تبليغاتX
حرف‌هائی به‌رنگ سکوت

 

 

ژان بودریار در کتاب فوکو را فراموش کن چنین می‌گوید:

"... نابودی ناگزیر است ... ما در دنیایی زندگی می‌کنیم که بسیار باز و بی قید و کاملا واداده است، دنیایی که در آن امور کما بیش اختیاری، منفصل و بنابراین متفرق و نامنظمند. از سوی دیگر نظم تقدیری جایگاه مبادله نمادین است. دیگر آزادی‌ای وجود ندارد و همه چیز در یک زنجیره به هم پیوسته قفل می‌شود ...."

 

فوكو را فراموش كن
ترجمه: پيام يزدانجو
نشر مركز

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 9:12 PM توسط هدی نجفی |

 

 

من که ام جز وحشت و جرات، همه؟
من که ام جز خامشی و همهمــــه؟

من که ام جز پایداری، جز گریــــــــز؟
جز لبی خندان و چشمی اشک ریز؟


" شاملو"

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 4:39 AM توسط هدی نجفی |

                                 

ما اشتباه می‌کنیم

که از چراغ انتظار شکستن شب را داریم،

شب ... سرانجام خودش می‌شکند.

 

سید علی صالحی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 2:39 AM توسط هدی نجفی |

"به من زخمی بزن، عمیق‌تر از انزوا "

 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 2:22 AM توسط هدی نجفی |

 

دل‌شوره و اضطراب این روزهایم، از من نیست؛ اما ناجوانمردانه بر من تحمیل می‌شود...
آرامش روزهای قبلیم را وام ننهادم که به این روزهای سراسر دلهره و تشویش برسم...
این نگاه‌های حیران و طلبکار که متخاصمانه وراندازم می‌کنند را آشنا نمی‌بینم که از غریبگی کردن بپرهیزم...
آن همه اشک را قربانی نهال امید و زندگی نوپایم نکردم که امروز با طوفان‌های یاس و ناامیدی اطرافیان شاهد خشکیدنش باشم...
آن همه دوری نجستم از دیگران تا امروز شریک شوربختی‌شان شوم و متهم به نمی‌دانم چی‌چی...
این همه راه را تنها نرفته‌ام که امروز با نگاههای مایوس و مستاصل تماشاچیان دیروز و ملتمسان امروز، از رفتن خسته شوم و هوای ماندن که جز خفقان چیز دیگری برایم نیست؛ بمانم...
ماحصل تمام صبوری و حوصله‌کردن آن‌روزهای من، کلافگی و نگرانی مداوم این‌روزها نباید باشد؛ ولی هست...
سهم خنده‌ها و آرامشم، دیدن این ماجراها نباید باشد، ولی هست ...
این‌روزها فرسنگ‌ها از خودم جدا افتاده‌ام... می‌خواهم بروم و دیگر هیچ‌وقت برنگردم...
هوای رفتن و دوری و بی‌خبری دارم... بروم و دیگر بر نگردم به این باتلاق و شوره‌زار ...
حس "گاهی اوقات هیچ میلی به دیدن یک عده آدمی ندارم" در من بیداد می‌کند...

دلم همچنان همان بی‌خبری و دوری و سفر می‌خواهد و ...   

 

حس عجیبی دارم، احساس می‌کنم که پابه‌پای آبرویم ...  دارم قطره قطره از دست می‌روم!!!

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 3:28 AM توسط هدی نجفی |

خیلی از درگیریهای ذهنی و ... را در مورد مرگ و اعدام صدام و فشارها و هزینه‌هایی که پرداخت شده و گریه‌های ادامه دار و تنشهای دنباله‌دار خود و اطرافیانم را نوشته‌ام.اما هنوز به این نتیجه نرسیدم که آنها را اینجا بگذارم و عمومیش کنم.

گو اینکه از خواندن خیلی از مطالبی هم که در این مورد نوشته شده، هم دلم می‌گرفت و هم خنده‌ام!!!

اصل و کنه ماجرا بماند برای وقتی دیگر که برای قرار دادن‌شان اینجا با خودم و دلم، کنار آمده باشم!

+ نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت 7:58 PM توسط هدی نجفی |

 

 

جهان... جای بزرگی

برای شستن رخت‌ها و رویاهای آدمی است

سعی کن

هزار و یکشب این روزها را

طوری با ترانه‌های مردگان حلبچه سر کنی

 

کودک...

کودک کتک خورده تکریت!

مگر پدرخوانده بی خدای تو

با تو چه کرده بود

که عمری همه جز انتقام

هیچ فانوسی

فرصت عبور از شب فرات را نیافت

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه هشتم دی 1385ساعت 11:4 PM توسط هدی نجفی |

چنانچه روز دوشنبه مورخ ۱۱/۱۰/۸۵ حول و حوش ساعت ۱۲:۳۰ تا ۱:۱۵ ظهر، خانه یا جائی بودید که تلویزیون داشت و احیاناً روشن بود و احیاناً روی شبکه فخیمه اول بود و برنامه خانواده در حال پخش بود و وسط آموزش مکرومه بافی و بحث بهداشت دهان و دندان و پیاز سرخ کردن و ... یه‌هو تصویر شیک و دلربای جواد را دیدید که در حال آموزش سخت‌افزار و خرید کامپیوتر برای خانه‌داران محترم است ! اصلا تعجب نکنید و به گیرنده‌های خود دست نزنید که ایراد از فرستنده است !!!  

پ.ن: من که خودم نمی‌تونم ببینم ! شما اگه دیدید تعریف کنید و به جای من کیفور شوید ! حاضرتان به جای غائبتان و ... نیز تماشا نماید !

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 11:4 PM توسط هدی نجفی |

 

 

ابر می‌بارد و من می‌شوم از یار جدا

چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا؟

 

ابر و باران و من و یار، ستاده به وداع

من جدا گریه کنان، ابر جدا، یار جدا

 

سبزه نو خیز و‌ هوا خرم و‌ بستان سرسبز

زاغک روی سیه مانده ز گلزار جدا

 

نعمت دیده نخواهم که بماند پس از این

مانده چون دیده از آن نعمت دیدار جدا

 

حُسن تو دیر نپاید که ز خسرو رفتی

گل بسی دیر نماند چو شد از خار جدا

 

 

امیر خسرو دهلوی

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 3:47 AM توسط هدی نجفی |

این‌گونه حکایت کرده‌اند که روزی روزگاری در شهری دور که به دلایل امنیتی از ذکر نام آن خودداری خواهیم کرد، مردی بود که زنی داشت که نام ایشان برای ما که هیچ، که بر پژوهش‌گران تاریخ نیز مکتوم مانده است.
در این دنیا همه یک چیزی دارند که بدان می بالند و این دو تن نیز به بدهی‌ها و صبر طلب‌کارانشان می‌بالیدند و حکایت از همین جا آغاز می‌گردد.
از آنجائیکه درآمد ماهانه این حضرات از مقدار مشخصی فراتر نمی‌رفت و جمع اقساط، اجاره ماهیانه و ... که بایستی از دریافتی ماهانه کسر می‌شد از مجموع دریافتی ماهانه بیشتر بود، شیوه‌ای جدیدی برای بازپرداخت اقساط بدهی‌ها ابداع شد.
بدین‌ترتیب که در پایان هر ماه جلسه‌ای کاملا رسمی با نظارت بانک مرکزی برگزار می‌کردند که طی آن نام طلب‌کاران بر برگی نوشته و در ظرفی ریخته می‌شد. پس از اطمینان از قرارگرفتن نام تمام طلب‌کاران، فردی نابالغ دست در داخل ظرف کرده و دو برگه را انتخاب می‌کرد و پس از انجام تشریفات اداری نام این دو منتخب (طلبکار) خوشبخت را اعلام می‌کردند که این ماه به قسمتی از طلب خود خواهند رسید. اعلام نام این دو تن موجب برآمدن آه از نهاد دیگر طلب‌کاران می‌شد و به خود وعده ماه دیگر و شرکت در قرعه‌کشی دیگری را می‌دادند.
روزی یکی از طلب‌کاران برآشفته شد که "جمع کن بابا این مسخره‌بازی‌ها رو و یاالله طلب ما رو بده"
بدهکار بی‌نوا نیز برآشفت که "شلوغش نکن، وگرنه در قرعه‌کشی ماه آینده شرکت داده نخواهی شد"

نتیجه اخلاقی: به‌نظر ما این بدهکار نباید این‌گونه با طلب‌کار خود برخورد کند، بلکه باید به‌شیوه‌ای دیگر برخورد که که تنش‌زا نباشد!
نتیجه عملی: چند سال بدهکار بودن منجر به پوست‌کلفتی خواهد شد و متعاقبا پر رو بودن را به‌دنبال خواهد داشت که لازمه مدیریت شرایط بدهکاری و باز پرداخت اقساط است.
مدیریت بحران: اگر بر حسب اتفاق و تنها برحسب اتفاق و تاکید می‌کنیم که تنها بر حسب اتفاق اگر چندماه متوالی و برحسب اتفاق قرعه به‌نام فرد خاصی صرفا برحسب اتفاق نیفتاد و و پر روئیتان آنقدر نیست که به شکل حضوری عذرخواهی کنید و شخصا قول ماه آینده را از خود دروکنید، می‌توانید میلاً، چتاً، کامنتاً، مسِیجاً، اس‌ام‌اساً و یا از هر تکنولوژی ارتباطی دیگر استفاده کرده و مراتب شرمندگی خود را اعلام دارید. و در ضمن گناه شما چیست ؟ این تنها بد شانس بودن شخص طرف حساب شما (بدهکار) است که شانس خوبی در قرعه کشی ندارد. همچنین حق بی‌خیال شدن موارد قبلی تا عدم ظهور قیافه طلبکار، در مقابل بدهکار محفوظ خواهد بود.
 

درپایان از تمامی شرکت‌کنندگان در این قرعه‌کشی کمال تشکر و آرزوی انتخاب در قرعه‌کشی بعدی را داریم و از خداوند برای ایشان صبری جمیل و برای خودمان ـ یا همان قهرمانان افسانه فوق الذکر ـ روئی کارآمد خواستاریم .

 

پ.ن:این مطلب را من یعنی خودم یعنی جواد زارعی نوشتم. اما به عقل بلاگفا نمیرسه و آنرا به نام هدی ثبت کرده که محال است هدی یک چنین چیزی بنویسد و از گل و شبنم و نیلوفر خود دل بکند. امیدوارم که بتونیم این مسئله را حل کنیم و مطلب به نام خودم ثبت شود.

 


+ نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 10:1 PM توسط جواد زارعی |