تبليغاتX
حرف‌هائی به‌رنگ سکوت

 

نمی‌دانم چرا تو این شهر دوره راه افتادم که حالا از این بنالم که با نگاههای مردم غریبه‌ام. با حس و حالی که در این روزها دامن‌گیرشان می‌شود بیگانه‌ام. از این ولع و حرص خرید متنفرم و آن را درک نمی‌کنم. کیسه‌های خرید مردم مثل پتک روی سرم سنگینی می کند و جستجویشان برای حراجی بهتر و ارزان‌تر را نمی‌فهمم.

قالی‌های آویزان از بالکن‌ها و پشت‌بام و پنجره‌های لخت و بی‌پرده و آدمهای آویزان از نردبان و چهار پایه و شلوغی شهر و دو دو زدن‌های مردم و ... همگی نشان بر آمدن سال نواست به یقین. نشانی بر آمدن بهار. تمام شدن یک سال دوندگی و آغاز دوندگی جدید.

اگه روزی قرار باشد که خصوصیات ایرانی‌ها را برشمرم، قطعا در این شمارش این چندتا خصوصیت را منظور خواهم کرد که  -اغلب- ایرانی جماعت شلوغی و بدو بدو کرن را نه تنها دوست دارند بلکه به آن دامن می‌زنند و انگاری در این تو صف ایستادن‌هاست که زندگی روزمره برایشان معنا می‌شود. خصوصیت دیگر، شمرندن بر عکس است یا همان شمارش معکوس خودمان ! یعنی این روزها کسی کاری ندارد که چند روز از اسفند گذشته است و برای همه این مهم است که چند روز مانده تا اسفند تمام شود و برود پی کارش !

حالا این شمارش معکوس برای چیست ؟ کسی نمی‌داند. برای به دست آوردن چیست ؟ باز هم  کسی نمی داند. قرار است بعدش چه اتفاقی بیافتد ؟ چه چیزی را به انتظار باید نشست ؟ و ... فقط برعکس شمردن را عشق است که از قافله شمارندگان عقب نمانی !!!

 پ.ن: راستی دو روز مانده تا بهار!!!

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 2:23 AM توسط هدی نجفی |

۱- حقیقتا آدم معطل می‌ماند که چه اتفاقی افتاده و مردم را چه شده است؟
همه در حال دویدن هستند که به چی برسند و چه چیزی را سریعتر از دیگری قاپ بزنند؟هر ساله همین روزها که می‌رسد انگار که کسی بالای شهر با شلیک تپانچه، شروع مسابقه را اعلام می‌کند و همه نان استاپ می‌دوند و می‌خرند و می‌شورند و ‌می‌سابند و ... تا از دیگری عقب نیفتند!
جالب اینجاست که وقتی توپ تحویل سال نو را شلیک می‌کنند؛ همه با هم به خط پایان می‌رسیم.

۲- از اواخر بهمن می‌شود شب عید ! و همه تمرین برای مسابقه هر ساله را آغاز می‌کنند. جمله پرسشی چند روز مانده به عید به طرز فجیعی دلهره‌آور و زجرآور می‌شود و به جای اینکه یاد آور بهار و خوشی و شادی باشد؛ یادآور کارهای عقب‌افتاده و نکرده و خریدهای انجام نشده و ... است.

۳- یعنی واقعا مردم خودشان و خانه و زندگی‌شان این همه چیز را کم داشت و دقیقا همین روزهای آخری باید بخرند. وقتی که حدود یک سال را بدون آنها سرکردند پس لابد باز هم می‌شود که بدون آنها سر کنند و آب از آب هم تکان نخورد !

۴- ناله بعدی‌ام یادم نیست از چی بود ؟!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 6:39 AM توسط هدی نجفی |

 

 

1-      احتمالا بر اساس برخی تعاریف و اصول شهری و البته با کلی اغماض به جایی که ما در گوشه‌ای از آن زندگی می‌کنیم، می توان نام "ساختمان" را نهاد. حالا این شبه ساختمان ما یک شبه مدیر هم دارد واقعا کم‌یاب و کم‌نظیر! یعنی انتخاب ایشان صرفا بر اساس داشتن بیشترین سابقه در زیستن در این ساختمان "پانزده سال" و همچنین دارای نزدیک‌ترین رابطه و قرابت‌فامیلی با صاحبخانه معزز ما بوده است!

تنها کاری که این مدیریت محترم انجام می‌دهند این است که لطف می‌فرمایند و ماه به ماه در آپارتمان‌شان را به روی ما باز می‌کنند و مبلغ شارژ را از ما تحویل می‌‌گیرند و  دیگر به هیچ کار دیگری کار ندارند و کلیه مراجعات ابتدائی ما به محضر ایشان با "والا چی بگم" و "به خودشون بگید" ایشان ختم می‌شوند.

در این شبه ساختمان ما همه با هم نسبتی چیزی دارند و بالاخره یه جورهایی فامیلند الا ما ! و این بدین معناست که در این آشفته بازار همه‌هوای‌هم را دارند و وای به روزگار ما !  به خاطر سروصدا و یا چیزهای بی‌اهمیت و مخل آسایشی از این قبیل اعتراض کردن ما همانا و تماس تلفنی و توبیخ شدن از طرف صاحبخانه هم همانا !

و این‌جاست که ما یادمان می‌آید که این شبه ساختمان ما یک شبه مدیری دارد که چشم و گوشش فقط برای ما تیز است که غریبه‌ای در جمع فامیلی و شلوغ آنها هستیم.

 

2-        این شبه مدیر شبه ساختمان ما، مرا یاد خیلی از شبه مدیران شبه شرکت‌ها می‌اندازد، که از بی‌کفایتی مفرط رنج می‌برند و با وجود اردهای بی‌سروته و این چه شد و آن چه شد، دست آخر تبدیل می‌شوند به ماشین ثبت ورود و خروج کارمندان و رسیدگی به میزان مصرف مایع دستشوئی و دستمال و بیسکویت و ... در شرکت !

 

3-        امروز تقریبا یک‌سالی است که از آن شرکت بیرون آمدم. لازم به توضیح است که مرجع ضمیر آن شرکتی است که تقریبا یک سالی در سخت‌ترین شرایط در آن دوام آوردم و همه و حتی خودم هم متحیر ماندم از این همه توانایی !!! البته توانائیم در مقابل توانائی و تحمل ... ناچیز است. این شیوه مرا یاد آن مسئله انداخت ! همین.

 

4-        برای نقطه‌چین فوق الذکر، مغز خود را خسته ننموده و زیادی فسفر نسوزانید.

 

5-        خداوند مرا ببخشاید ! یادم رفت بگویم که این شبه مدیر ما کار مهم دیگری هم انجام می‌دهند و آن این است که ماه به ماه قبض برق و تلفن ما  را روی جاکفشی می‌گذارد و می‌رود که اغلب اشتباهی است و خودمان مجددا باید با شماره کنتور برق و ... چک کنیم. یکی دوباری که اشتباه شده بود و برای دیگران را ـ که چند برابر ما بود ـ پرداخته بودیم و بعدا متوجه شدیم و ... در کمال خونسردی به من گفت: "که وا مگه خودتون دوباره چک نمی کنید؟!" خسته نباشند کلا.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 8:40 AM توسط هدی نجفی |

 

تاهمسفرم عشق‌است در جاده تنهايي
از دست نخواهم داد دامان شكيبايي

تا من به تو دل‌دادم افسانه شده يادم
چون حافظ و مولانا در رندي و شيدايي

از عشق تو سهم من ،همواره همين بوده‌است
رسوايي و حيراني، حيراني و رسوايي

تو آتش و من دودم، دريا تو و من رودم
هرچند محال اما، چيزي‌است تماشايي

چندي‌است كه پيوندي‌است، پيوند‌خوشايندي‌است
بين تو و آيينه، آيينه و زيبايي

من دستم و تو بخشش ، تو هديه و من‌خواهش
من‌زين سو و تو زان سو، مي‌آيم و مي‌آيي

بي‌ساحل آغوشت، آغوش سحرپوشت
چندي‌است كه طوفاني‌است، اين ديده دريايي

 

سهیل محمودی

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 7:34 AM توسط هدی نجفی |