دکتر عمومی و کشککی دقیقا شب عید را بیمارستان گذراندیم به امید اینکه اندک بهبودی حاصل شود که دریغ و درد غیر از کلی قرص و آمپول مسکن هیچ اتفاقی رخ نداد که نداد.
در این چند روزه از این به اصطلاح عید را هم تقریبا یک روز در میان دکتر بودیم و باز همان کاسه و همان آش قرص و آمپول مسکن دادن و سرم و عدم تشخیص ! تا آزمایش و عکس نباشد نمیتوانند تشخیص بدهند و لی شهر در خواب است و آزمایشگاه و ... تعطیل و حال جواد روز به روز دارد بدتر میشود و ضعف و بیحالی دارد مستولی میشود و من همچنان نمیدانم باید چه خاکی به سرم بریزم ؟
تب و لرز امانش را بریده و سرفههای خشک و مداوم از یه طرف و ورم مچ پا و درد کمر و عضلات بدن از طرف دیگر. نشستن و ایستادن و راه رفتن و خوابیدن و درازکشیدن و پشت میز نشستن و ... برای جواد دردناک و زجرآور است.
هر کسی هم یه چیزی میگه. یکی میگه که تب مالت است و وزارت بهداشت اعلام نمیکنه و درمانش هیچ کاری نداره. در اینجور مواقع هم که دیدید همه دکتر میشوند. یکی میگه این غلظت خون است و درمانش آبزرشک و آب انار است؛ میگم بابا جان من جواد داره از ضعف و بیحالی میره کافیه که آب زرشک و ... هم بخوره که دیگه هیچی. یکی می گه که خیر به خودش فشار آورده و با استراحت حل میشه. دیگری از عفونت کلیه یا روده داد سخن می راند و... خلاصه آشفته بازاری است و تا آزمایش و عکس ریه نده هم مشخص نخواهد شد که از چیست.
برای این ایام عید کلی برنامه داشتیم که برای خودمان کلی بگردیم و این ور و آن ور برویم و یه روز در میان کوه برویم و تلافی مافات کنیم و مهمانی بدهیم و ... که اینجوری شد . تقریبا جواد تو خونه بستریه و شاکی که چرا چنین شد و سال را اینطوری آغاز کرد. فقط جای بسی شکرگذاری دارد که لا اقل تو تعطیلات چنین شد و نه ایام کاری که دیگه واویلتاه بود.
خیلی نگرانم و دستم هم به غیر از دامان خدا به جای دیگری وصل نیست .
خدا به خیر کند
زمستان هر چه بود تاریک و طولانی
دل ما هر چه شد سرد و زمستانی
زمین اما به دور از کینه ی بهمن
نشسته با گل و خورشید به مهمانی
به شاد باش شمیم بارش نم نم
به فال نیک دیدار گل مریم
بیا تا یک نفس شکرانه ی امروز
به داغ دل فراموشی دهیم با هم
بزن ای طبل باران
برقص ای بید مجنون
رسیده پچ پچ گل
به گوش خاک محزون
بیائید سفره ی عید
بچینیم قاصدکها
هزاران سین تازه
به جای سوگ و سرما
تماشا کن در آینه ی نوروز
نمیبینی غبار قصه ی دیروز
مبادا بر چلیپای شب سرما
مسیحائی چنین بخشنده و دلسوز
زویا زاکاریان
۱- یکی از عادتهای خوب مادرم در مقایسه با دیگر دوستانش که مقیم ایران هستند، همین انداختن سفره هفت سین و اهمیت دادن به آن است. رخداد مهمی که از بچگی ـ خودم و نه خودش ـ تا کنون هیچ گاه و تحت شرایطی در انجام آن هیچ خلل و تعللی صورت نگرفته. چه سالهای جنگ و وضعیت قرمز و شنیدن خبرهای بد و چه آن سالها که ماه رمضان با عید تقارن مییافت و چه این سالها که محرم و عید یکی میشد و ... هیچکدام مانع انجام این مهم نبود. شور و ذوق تخممرغ رنگ کردن و سبزه سبز کردن و جفت و جور کردن سینهای سفره و پختن کیک و دور هم بودن در لحظه تحویل سال و عیدی ـ که همان اسکناس تا نخورده بود ـ و رخت و لباس نو و ... همه را یک به یک و تمام و کمال، مادرم به جا میآورد و خیلی هم برایش مهم بوده و هست. به یقین میتوانم بگویم که تنها رسمی که مادرم از ایرانیان قبول دارد همین است و گویا این قوم فرس مجوس همین یک چیز و همین یکرسمشان خوب است و مابقی همه هیچ در هیچ. هنوز هم که هنوز است نتوانستم با این مسئله کنار بیایم و جواب قانع کنندهای بیابم و سر از کار مادرم در بیاورم که چرا اینقدر به انجام این مهم اصرار دارد و کلا چه حکمتی در کار است ؟ البته از طرفی می توان این کار را به حساب خیلی از کارهایی که آن سالها انجام میدادند، گذاشت. مثلا سالی دو سه بار مشهد میرفتند و هر بار هم خداحافظی مفصلی با امام رضا<ع> انجام میدادند و کلی گریه و زاری، به خیال اینکه ظرف همین چند روز آینده به عراق بازخواهند گشت و ایام محنت و غربت به سر خواهد رسید !
القصه ماجرا ادامه دارد و همین دیروز هم که به ایشان سر خریدن ماهی قرمز گیر دادم که نخرید گناه دارند و ... گفتند: "که این آخرین سالی است که ما ایران هستیم و دوست دارم که سفره کامل باشد" جملهای که دقیقا بیست و پنچ سال است که میگویند و همچنان با تمام تغییرات و تمهیدات و اتفاقات افتاده، هنوز نمیتوانند از ایران، این بلاد درهم و بر هم - البته به زعم ایشان ـ دل بکنند.
۲- در عالم بچگی زجرآورترین و بدترین روز سال، همان روز اول عید بود. چون کسی را به آن صورت را نداشتیم که به خانهاشان برویم. یعنی خانه عمو و مادربزگم بودند که از تعطیللات عید فقط همان تا لنگ ظهر خوابیدن را میدانستند و عید و عیدی و سال نو را به هیچ حساب نمیکردند. این مسئله بعد از فوت مادربزرگم هم تشدید شد. خلاصه که روز اول عید را ما بر خلاف کل مردم ایران به دامان سبز طبیعت پناه میآوردیم و چند روز وقت داشتیم که برای سیزده به در تمرین کنیم. چون خانهامان نزدیک پارک ملت بود از آنجا شروع میشد و کمکم به پارک ساعی و کلا پارکهای دور و اطراف میرسید و بعد دوباره برای هزارمین بار در طول سال پارک ملت را دوره میکردیم و درختان و علفهای هرزش را چک میکردیم که کم و زیاد نشده باشد و خوش و شادان از اینکه از تنها روندگان پارک هستیم سال خود را آغاز میکردیم. البته بعضی سالها هم از همان اول یا چند روز قبلش به مسافرت میرفتیم ـ یا اصفهان و یا مشهد ـ که بزرگترین حسن سفر رفتن، رهایی از کابوس پارک ملت رفتن در روز اول عید بود. که هنوز هم کم و بیش با من است. این است که در کل این شش هفت سال اخیر که با جواد هستم فقط یک بار به پارک ملت و ساعی رفتیم. حالا من به اتفاق جواد روزهای عید کلی جا برای رفتن داریم و زمان کم می آوریم. ولی خانواده بیچاره من هم چنان در روزهای عید پارک های مختلف تهران را می گردند و خوشحال هستند !!!
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخههای شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد، برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد، نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست...
نرم نرمک می رسد اينک بهار، خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانهها و سبزهها
خوش به حال غنچههای نيمهباز
خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ