تبليغاتX
حرف‌هائی به‌رنگ سکوت

این جاده به سوی تو نمی‌آید. گلی در کنار آن نمی‌روید.

کجا بروم؟ از که بپرسم نشان نگاه تو را؟

کجا بروم که نه قفسی باشد و نه هوسی؟

کجا بروم که نه فرهاد کوه‌کنی باشد و نه شیرینی؟

نه مجنون بیابان‌گرد و نه لیلائی، نه یعقوب و نه پیراهنی؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 2:38 AM توسط هدی نجفی |

 ا- تازه بعد از چند وقت زمان یافتیم که به خودمان برسیم و متعاقبا مریض شویم. که ابتدای کار قرعه به نام جواد افتاد که شدیدا سرما خورده و تب و لرز امانش را بریده و با نوش جان فرمودن چندین پنی سیلین هم ره به جائی نبرد و بنده همچنان افتخار پرستاری از ایشان را دارم.


۲- برایم خیلی جالب است که آدمها در هر سن و موقعیتی که باشند علی العموم در هنگام بیماری شدیدا لج‌باز و یک‌دنده می‌شوند و کم و بیش در برخی از حالات شبیه بچه‌ها می‌شوند.  تنها بخش ناچیزی از تجربیات چند ساله خود را می‌ریزم وسط تا حرف بنده را تصدیق فرمائید.
فی‌البداهه هر کاری را که از ایشان بخواهید دقیقا بر عکس آن رفتار یا عمل می‌کنند. تازه کلی هم کارهای عجیب و غریب دیگری را که به طور عادی و در مواقع معمولی و غیر بیماری انجام نمی‌دادند، یهو احساس تکلیف می‌کنند که آنها را به انجام برسانند و شما را بیچاره نمایند.
به آنها می‌گوئید: بشین، بر می‌خیزند. راه نرو، می‌دوند. سوپ بخور، هوس فلافل با عنبه اضافی می‌کنند. بخواب، مثل چی چند شبانه روز نمی‌خوابند و به شما سرویس ارائه می‌دهند. می‌گوئید: استراحت کن، فردایش کله سحر آماده رفتن به سر کار هستند. طرف با پای شکسته هوس کوه رفتن در سر دارد و کاش این ماجرا به همین جا ختم می شد. پاشویه و کمپرس آب سرد هم که به تراژدی شبیه است. مدام هم می‌گویند که نه چیز خاصی نیست و خوبم و افه سلامتی می‌آیند و عزم بر اسکی کردن روی اعصاب اطرافیان می‌کنند و قس علی هذا ...
 
 
۳- بدینوسله از کلیه عزیزان این اطراف تقاضا می‌شود که در هنگام بیماری دست از لجاجت برداشته و اندکی حرف گوش‌کن شوند. باور کنند که خیلی هم بد نیست و به نفع آنها تمام خواهد شد. هر چه باشد از " به درک " شنیدن بهتر است.

 
۴- تمام اینها هیچ ربطی به جواد نداشت یا من سرم را لازم دارم!

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 2:55 AM توسط هدی نجفی |

 

 

با امروز دقیقا دو ماهی می‌شود که زندگی‌ام از سبک و سیاق سابق خود خارج شده، که پانزده روز آخر آن‌هم تکمله‌ای بس وحشتناک و خارج از تصور بر آن بود.

 

یک کابوس، یک زلزله ناگهانی، یک طوفان، یک سونامی، یک ... هر چه بگویم کم است در وصف آن‌چه که این چند روزه دیدیم و شنیدیم و کشیدیم و هر آن‌چه که بر من و جواد گذشت و نا خواسته بر ما تحمیل شد.

 

در هر ثانیه منتظر رخ دادن اتفاقی دیگر و جمع کردن گندی دیگر بودیم.

 

مدام این‌ور و آن‌ور رفتن،از این بیمارستان به بیمارستانی دیگر، انتظار و دلهره و دلشوره و نگرانی و تکرار مداوم اینها، از این اتاق به آن اتاق شدن، چند شبانه روز نخوابیدن، لا ینقطع حرف زدن و آرام کردن، گشتن و نیافتن یا حتی یافتن، راه رفتن و دویدن، دم پرستارها را دیدن، با دکترها سر و کله زدن برای شنیدن جمله نهائی، تماسهای تلفنی پر از قطع و وصل شدن صدا، گریستن و اشک ریختن، حسرت لحظه‌ای آرامش داشتن، لحظه‌ای چشم بر هم نزدن، استشمام بوی گند بیمارستان، زیستن چند روزه با بوی زخمهای عفونی شده و چرکهای خشک ناشده، انتظار و باز تکرار ریتم نا خوشایند دلهره و دلشوره و نگرانی و پیچ خوردن بین آنها ... تنها گوشه‌ای‌است از آنچه که این چند روزه دیدیم و ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 1:35 AM توسط هدی نجفی |

 قرار است که این وبلاگ را  من و جواد با هم مدیریت کنیم. من از آنجا و جواد هم از آنجا به اینجا هجرت کرده‌ایم.
حقیقت امر این است که از دست بلاگ اسپات به ستوه آمده‌ام که از روی ناچاری به اینجا پناه آورده‌ام.‌ آخر سطر نمی‌توانستم نقطه یا علامت‌تعجب یا علامت‌سؤال و یا هر علامت دیگری بگذارم. اول هرسطر هم همین‌طور. خط تاهوما که خط قابل خواندن روی صفحه وب بود را نداشت. هر چند روز یک‌بار به کما می‌رفت و ما را تو خماری می‌گذاشت و ... خلاصه کلی عیب و ایراد دیگر که هر کدامش کافی بود که ما را به خدا برساند (جمله آخر را با ادبیات خاص خودتان بخوانید). و حالا هم که چند روزی است کلا هنگ فرموده و ما را به خدا سپرده !

از طرفی هم جواد وقت نداشت که سایت ما را که یک‌سالی به گمانم از ثبت کردنش می‌گذرد را راه بیاندازد و از آنجائی که من کلی حرف برای نوشتن و گفتن داشتم و ملت زیادی از دستم راحت بودند و کار چند نفر به علت دور بودن از فضای نوشته هایم به بیمارستان و خودکشی و ... کشیده شده و کلا چون دیدم که اینجوری نمی‌شود و کلی حرف از جنس سکوت تلمبار شده بود. بنابر همه اینها و کلی دلیل محکمه پسند و غیر قابل ذکر دیگر ! در یک اقدام کاملا خودجوش، خودسوز، انتحاری، انقلابی، بشر‌دوستانه، صلح‌طلبانه، ضد نژادپرستانه، همدردمنشانه با بی‌خانمان‌های‌عالم و ... دست به ثبت این وبلاگ جدید زدم که خلقی را از نگرانی و خودم را از بیکاری به در آورده‌باشم.

در ضمن پس از کلی رایزنی موفق شدم جواد را هم قانع کنم که گه گداری اینجا بنویسد. فی‌الواقع واقفید که ما هر دو کلی مشغله داریم و غیر از مدیریت امورات چندین شرکت و سایت و موسسه ذینفع و همین‌طور داشتن چندتا بچه که دور و برمان ریخته و از آنجائی که ما فی البداهه وقت سر خاراندن نداریم. پس این وبلاگ را با هم شروع کردیم که هر از چند گاهی لا‌اقل یکی‌مان به صرافت نوشتن بیافتد. البته ناگفته پیداست که من بیشتر خواهم نوشت تا جواد.

به امید روزی که جواد همتی کند و وقتی از نمی‌دانم کجا خرق نماید و سایت خودمان را علم کند و به قولی که مبنی بر موقتی بودن اینجا داده عمل کند. باشد که از این بی‌خانمانی در بیائم.
البته تا با سیستم بلاگفا به اصطلاح مچ بشویم و چم و خم کار دستمان بیاید کمی طول خواهد کشید.  فعلا هم با عکس گذاشتنش به بن بست رسیدیم. یه فکری هم باید برای آرشیو مطالب وبلاگ قبلی بکنم.

پ.ن.۱:اما خودمانیم این خیلی بد است که آدمیزاد حتی در فضای مجازی سایبر هم مستاجر باشد و در صورت ساز ناکوک زدن صاحبخانه، مجبور به ترک خانه قبلی و اسباب کشی به خانه جدید باشد.

پ.ن.۲:جواد نیم‌فاصله‌ را بیشتر از من دوست دارد و در صورت فراموش کردن سهوی یا عمدی آن به اشد مجازات محکوم می‌شوم.

پ.ن.۳: ما که سر همین مطلب و در بادی امر کلی با یکدیگر جنگیدیم. گمان نمی‌کنم که همکاری‌مان به طول بیانجامد.   

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 12:51 PM توسط هدی نجفی |