آنچه به هدیل خورانده می‌شود!

۱۲ دی ۱۳۹۰ یک دیدگاه

این غذاسازی یعنی تهیه کردن هوشمندانه، روزانه و منظم غذا برای هدیل‌خانوم زندگی ما هم برای خود داستانی دارد. از اینکه گوشت را به‌طور حداقلی به خورد این جگرگوشه می‌دهیم از اساس ناراحت نیستیم و ذره‌ای هم عذاب‌وجدان نداریم. حتی از غذایی که چند صباحی است در برنامه‌اش غذائی‌اش گنجانده‌ایم ناراحت نیست که هیچ؛ کلی هم به خودمان به‌عنوان والدینی خوب می‌بالیم. و اما بعد…

مدت‌هاست که معجونی درست می‌کنیم و به‌عنوان وعده غذائی، روانه سیستم گوارشی هدیل‌خانوم می‌کنیم، اما یکی دو ماهی است که تغییراتی اساسی در آن اعمال کرده‌ایم و چیز جدیدی خلق کرده‌ایم که حیف است از ماهیتش بی‌خبر باشید. این غذا که تهیه‌اش بسی ساده‌تر از خریدن رانی و خوراندن چای صبح‌گاهی با مقادیر مختصری شکر و بیسکوئیت مادر و حتی چپاندن سوسیس و امثالهم در دهان کودکان بی‌نواست نه پختنی است و نه گوشت دارد، اما به ضرس قاطع می‌گویم که از تمامی غذاها و شبه‌غذاهائی که تهیه می‌کنید مقوی‌تر است و به بچه‌ها بدهید و هم خودتان بخورید و حالش را ببرید. این نکته اضافه کنم که پیش‌تر؛ آن را سوخت جت نام نهاده بودیم، اما هدی‌خانم زندگی ما همین چند روز پیش پیشنهاد داد که ناسا (NASA) یک وعده از این غذا را به خورد فضانوردان بدهد که بی‌شک شش‌ماه گرسنه نخواهند شد!

مواد لازم:

یک عدد …………….موز رسیده، تازه و سالم (استفاده از موزهای شیرموزی را ابدا توصیه نمی‌کنم)

چهار عدد  …………..خرمای رسیده، تازه و سالم (استفاده از خرمای مانده در کف یخچال،‌ ترشیده یا بازمانده از عهد دقیانوس را ابدا توصیه نمی‌کنم)

به مقدار لازم  …….. آب جوشیده سرد شده (استفاده همین‌طوری از آب شیر را ابدا توصیه نمی‌کنم. یا آب معدنی یا آب تصفیه شده؛ و یا ‌آبی که در ظرف مسی جوشانده و در یخچال سرد شده باشد)

یک ق.غ ……….. ارده مرغوب (بهترین ارده‌ای که در تهران دیده‌ام محصول یزد است. لزومی ندارد که حتما شابلی باشد. غیر شابلی‌اش هم می شود و فقط مطمئن باشید که خاک‌اره نمی‌خرید)

یک ق.غ ……….. شیره انگور تازه (استفاده از شیره انگورصنعتی، ترشیده و کدررنگ را توصیه نمی‌کنم. شیره انگور تاکستان و ارومیه در اولویت قرار دارند)

یک ق.غ  ………. عصاره مویز (اگر نمی‌دانید، بدانید که مویز، همان کشمش‌ سیاه رنگی هستند که زیر آفتاب یا در سایه خشک شده‌اند و دست کثیف اسید بدان‌ها نرسیده است. تهیه عصاره مویز را در نشستی دیگر توضیخ خواهم داد.)

یک ق.غ  ……….پودر مغز بادام خام و تازه (شرمنده! پودر بادام خریدنی نیست و باید توسط خودتان در منزل تهیه شود. البته می‌دانم که تهیه‌اش را ناجوانمردانه به مادرتان حواله می‌کنید. به‌سادگی بادام خام درست و درمان را از بازار تهیه کرده، خوب بشوئید، و با مقداری آب داغ خیس کنید. آب که سرد شود، بادام برای پوست‌کنی آماده است. مغز بادام را قدری  خشک کرده و پودر کنید. تا یک هفته در یخچال قابل نگهداری است.)

یک ق.غ  ……….پودر مغز گردوی تازه (از همان شیوه تهیه پودر بادام استفاده کنید و سعی کنید که گردو را در منزل خودتان یا مادر محترم‌تان مغز کنید. مغز گردوهای بیرون نخرید بهتر است.)

یک ق.غ  ………. پودر کنجد (شرمنده! این یکی هم باید در منزل تهیه شود. کنجد خام باید تر و تمیز باشد و رنگی روشن و شفاف داشته باشد و میان انگشتان‌تان نباید خیلی خشک باشد. به مقدار لازم می‌توانید با استفاده از تجهیزات و ابزارآلات خانگی پورش کنید. تا چند هفته در یخچال قابل نگهداری است.)

یک ق.غ  ……….. پودر سانی‌جو یا پودر جو دوسر (پودر سانی‌جو از عطاری‌ها قابل تهیه است. پودر جو دو سر را هم می‌توانید از بیرون تهیه کنید،‌ فقط نمی‌دانم کجا!)

یک ق.چ  ……….. روغن زیتون خالص {extra Virgin} (قاطبه روغن‌های خالص ایرانی بوی نامطبوعی دارند. اگر از فروشنده درست و درمانی می‌خرید که هیچ، در غیر این صورت؛ استفاده از روغن‌های اصیل اسپانیائی مانند RS را توصیه می‌کنم.)

هفت هشت قطره مختصر …. آب لیموترش تازه (می‌توانید از آب پرتقال یا گریپ‌فروت یا ترکیب‌شان استفاده کنید. حواس‌تان جمع باشد که قرار نیست شربت آب‌لیمو درست کنید و آب‌لیموی تازه را همین‌طوری شره نکنید داخل ظرف. در ضمن به‌هیچ عنوان از آب‌لیموی مانده یا صنعتی استفاده نکنید. چرائی‌اش بماند برای بعد!)

نصف ق.غ …….. پودر مغز فندق خام و پودر مغز پسته خام (افزودن این دو پودر فوق‌العاده را توصیه می‌کنم. اگر از پسته و فندق استفاده می‌کنید باید اندازه پودر بادام و گردو را کاهش دهید. پودر مغز پسته و فندق را مانند بادام تهیه کنید. توصیه می‌کنم پسته تازه خریداری کنید و اگر فندق خام آدمیزادی پیدا کردید خبردارمان کنید و بدانید که بهترین فندق در اطراف قم تولید می‌شود)

یک‌پنجم …….. سیب یا گلابی رسیده، شیرین و تازه (اگر بتوانید سیب تازه یا گلابی ایرانی پیدا کنید که هیچ، در غیراین‌صورت بی‌خیال این دو میوه شوید!)

 

شیوه تهیه:

اول؛ موز را دو نیم کنید. نیمه اول را خودتان میل کنید و نیمه دوم را ریز رنده کنید. خساست نکنید و نیمه اول را در یخچال نچپانید که رنگ و مزه‌اش تغییر می‌کند.

دوم؛ پوست خرما را کنده و هسته‌اش را جدا کنید و ریز رنده کنید. استفاده از خرمای شیرازی که هم‌اکنون در بازار قابل ابتیاع است توصیه می‌شود، چرا که هم پوست نازک، و هم گوشت لطیفی دارد و طعم شیرینی‌اش فوق‌العاده‌ای است.

سوم؛ ارده را به محتویات ظرف بیفزائید و خوب مخلوط‌‌شان کنید.

چهارم؛ پودرها را بیفزائید و خوب مخلوط‌شان کنید.

پنجم؛ شیره انگور و عصاره مویز را هم درگیر ماجرا کنید.

ششم؛ روغن زیتون و آب مرکبات را به معجون مزبور بیفزائید و دل‌خوش باشید که کاری انسان‌دوستانه برای فرزند دل‌بندتان انجام می‌دهید!

هفتم؛ آن قدر باید هم بزنید که خمیر یک‌دستی تهیه شود.

هشتم؛ آن‌قدری آب اضافه کنید که خمیر مزبور تبدیل به سوپی غلیظ شود.

هفتم؛ ناخنک بزنید و شیرینی سوخت موشک را برسی کنید.

 

مؤخره:

راستش نمی‌دانم چند قاشق باید حواله بچه کنید، ما که بین بیست تا سی قاشق با زبان خوش یا به شیوه‌های دیگر به هدیل‌خانوم می‌دهیم و تاکنون مشکلی بروز نکرده است. راستی اگر دل‌بندتان گلاب دوست دارد، یک قاشق چایخوری هم به سوخت روزانه‌اش اضافه کنید و مراقب باشید که این سوخت را نباید بیش از یک وعده در روز صرف کنید.

 

دسته‌هاسوخت‌رسانی به کودک تگ‌ها

شکرانه‌های بی‌پایان یک مادر

۱۱ دی ۱۳۹۰ یک دیدگاه

 

 

وقتی که همه جای خانه پر از اسباب‌بازی‌ و خرس و عروسک و لگو و مکعب شده… خدا را شکر می‌کنم!
وقتی که کل خانه را با کتاب و مجله و کاغذ فرش کرده … خدا را شکر می‌کنم!
وقتی که باید رد بعضی از ظرف‌ها و پیمانه‌ها را از توی سبد اساب‌بازی‌هایش بگیرم … خدا را شکر می‌کنم!
وقتی که روی تمام دیوارها و شیشه‌ها جای انگشت و دست‌های تپلش هست … خدا را شکر می‌کنم!
وقتی که نمی‌گذارد کتاب و مجله دلخواهم را بخوانم و با کتاب خودش در بغلم می‌نشیند که با هم نگاه کنیم … خدا را شکر می‌کنم!
وقتی که صدای خنده و بازی کردن و شادی و بدو بدو کردناش می‌پیچه تو فضای خانه … خدا را شکر می‌کنم!
وقتی که آرام مثل یک فرشته توی آغوشم یا روی پایم یا در کنارم می‌خوابد … خدا را شکر می‌کنم!
وقتی که نصفه شب بیدار می‌شه و خوابآلو می‌خزد توی بغلم، زیر پتویم و روی بالشم … خدا را شکر می‌کنم!
وقتی که نمی‌توانم خیلی از کارهای ساده و روزمره را راحت و ساده انجام بدهم … خدا را شکر می‌کنم!
وقتی که توی قابلمه کوچک لعابی‌اش هویج و سیب‌زمینی خورد می‌کنم و پودر بارام اضافه می‌کنم … خدا را شکر می‌کنم!
وقتی که مامان صدایم می‌کند و به رویم می‌خندد و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد می‌دهد دستم … خدا را شکر می‌کنم!
وقتی که حرف‌ها و در‌خواست‌های مرا می‌فهمد و مو به مو انجام می‌دهد … خدا را شکر می‌کنم!
وقتی که برای هر بیرون رفتن یک‌ساعت دور خودم می‌چرخم تا مبادا چیزی را از قلم بندازم … خدا را شکر می‌کنم!
وقتی که لباس تنش می‌کنم، به زیر گردنش پودر می‌زنم و به بدنش لوسیون می‌زنم … خدا را شکر می‌کنم!
وقتی که برایش آب‌پرتقال می‌گیرم و با علاقه می‌خورد و درد مچ‌دستم یادم می‌رود  … خدا را شکر می‌کنم!
وقتی که نیاز به تمرکز و آرامش دارم ولی او یک کلمه را هی هزار بار تکرار و تکرار می‌کند … خدا را شکر می‌کنم!
وقتی که برایش کتاب می‌خوانم و می‌بینم دوست دارد و دارد کیف می‌کند … خدا را شکر می‌کنم!
وقتی که دلم می‌خواهد الان بروم زیر باران ولی نمی‌شود و نمی‌توانم … خدا را شکر می‌کنم!
وقتی که از فرط خستگی و بی‌خوابی در حال بی‌هوش شدنم و او هم‌چنان دلش بازی می‌خواهد … خدا را شکر می‌کنم!
وقتی که بوی نفس‌های صبح‌گاهی‌اش می‌خورد توی صورتم و مست‌ام می‌کند … خدا را شکر می‌کنم!
وقتی که از شدت سردرد و بی‌خوابی‌های مکرر مجبور می‌شوم مدام مسکن و قهوه و چائی بخورم … خدا را شکر می‌کنم!
وقتی که نمی‌گذارد ظرف بشورم و از پایم آویزان می‌شود و همه کارهایم می‌ماند … خدا را شکر می‌کنم!
وقتی که همیشه انگار بمبی چیزی در خانه ترکیده و همه چیز وسط پذیرائی و اتاق ولو شده … خدا را شکر می‌کنم!
وقتی که گاهی زنگ  موبایلم برایم ناآشنا می‌شود و همیشه روی صفحه‌اش جای انگشتانش هست … خدا را شکر می‌کنم!
وقتی که صدای پدر را از راه پله می‌شنود و بابا گویان با شوق و شعف و با آغوشی باز می‌دود سمت در خانه … خدا را شکر می‌کنم!
وقتی که از درد کمر در حال مرگم و او باز بغل می‌خواهد و من بی‌اعتنا به درد بغلش می‌کنم و راه می‌برم … خدا را شکر می‌کنم!
وقتی که مرا بغل می‌کند و سرش را می‌گذارد روی شانه‌ام و تِپ‌تِپ می‌زند پشت‌ام … خدا را شکر می‌کنم!
وقتی که مواظب حرف زدن‌ها وکارهایمان هستیم تا مبادا چیز بدی داشته باشد که یاد بگیرد … خدا را شکر می‌کنم!
وقتی که در زمان بیداری‌اش نمی‌توانم کتاب یا قلم و کاغذ به دست بگیرم … خدا را شکر می‌کنم!
وقتی‌ که هیچ برنامه‌ریزی و زمان‌بندی به مرحله انجام نمی‌رسد و همه‌چیز تلنبار و سنبل می‌شود … خدا را شکر می‌کنم!
وقتی که هر روز چندین چیزتازه یاد می‌گیرد و ما را غافلگیر می‌کند … خدا را شکر می‌کنم!
وقتی که روزی ده‌هزار بار باید تمام ظرف‌ها و کاسه‌ها و آبکش‌ها را از کف آشپزخانه جمع کنم … خدا را شکر می‌کنم!
وقتی که لباس‌هایش برایش کوچک و تنگ و کوتاه می‌شوند … خدا را شکر می‌کنم!
وقتی که با تعجب می‌بینم لباس‌ و کفش‌هایی را که برایش بزرگ بود حالا اندازه‌اش شده‌اند … خدا را شکر می‌کنم!
وقتی که روزی چندین و چند بار تمام  کمد و کشوی لباس‌هایش را بیرون می‌ریزد … خدا را شکر می‌کنم!
وقتی که تمام برنامه زندگی‌ام را بر اساس زمان خواب و بیداری و غذای او می‌چینم … خدا را شکر می‌کنم!
وقتی که با هم توپ‌بازی می‌کنیم و با هر گلی که می‌زند شادی و دست و هورایش به هوا بلند می‌شود … خدا را شکر می‌کنم!

 

خدا را در همه احوال شکر می‌کنم. خدا را به‌خاطر این‌که سالم و سلامت و شاداب و پرانرژی است؛ شکر می‌کنم. روزی هزاران هزاران بار به خودم یادآوری می‌کنم که این دختر خلاصه تمام خوبی‌ها و مهربانی‌های عالم است. که خداوند با بخشیدن فرشته‌ای چون او به من نعمتش را بر من کامل کرده و مرا منت‌دار خودش. خدا را شکر می‌کنم که دارمش! که نوزده ماه است پیش من است و با او قدم به قدم بزرگ‌تر و صبورتر و مهربان‌تر می‌شوم. خدا را شکر می‌کنم که هست و از خنده‌ها و بوسه‌هایش مست و سرخوش می‌شوم!

دسته‌هااز دخترکم, منِ مادر تگ‌ها

هدیل، محجبه می‌شود!

۹ دی ۱۳۹۰ ۲ دیدگاه‌ها

اول؛ نه اینکه هدی‌خانم زندگی ماه تنبل باشد نه، از اساس این‌طور نیست و اگر موجودکی چون هدیل‌‌خانوم زندگی ما در زندگی‌تان جاری باشد، دست‌گیرتان می‌شود که زمان یعنی چه؟ به‌تصورم حضراتی که داعیه‌دار بحث‌های مدیریت زمان هستند، اگر با هدیل طرف شوند دستار از سر باز کرده و کفش‌ها را در گوشه‌ای جفت می‌کنند و سر به بیابان می‌گذارند. بگذریم…

دوم؛ امروز بالاخره قفل‌ها شکست و آفتاب عالم‌تاب رخ نمود و شرایط آن‌گونه شد که سه‌تائی روانه نزدیک‌ترین پارک به محل سکونت‌مان شدیم و به‌زعم خودمان عکس‌هائی ثبت کردیم دیدنی که اگر عمری باقی باشد و فرصتش فراهم شود، شریک‌تان خواهیم  کرد!

سوم؛ داروخانه‌ای داریم در نزدیکی محل زندگی‌مان که مطلوب هدیل‌خانوم داستان ماست و قاطبه خریدهای درست و درمان‌مان را از آن تهیه می‌کنیم. مهردادخان داروخانه‌چی می‌گوید که مهمان هر شب این وبلاگ است. فقط خواستم سلامی کرده باشم،‌ همین!

دسته‌هااز دخترکم تگ‌ها

Daddy’s little girl

۲۱ آذر ۱۳۹۰ ۶ دیدگاه‌ها

جواد پشت اوپن داره چای و کیک می‌خوره. می‌گه من فلان ساعت جلسه دارم و دیرم شده. حرفی از ربیرون رفتن نزد ولی انگار دخترک بو می‌کشه و می‌فهمه! دخترک توی بغلم در حال شیر خوردن یا در واقع نخوردنه! تقلا می‌کنه و شیرشو نصفه رها می‌کنه. بدو بدو می‌ره تو اتاق و بست می‌ایسته کنار لباسای پدرش و شاد و خندان می‌گه " دَ دَ " … پدرش می‌گه که نه و نمی‌خواهیم بریم بیرون! فقط من می‌رم و از اتاق میره بیرون که بلکه هدیل هم  بیاد دنبالش ولی دخترک بدو بدو میاد و دست پدرش رو می‌گیره و می‌بره تو اتاق و پیراهن باباشو می‌ده دستش که یعنی بپوش بریم و هر نوع شیرین‌کاری و حرکت دلبرانه‌ای که بلده رو به کار می‌گیره، بلکه بر دل پدر افاقه کنه و ببرتش ددر! ولی اثر ندارد! بعد هم می‌ره سمت کمد لباساش و …بعدش هم من تو بغل می‌گیرمش که از بابا خداحافظی کنیم و کلی تو راه پله بابای و این حرفا. بعدش اشاره می‌کنه سمت پنجره اتاق که بقیه مراسم تودیع را از راه دور داشته باشیم …  تا این‌جای برنامه ماجرای هر روزه ماست ولی قسمت جدیدش این‌جاست که امروز وقتی از پشت پنجره باباشو توی کوچه دید … براش بوس فرستاد!!! قشنگ دستشو گذاشت روی لبای کوچولوش و بو (صدایی که موقع بوس کردن از خودش در می‌آورد) و بعدش هم فرستاد برای پدرش اون پائین! نه یک بار که چند بار! و بعدش هم صورتشو چشبوند به شیشه و هی بوس می‌کرد! من بالا و پدر اون پائین داریم از شیرین‌کاری جدید دخترک بال بال می‌زنیم و رو پا بند نیستیم!

صبر کنید ادامه دارد!

دو ساعت بعدش اشاره می‌کنه به گوشی موبایل من و می‌گه " بوبای اِده" یعنی موبایل رو بده … بهش می‌دم … می‌گه بابائی! و خودش زنگ می‌زنه به گوشی باباش! … خب بله بلده که از کجا بره و چه‌جوری به شماره بابا برسه و کدوم دکمه رو بزنه که زنگ بزنه (این هم از عجایب روزگار ماست) … در حال شماره گرفتن عکس باباش می‌افته روی صفحه گوشیم! با ذوق و بابائی گویان مضغول بوسیدن عکس می‌شه!!!!

باز هم ادامه دارد!

یک ساعت بعدترش حوصله‌اش سر رفته. توی بغلم می‌نشانمش و از روی موبایلم دارم براش فیلمی رو که دیشب در حال بازی با پدرش ازش گرفتم رو پخش می‌کنم. تا پدرشو می‌بینه و صداشو می‌شنوه گوشی رو از دستم می‌گیره و بغل می‌کنه و هی می‌گه بابائی و بوس می‌کنه!!!

مشاهده متن کامل …

شیکمو!!!

۱۳ آذر ۱۳۹۰ ۴ دیدگاه‌ها

حمص درست کردم به همراه چیپس اوردم گذاشتم وسط جمع خانوادگی سه نفره‌مون دورهمی بخوریم!!!

دخترک شدیدا از این ماجرا استقبال می‌کند. سریع یاد می‌گیرد که چیپس را فرو کند در ظرف و بعد چک می‌کند ببیند چیزی به آن چسبیده یا نه؛ و بعد در دهان کوچولویش می‌گذارد!

باورم نمی‌شه داره می‌خوره! از مزه‌اش خوش‌اش اومده! چندتائی هم چیپس توی دهان و من و پدرش هم می‌گذارد و می‌گوید هااااااااممم!

… حمص در ظرف رو به اتمام است. دخترک دستش می‌آید که سرش بی‌کلاه مانده و از قافله عقب مانده، چندتائی چیپس می‌گذارد گوشه ظرف؛ و ظرف را بر می‌دارد و الفرار! می‌ره یه گوشه می‌شینه و مشغول خوردن می‌شه!!!!

اصلا هم سمت ما رو نگاه نمی‌کنه مبادا غذاشو بخوریم!  نکته جالب اینه که دهنش جای شیر بوی سیر گرفته!!!

 

پ.ن.۱: حالا در مجموع به اندازه یک قاشق چای‌خوری حمص و کلا شاید یک دونه چیپس بیشتر نخورده، اما صحنه‌اش خیلی جالب و خنده‌دار بود! جای‌تان خالی انصافا حمص‌اش هم خیلی خوشمزه بود!!!

پ.ن.۲: توی اینترنت هر چی گشتم همه دستورها برای تهیه حمص اشتباه و غلط بود!!!! نشد که لینک بدم! صبر کنید تا سایت آشپزی‌ام راه بیفته جز اولین آموزش‌ها خواهد بود!!!

بابائی و مامانی

۹ آذر ۱۳۹۰ ۳ دیدگاه‌ها

دخترک امروز یک ساعت تمام مشغول صرف فعل! بابا و بعدش هم مامان بود:

بدین صورت که وقتی که پدر خانه نبود و دلتنگ بابا بود، می‌شد: بابا / بابائی / باباتی / بابی / بابای‌ی‌ی (با دستی که برسینه می‌زند یعنی بابای من)

بعد هم که پدر خانه آمد و مراسم با شکوه استقبال از پدر را برگزار کرد تازه یاد ما هم افتاد و شروع کرد:

ماما / مامان / مامانی / ماماتی / مامی / مامائی / مامای‌ی‌ی‌‌ی ( همان یعنی مامان من)

و خنده شیطنت‌آمیز و نگاه که یعنی دارید چه شیرین‌ هستم من یا نه؟!

آآآآآآآآآی کیف داد که حد و حصر ندارد!

 

 

چند خبر هیجان‌انگیزناک!!!

۵ آذر ۱۳۹۰ ۳ دیدگاه‌ها

همان‌طور که می‌بینید گوشه سمت چپ وب‌سایت، مینی‌بلاگ هدیل راه اندازی شد. آن‌هم به‌صورت کاملا غافل‌گیرانه از جانب جواد رخ‌ داد و ما را بسی شاد نمود. قرار است که ضمن به روز رسانی وبلاگ و نوشتن مطالب گذشته به این قسمت هم عنایت کامل داشته باشم و تند تند از شیرین کاری‌ها و تغییرات لحظه‌ای! دخترک چیزهایی را به یادگار بنگارم و مرتب به روز شود. باشد که قبول واقع افتد …

همچنین قرار است که به زودی زود شکل و شمایل این صفحه نیز عوض شود و آراسته‌تر و زیباتر شود.

این را هم داشته باشید که کلنگ وب‌سایت آشپزی هم زده شده که در برگیرنده تجربیات ارزشمند! این‌جانب در باب آشپزی است که مقوله مورد علاقه و البته ـ به‌جبر این روزها ـ مغفول مانده این روزهای من است که پیشاپیش می‌توانم ابن را قول بدهم که بهترین و خوشمزه‌ترین رسپی‌های عالم را در آن خواهید یافت!!! باشد تا کمی از ولع و علاقه‌ام با آشپزی را فرونشاند!!!!

بین خودمان باشد که قرار است گالری عکس‌های هدیل نیز راه‌اندازی شود و من خودم بی‌صبرانه منتظر این یکی هسنم چرا که ماه‌هاست قول‌اش را گرفته‌ام ولی هنوز به منصه ظهور نرسیده!

سه مور آخر! مستلزم این است که جواد وقت و زمان کافی برای این‌کارها داشته باشد که امیدوارم این امر هر چه زودنر به حقیقت بپیوندد! دیگر اینکه وقتی راه‌اندازی شد، هدیل کمال همکاری را با من داشته باشد و اجازه بفرماید که آنها را به روز کنم! خلاصه که پنجاه در صد قضیه حله و من موافقت و آمادگی خود را اعلام کرده‌ام؛ مانده پنجاه در بقیه قضیه که انصافا هم اصل کار است و آن هم این‌که پدر و دختر همکاری لازم را با ما مبذول بدارند!!!! 

مورد مهم دیگر این‌که به یک سری نتایج جدید در راستای ادامه بحث نافرجام زبان و درس رسیده‌ام که بعدا وقتی تحقق یافت … صدایش را در می‌آورم!!! فعلا که فقط در حد حرف است و تا به مرحله عمل برسد همتی والا و انرژی و توان مضاغفی می‌خواهد … 

این بود خبرهای امروز تا برنامه بعدی بدرود!

دسته‌هاروزمره تگ‌ها

ای داد از دست هدی!

خدا نکند این هدی خانم ما عزم کند  که در پهنای خاکستری ذهن  قدم بزند، که خداوکیلی دودمان آدمی را بر باد می‌دهد. گفتم تصویرکی از هدیل‌خانوم نمایش دهم و کام‌تان را شیرین کنم. همین!

 

البته این عکس دقیقا برای دو ماه پیش است

دسته‌هااز دخترکم تگ‌ها

کاری نمی‌توان کرد!

دردناک بود شنیدن صدای پدری، تازه پدر بزرگ شده‌ای از آن‌سوی خط تلفن که می‌گوید شنیدم خیلی خوشکله! ناز و تپله! خیلی بده که پدربزرگی بگه به من گفتن که نوه‌ات خوشگله!

دروغ چرا؟! دردناک بود شنیدن صدای التماس و گریه‌اش برای دیدن، بوسیدن و در آغوش گرفتن نوه‌اش! سخت بود مقاومت! اما امان از همجوم حجم وسیع خاطره‌های بد! اماااااااااااااان …

دسته‌هااز دیگران, از زندگی تگ‌ها

دخترکی که خوب گوش می‌کند!

دارم تلفنی با عمه هدیل صحبت می‌کنم و دخترک نیم‌متر جلوتر دارد با گوشی موبایل من بازی می‌کند و الو می‌گوید و با شور و حرارت فراوان موضوعی را برای فرد خیالی آن‌طرف خط تعریف می‌کند. عمه خانوم از صاحب‌خانه می‌پرسد که چی شد و چه کردیم؟! می‌‌گویم هنوز علنی نگفته که از این‌جا برید، فقط هر دفعه ما رو می‌بینه می‌گه چرا این قدر هدیل زیاد گریه می‌کنه؟ و از این حرفا. تا اومدم بقیه جمله رو بگم  که اتفاقا الان خیلی کم گریه می‌کنه و شب‌ها هم می‌خوابه ولی …. که ناگهان با صدای اعتراض دخترک مواجه می‌شم که "ااااااااااااااااااه" با آن‌چنان غیظ و غضبی به چشمام نگاه کرد و آن چنان شاکی داد زد که برای چند ثانیه خشکم زد. خورد شدم و له شدم از شرمندگی. ماجرا این بود که شنید که من چی گفتم! گند زدم! با اینکه داشت بازی می‌کرد ولی حواسش به حرفای من هم بوده! داد زد … بعدش بغض کرد و با ناراحتی و البته ناز سرشو گذاشت روی زانوم! کلی نازش کردم. بعدش هم اومد تو بغلم نشست. عمه آنطرف خط  مات و مبهوت و متعجب که واقعا هدیل به این جمله این‌طوری واکنش نشون داده! کلی نازش کردم و گفتم که داشته شوخی می‌کرده و اتفاقا همیشه می‌گه چه دختر نازی دارید و خیلی دوستت داره و از این حرفاا …. تا آخر مکالمه همین‌طور سرش روی سینه‌ام گذاشته و از بغلم کنار نرفت … 
خیلی ناراحت شدم. بغضم گرفته بود که من چه کار کردم! من که می‌دونم حساسه! می‌شنوه و حرفامونو قشنگ تحلیل می‌کنه …

پدر اومد بعد از مراسم بغل و استقبال مفصلی که دختر از پدر می‌کنه … بیچاره از همه جا بی‌خبر داره می‌گه با صاحب‌خونه صحبت کردم در مورد …… دخترک سرشو بلند می‌کنه و گوشاشو تیز و چشاشو گرد می‌کنه که ببینه ماجرا از چه قراره؟! می‌پرم وسط حرفش که گفت  دخترکمون چه‌قدر قشنگ و نازه؟ چه دختر خوب و ماهیه و … پدر هاج و واج نگاه می‌کنه که قضیه چیه؟ … یواشکی یه گوشه بهش می‌گم که چه گندی زدم و یادآوری می‌کنم که با چه‌جور بچه‌ای طرفیم!!!!

خدا کند یادش برود و این دفعه که صاحب‌خونه رو دید نزنتش … این را هم بذارم جز تمرین‌های سفت و سخت مادرانه‌ام  که دیگه از این سوتیا ندم  و حواسمو ببیشتر جمع کنم!

کودک، خانواده، انسان*

بچه‌ها به اندازه کافی قاضی، دادستان و شاکی دارند. پدر و مادرها می‌توانند وکیل مدافع کودک باشند.

هدف بزرگ ما این است که راهی بیابیم که کمک کند فرزندانمان را راسخ تر و انسان بار بیاوریم.

اگر فقط یک نفر هم در دنیا باشد و به ما گوش فرا دهد و احساس ما ار درک کند هر دردی قابل تحمل است.

زمان و مکانی وجود دارد که نباید فهمید کودک چه حس می کند. نباید با او در تماس بود و نباید او را درک کرد. بگذارید کودک گوشه دنجی را در زوایای روحش داشته باشد.

پدر و مادرها به هزار و یک دلیل بچه هایشان را وایسته و عاجز بار می آورند و همه اینها زیر عنوان محبت انجام می گیرد.

هر پدر و مادری می تواند صندوقچه ای زنده از بهترین لحظه های زندگی فرزندش باشد.

اینکه انسان بتواند مسئله ای را تحت کنترل بیاورد بدون اینکه به ارزشهایش پشت پا بزند می تواند عمیقا ارضا کننده باشد…ترکیب قدرت و انسانیت با هم می تواند خیلی موثر باشد.

بچه ها مثل یک گیاه هستند. اگر مرتب آنها را به سمت خورشید بچرخانید صاف بار می آیند.

ما دیگران نیستیم. ما خودمان هستیم. تو، تو هستی. ما همان را احساس می کنیم که هستیم و در واقعیت هر کدام از ما یک نوع احساس داریم.

اگر قرار است احساسات یک والد چرخ یک خانواده را بگرداند این احساسات باید تحت مراقبت قرارگیرند. اگر پدر یا مادری بیشتر از حد تحملش برانگیخته شود، آن گاه با قلبی اکنده از رنج و بدون تعادل روحی می تواند بهترین موقعیتهارا به بدترین آنها تبدیل کند؛ اما چنان که پدر و مادری احساس ثبات، آرامش و تعادل کنند؛ هر مسئله ای را می شود تحمل کرد و به انجام رساند و حتی خندید. آن گاه فرزندان در امنیت به سر خواهند برد و می شود گفت تحت مراقبت افراد لایق هستند…
 

*تالیف ادل فیبر – ایلین مزلیش – ترجمه گیتی ناصحی – نشر نی..

وبسیاری نکته های خوب و آموزنده دیگرکه می‌شود در این کتاب یافت. من این نکات را چندین ماه پیش از جای دیگری کپی کرده‌ام که حقیقتا الان یادم نیست که ذکر منبع کنم ولی چون از کتاب بود و اشاعه فرهنگ به‌حساب می‌آید … امیدوارم مرا ببخشایند!!!

 

“گریه امان نمی‌دهد”

۱۰ مهر ۱۳۹۰ ۵ دیدگاه‌ها

اگر بود. اگر این‌جا بود نمی‌گذاشت که این‌قدر تنها باشم. تنها باشیم. از در که می‌آمد با آن‌شور و شوق و انرژی و هیجانی که در صدا و تک تک حرکات و سکنات‌اش موج می‌زند به شادی خانه چیزی می‌افزود. هنوز هم حسرتش مانده به دلم که بیاید و با هدیل بازی کند و صدای خنده‌های هدیل را به هوا بلند کند. که هدیل را قلمدوش بگیرد و در کوچه بگرداند.  که هدیل از آمدنش ذوق کند و نامش را به زبان بیاورد. اگر بود صاحب‌خانه جرات نمی‌کرد که جواد را به کناری بکشد و بگوید که هدیل گناه داره این‌قدر تنهاست! که فقط با شما و مادرش  است و دور و ورش زیادی خلوته! که بیشتر و بیشتر بچه رو بیرون ببرید! که ببینید من برای نوه‌هام چه می‌کنم؟ همه‌اش اینجان. دور و برشون شلوغه! که گناه داره طفلک …
بغض  چاره کار نیست. حتی دخترک را در کالسکه گذاشتن و توی کوچه‌های اطراف چرخاندن هم. همان‌طور که میل و عکس فرستادن هم نیست.
 نمی‌داند که چرا این اواخر کمتر زنگ می‌زنم. شنیدن صدا اشتیاق را می‌افزاید و بغض فرو خورده راه کلمات را می‌بندد. که همین الانش هم که دارم این‌ها را می‌نویسم اشکام جاری شدن. ای‌کاش بود. ای کاش فقط و فقط برای همین یک‌دلیل این‌جا و کنار ما بود. این حرفم خودخواهیه ولی ای‌کاش برای همین خنده‌ها و دور هم بودنا این‌جا بود. و گرنه بال بال زدن در ایمیل و پر پر زدن پشت تلفن برای شنیدن صدای هدیل چیزی از حجم تنهائی‌های من کم نمی‌کند!

راستی یادم باشد که زین پس نگویم هدیل "دائی" نداره بلکه داره … خوبش رو هم داره ولی آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآن‌طرف دنیاست….

 

 

۲ شهریور ۱۳۹۰ ۲ دیدگاه‌ها

فرشته کوچولوم مریض شده. یه التهاب گلوی ساده که عدم تشخیص درست دکتر اولی بدترش کرد.
داروی دکتر دومی اوضاعشو کلا ریخت به هم. همین‌طور اسهال و هی شیر را بالا آوردن و بی‌خوابی و هی …
حالا هم تب‌دار و بیحال و مظلوم شده. دیگه از اون خنده‌ها و شلوغی‌ خبری نیست!
مجددا ظهر داریم می‌بریمش پیش یه دکتر دیگه تا ببینیم چی میشه؟!
براش دعا کنید زودتر خوب و سرحال بشه و قضیه جدی نباشه …

دسته‌هااز دخترکم تگ‌ها

از مصائب بیماری مادر گفتیم، از محاسنش هم بگوئیم!

۳۰ مرداد ۱۳۹۰ دیدگاهی وجود ندارد.

بعد از چند روز دخترک از بوسیدن مادر مایوس شده؛ ولی در عوض راهکار جدیدی برای ابراز محبت یافته و آن هم این‌که: وقتی با حالتی زار و نزار سرفه یا عطسه می‌کنم و تا چند ثانیه هنوز سر و صورت را میان دستان گرفته و ناله می‌کنم … دخترک روبرویم می‌ایستد و با ترحم نگاهم می‌کند و سرش را یک‌وری خم می‌کند و با تمام مهربانی‌ای که می‌تواند در آن دل کوچکش جا بدهد، می‌آید و با انگشتان تپلش دستانم را، و گاهی صورتم را ناز می‌کند و با همان سر یه‌طرف خم شده و با صدای زیر و مهربان و لبخندی بر لب می‌گوید "نااااائی ناااائی" ـ همان نازی نازی خودمان ـ آآآآآآآآآی کیف می‌دهد که حد ندارد!!!!

دسته‌هااز زندگی, روزمره, منِ مادر تگ‌ها

وقتی مادر سرما می‌خورد!

۲۸ مرداد ۱۳۹۰ دیدگاهی وجود ندارد.

تا بیش از این فکر می‌کردم که سخت‌ترین قسمت بیماری مادر این است که باید همه تلاشم را بکنم که بچه‌ام از من نگیرد و سرما نخورد. مدام باید به خودم نهیب بزنم که مبادا حواسم پرت شود و با بوسه‌ای از سر عشق، خدای نا کرده این ویروس‌های لعنتی را به دخترکم منتقل کنم. آاای مقاومت کردن در این شرایط سخت و طاقت‌فرساست که حد ندارد.

اما حالا ایمان دارم که از آن سخت‌تراین است که دخترک تپل و زیبارویم بدو بدو به سمت من بیاید که خودش را در آغوش من رها کند و مرا ببوسد … و من باید از آن روی برگردانم … دو سه بار دیگر هم تلاشش را می‌کند …  وقتی عکس العمل مرا می‌بیند … حالا هر چقدر هم که کف پایش را ببوسم و یا بازی کنم و زیر گلو و پهلوهایش را ببوسم و قلقلک بدهم؛ فایده ندارد … بوسه‌ها و حس‌خالصش رو هوا مانده  … راهش را می‌کشد و می‌رود … آآآآآی دلم می‌سوزد …

این می‌شود که همه بوسه‌ها سهم پدر سالم و مهربان و رو بر نگردان! می‌شود و مادر نظاره‌گری بغض‌آلود می‌ماند …

هوا را از من بگیر، خنده‌ات را نه!

۲۶ مرداد ۱۳۹۰ دیدگاهی وجود ندارد.

دسته‌هااز دخترکم تگ‌ها

وقتی مادر خسته است!

۲۵ تیر ۱۳۹۰ ۲ دیدگاه‌ها

بعضی روزها آدم خیلی بدی هستم، پس مادر خیلی بدی هم می‌شوم.
حوصله‌ا‌ش را ندارم. یک‌ریز به پر و پای من می‌پیچد و خسته و کلافه‌ا‌م می‌کند.
حال خرابم را می‌فهمد و حالش خراب می‌شود. ولی هنوز نمی‌فهمد من با حال خراب نمی‌توانم عاشقانه بوس و بغلش کنم. نمی‌توانم باهاش بازی کنم. هی من عقب می‌کشم، هی او خودش را بیشتر به من می‌چسباند و بیشتر از من می‌خواهد. از من چیزی می‌خواهد که در حال حاضر هیچ ندارم.
گاهی دلم خودم را می‌خواهد. تنهایی مطلق می‌خواهد. دلم روزهای خوش رهائی گذشته را می‌خواهد. توی آن لحظه‌ها برای خودم گریه‌‌ام می‌گیرد. به غلط کردن می‌افتم که بچه‌دار شدم. می‌بینم عین چی توی گِل گیر کرده‌ام. بعد گریه‌ام عصبی می‌شود؛ چون بی‌دفاع مطلق‌ام، چون آسیب‌پذیر مطلق‌ا‌م. چون تنهایم. بعد با حرص هق‌هق می‌کنم.
هر چی می‌گویم غلط کرده‌ام، کسی صدایم را نمی‌شنود. باز دخترک است که ناراحت و بی‌قرار است و خودش را به پر و پای من می‌مالد.

بعد که خوب حرص‌هایم راخوردم و رکیک‌ترین فحش‌های عالم را به خودم و دنیا می‌دهم، می‌بینم بچه‌ا‌م قرار ندارد. می‌بینم آرامش را ازش سلب کرده‌ام. می‌بینم چه بی‌انصاف‌ام. می‌بینم که این عزیزترین موجود زندگی‌ام را چه بی‌رحمانه آسیب می‌زنم. دلم براش می‌سوزد که مادری مثل من دارد. چشمانش خیلی خوب‌ا‌ند. خنده‌هایش خیلی عمیق‌ا‌ند. اصلا کینه نمی‌داند چیست. اگر همان لحظه یک بغل عاشقانه بگیرمش، همه‌چیزاز یادش می‌رود. یادش می‌رود تا چند لحظه پیش برای چی زار می‌زدم. می‌دانم که می‌فهمد برای چی بوده است. اما از بس که دلش هنوز صاف و ساده و زلال است، به یک فشار محبت‌آمیز توی بغل رضایت می‌دهد و همه چیز را می‌گذارد پشت سر زمانی که گذشت.

بعد که می‌خندد، می‌نشانمش روی زمین و با هم بازی می‌کنیم. هی فکر می‌کنم او حق‌‌اش نیست. این دخترحق‌ا‌ش نیست، من این‌قدر اخلاق‌ گندی داشته باشم. دوباره بوس و بغلش می‌کنم. ازش عذرخواهی می‌کنم. می‌خواهم که من را ببخشد. می‌خواهم که بداند بعضی وقت‌ها خیلی ضعیفم، خیلی بی‌توا‌نم، خیلی آسیب‌پذیرم. حال و روز عاطفی‌م در جزر و مدّ دائمی‌ست. سرش را جوری می‌چرخاند که انگار می‌گوید: برو بابا! حال و حوصله این حرف‌ها  را ندارم. حالا که داری می‌خندی، بیا با هم بازی کنیم یا منو بغل کن با هم چرخ بزنیم و هی منو بوس کن.

بعد من این کارها را می‌کنم؛ در حالی که هنوز یکی توی دلم دارد به حال خودش گریه می‌کند و صدای هق‌هق‌اش می‌پیچد توی صدای خنده‌های من.

دسته‌هااز زندگی, منِ مادر تگ‌ها

جشن تولد

۳ تیر ۱۳۹۰ ۲ دیدگاه‌ها

دیروز جشن تولد یک‌سالگی هدیل را برگزار کردیم اون تقریبا با یک‌ماه تاخیر. یک جشن کوچک و مختصر با حضور دوستان خوب‌مون. چیزی که برگزار شد با اون چیزی که در ذهن داشتم چند کهکشان راه شیری فاصله داشت. دو سه ماه درگیری ذهنی که چه کنیم و کجا بگیریم و فلان رستوران را غرق کنیم ویا توی فلان پارک بگیریم و غذا چنین کنیم و شام چنان باشد و نه خانه بگیریم و تم تولد فرشته باشد و کلی ایده و نظر و دم و دستگاه و تشکیلات آخرش هیچی به هیچی … نرسیدم خیلی کارها را انجام دهم و تازه خیلی از تزئیناتی را هم که انجام داده بودم را هم نرسیدیم از در و دیوار آویزان کنیم و ماند روی دست‌مان.  با این وجود سعی می کنم که فقط به این فکر کنم که خوب بود و در جمع دوستان خیلی به ما خوش گذشت.

اما از آن‌جائی که من دچار یک ‌جور مرض روانی بسیار حاد و مزمن هستم  نه که خیلی هم وقت و توان دارم عین خوره می‌افتم به جان خودم و هی از درون شروع به داغون کردن و له کردن خود می‌‌کنم و اصلا هم ککم نمی‌گزد که خوب بود و من با این بچه بدقلق و دست تنها توانستم فیل هوا کنم و تولد بگیرم و خود را از درون و برون مچاله می‌کنم که چرا این‌جوری شد و چرا اون‌جوری نشد؟!
مرصی نیست که به این زودی و به این راحتی‌ها خوب شود … اما شما برایم دعا کنید!!!

دخترم یکساله شد!

۵ خرداد ۱۳۹۰ یک دیدگاه
دسته‌هابرای دخترکم تگ‌ها

مادر یک‌ساله

امسال اولین سال است که دخترکم دنبام راه افتاده و مامان صدایم می‌کند و مرا تا عرش می‌رساند. البته مامانِ مامان هم که نه "ما ما " صدایم می‌کند و با اون چشای قشنگ و براقش بهم نگاه می‌کنه … چیزی از این زیباتر برایم وجود نداره … آی کیف می‌کنم … و این را فقط تازه‌مادرها می‌فهمند!!!

پارسال در چنین روزی مراسم نام‌گذاری هدیل بود و جمع خانواده پدری خانه ما جمع بود. هدیل کوچولو و ظریف بغل به بغل می‌شد و من دردهایم را برای لحظاتی از یاد بردم. ولی امسال یه مزه دیگه داره در حضور دخترک ناز و شاد و پر جنب و جوشم!

فقط و فقط خدا می‌داند که در این یک‌سال چه بر من گذشت. سال خیلی خیلی سختی را پشت سر گذاشتم. پر از خستگی و درد و بی‌خوابی و تنهائی و تنهائی و تنهائی  …  البته در کنارش شیرینی‌هایی را هم  داشتم و کیف و لذت هم از این مادرانگی‌ها برده‌ام ولی سختی‌ها و خستگی‌هایش روی تن و روحم رد عمیقی به‌جا گذاشته‌اند!

کاش یکی حالا هر کی، فرقی نمی‌کنه بی حرف پس و پیش، بی‌بهانه  و سر زده  از در بیاید؛ آن‌هم  با دسته گلی پر از رز و لیلیوم و بگوید که " مادر یک‌ساله روزت مبارک"

بروم جای خیال‌پردازی و داشتن آرزوهای محال … تا دخترک در خواب ناز است؛ دست به کار شام خودمان و سوپ‌اش شوم … چیزی تا زمان بیداری‌اش نمانده!!!

دسته‌هااز زندگی, منِ مادر تگ‌ها

مست از بوئیدنش

۲ خرداد ۱۳۹۰ یک دیدگاه

 

 

چه خوب که هنوز هم زیر گلویش بوی خوش بچه می‌دهد. بوی نوزادی‌اش . این دختر هنوز تن‌اش بوی بهشت می دهد …

دسته‌هااز دخترکم, منِ مادر تگ‌ها

لطفا در ویرایش بعدی لحاظ شود

۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۰ دیدگاهی وجود ندارد.

چه خوب بود که وقت مادر شدن متوجه می‌شدیم که بال هم در آورده ایم. نه برای اینکه مثل فرشته‌ها معصومانه پر بزنیم و دور و برمان را تماشا کنیم. بال جدی جدی از آفرینش مادرها جا افتاده است. برای این شوری که توی دلشان هست وقتی که می‌خواهند برسند به بچه، یا وقتی که دیر شده یا هر وقتی که اتفاقی افتاده… وقت‌هایی که دویدن جواب نمی‌دهد، که قلبشان دارد پاره می شود، وقت‌هایی که بچه دارد خطرناک می‌کند، دارد چیز ناجوری را در دهان می‌کند، وقت‌هایی که پاهایشان یاری نمی‌کنند و سریع‌تر نمی‌دوند، باید فقط و فقط  بال داشته باشند و بال بزنند … 

دسته‌هامنِ مادر تگ‌ها

دو هفته مانده به یک‌سالگی!

۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۰ دیدگاهی وجود ندارد.

دلم می‌خواهد از این روزهای دخترکم زیاد بنویسم که یادم نرود از بس که تند و سریع تغییر می‌کند. 
بزرگ شده. قدش بلند شده و دیگر زیر هیچ میزی جا نمی شود! پاهایش وحشی شده‌اند و در هیچ کفشی جا نمی‌شوند. دست‌هایش به همه جا می‌رسند. تا نیم‌متر روی میزهم می‌رسد. اشیا و دستمال‌ها را از روی اوپن و کابینت و میز می‌کشد پائین. هیچ‌جای خانه امنیت وجود ندارد. دنبال من همه جای خانه می‌پلکد. با من حرف می‌زند. حرف‌ها را می‌فهمد و هر جا خوشش نیاید عصیان می‌کند. تمرین راه رفتن می‌کنیم. از دو دستی و تاتی تاتی رسیدیم به یه دستی! خوشم می‌آید که توان ریسک بالائی دارد. زیباست یه دستش را می‌گیرم و راه می‌رود. تازه با پایش توپ و دیگر اسباب بازی ها را شوت می‌کند. خودش از پیشرفتش کیف می‌کند و ذوق دارد.  بی کمک می‌ایستد و یکی دو قدم بر می‌دارد و خودشو پرت می‌کنه تو بغلمون. . بدون تکیه به جائی می ایستد و شروع به دست زدن می‌کند. از بس در این جور مواقع برایش دست زدیم وماشالله گفتیم، بچه فکر می کنه که ایستادن باید توام با دست زدن هم باشه. خودش از این‌کاری که می‌کنه حسابی ذوق داره و همین‌که سر پا می‌شه دور و اطراف و ما رو می‌پاد که حواس‌مون باشه و تشویقش کنیم اگرهم مثلا نباشه صدامون می کنه و شروع به دست زدن می‌کنه!
خوب می‌دونه کجا و چه وقت باید خودشو برای ما لوس کنه. چه کار کنه که دلمون رو ببره و از موضع‌مون عقب نشینی کنیم. به گمانم بیشتر از سنش می‌فهمه و کارهاش جلوتر از سنشه. خیلی باهوشه و تمام حالات و حرف‌های ما رو دقیق می‌فهمه. گول نمی‌خورد.
با هر آهنگ و موسقی‌ای که می‌شنود شروع به آواز خواندن و هاهاکردن می‌کنه. حالا گاهی اگه آهنگ شاد  باشه یه دستی  هم باهاش تکون می‌ده . یه قری هم میاد.  گاهی با تمام وجود دولا می‌شه و شروع به تکاندن پاچه شلوارش می‌کنه. این‌قدر جدی که انگار واقعا داره خاک‌شو می‌گیره.
عاشق بیرون رفتنه. عاشق ددر و گردش. اما مادر افسرده و پر از مشغله  و کارهای مانده کم می‌برمش بیرون. یعنی تقصیر خودشه! اگه به موقع شیر بخوره و بخوابه من هم یه کارهام می‌رسم و می‌برمش ولی راه نمی‌ده و تن به هیچ برنامه ریزی‌ای نمی‌ده. پشت سر پدرش گریه می‌کند و تا مدت‌ها بدقلق می‌شه. پدرش که میاد شاد و خندون و بازی. هر چند هنوز با نگاش منو چک می‌کنه و چشاش دنبالم می‌گرده مبادا در این میان غیب بشم و او حواسش نبوده.
هنز هم عین فرشته‌ها می‌خوابد. دلم می‌خواهد از کنارش جنب نخورم  و نگاهش کنم که خواب است. معصوم و آرام و زیبا. عاشق جدیتی هستک که موقع تعریف اتفاقات برایم یا وقت بازی از خود نشان می‌دهد. صدای بعضی از حیوانات را تقلید می‌کند. کماکان خوش خنده است و به کوچک‌ترین بهانه ‌ای صدای خنده‌های مسحور کننده‌اش را در هوا رها می‌کند و ما را سر مست می‌کند.
عاشق این کارهاشم: سرشو یه وری خم می‌کنه و چشاشو تنگ می‌کنه و از لای موهای ریخته رو صورتش نگاه می‌کنه و به پهنای صورت لبخند می‌زنه و سه‌تا دندوناشو به رخ می‌کشه. ازصدای خنده‌ها و غش‌غش کردناش اصلا نمی‌شه چیزی گفت؛ که هیچ چیزی زیباتر و دلرباتر ا ز این صدا در عالم وجود نداره. حسابی سر کیف میایم و کلی انرژی می‌گیریم. ریسه میره‌ها … این‌قدر که نگران نفس و قلبش می‌شم. نکنه چیزیش بشه با این خنده‌ها!!!
 
چیزی به یک‌سالگی‌اش نمانده و شمارش معکوس آغاز شده! کلی برای تولدش برنامه و نقشه دارم و کلی در این مورد با جواد صحبت می‌کنم و کلی هم قول مساعد می‌دهد ولی … وقت ندارد و کاری از پیش نبردیم. می‌دانم که در آخر به ۵٪ آنچه در ذهنم هست هم نخواهم رسید. و این اعصابم را خورد می‌کند. دلم می‌خواهد برای اولین سال تولدش خیلی کارها بکنم ولی ….

دسته‌هااز دخترکم, منِ مادر تگ‌ها

مدیریت کافی!

۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۰ دیدگاهی وجود ندارد.

باید بدهم بالای در خانه مان یک تابلو بزنند:« به خط تولید ظرف و رخت چرک خوش آمدید». هرچه بقیه واحدهای تولیدی در این مملکت محصول دهی‌شان کم شده، کارخانه‌های تحت پوشش من دچار مازاد تولید شده‌اند. اصولا می‌شود گفت دیگر به کمد و کابینت نیازی نداریم؛ چون محصولاتی که از زیر دست من بیرون می‌آیند، هنوز وارد بازار نشده دوباره به عنوان ماده خام برمی‌گردند به چرخه تولید.

 

سرعت و بهره‌وری کارگرانی که در قسمت های قبل از من در این کارخانه کار می‌کنند به حد سرسام‌آوری زیاد شده.  طوری که گاهی فکر می‌کنم سرعت این فیلم را کسی اشتباها گذاشته روی دور تند و یادش رفته دگمه پخش معمولی را بزند. وقتی که از خواب بیدار می‌شوم و سینک ظرفشوئی و سبد رخت‌ها را می‌بینم، نمی‌فهمم چرا کسی نمی‌آید مرا به عنوان سرمایه‌داری که به طرز بی‌رویه‌ای دچار افزایش سرمایه شده دستگیر کند.

به عبارتی دیگر می‌شود چنین گفت که سه روز است به‌جز سه ـ چهار ساعت ، بقیه‌ ساعات شبانه روز ماشین لباس‌شوئی لاینقطع در حال شستن و چرخیدن و کف کردن است؛ سبد لباس‌ها هی پر و خالی می‌شود ولی بیشتر پر می‌ماند تا خالی. هی لباس‌های هدیل، ملافه‌ها، پرده‌ها، لباس‌های ما، دستمال‌ها و هی پرده‌ها و هی پرده‌ها و هی لباس‌های هدیل و هی … ولی باز تمام نمی‌شوند!!! 
 

نحوه ظرف کثیف کردن در خانه ما هم به گمانم در کل دینا بی‌همتا باشد. یعنی تا من رو مو برگردونم سینک پر ظرف شده. نمی‌دونم شاید هم دست‌های ماورائی چیزی در کار باشد.  خودمو بکشم باز هم شبا کلی ظرف کثیف روی هم تلنبار شده و انگار نه انگار که من تا چند دقیقه پیش مشغول ظرف شستن بودم… به سرم زده یک گوشه آشپزخانه دوربین مخفی نصب کنم. از همان‌هایی که اکثر مغازه‌ها یک کاغذ دم در ورودی نصب کرده‌اند و به ما می‌فهمانند که به آن مجهز می‌باشند! که بعدا بشینم و فیلم را بازبینی کنم که این‌همه ظرف از کجا اومده؟ همسایه‌ها یا دست اجنه و اجانب و اینا در کاره یا چی؟ چون حقیقتش اینه که ما در طول روز چیز چندانی نمی‌خوریم که این‌قدر ظرف کثیف بشه! از کجا میاد؟ الله اعلم …

آهان روی اون تابلو باید یه ابرو بزنم و تولید زباله را هم اضافه کنم! کلا همه جای خانه می‌شود آشغال ریخت، مگر اینکه خلافش ثابت بشه! یعنی شبا به اندازه یه مجتمع چندخانوار کیسه زباله از خانه ما خارج می‌شود. چه‌طوری جمع می‌شوند را هم نمی‌دانم. تازه تفکیک از مبدا هم می‌کنم چه جور … ولی کیه که قدر بدونه!

همینه دیگه … آدم باید با سختی‌های زندگی کناربیاد!!!!!!!!!!

  

دسته‌هااز زندگی, منِ مادر تگ‌ها

روز مادر

۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۰ یک دیدگاه

دلم می‌خواست برایت بهترین مادر دنیا باشم. برایت بهترین و پرحوصله‌ترین و آرام‌ترین و صبورترین و مهربان‌ترین و خیلی"ترین"های دیگر دنیا باشم که نیستم. قرار بود خسته نشوم و کم نیاورم. دلم نمی‌خواست هیچ‌گاه باهات تندی و اخم کنم. اما نشد. گاهی بدجور خسته می‌شوم. شدیدا انرژی کم میارم. اعتراف می‌کنم که همش هم تقصیر تو نیست اما همکاری نکردن وشیر نخوردن‌هایت مزید برعلت می‌شوند و آتش می‌گیرم. دلم می‌خواست از من جز خنده و شادی نبینی که دیدی.  تنهائی و خستگی و بی‌خوابی گاهی از من آدم دیگری می‌سازد. آدمی که خود دوستش ندارم اما چه کنم؟!
با همه این‌ها دلم می‌خواهد بدانی که بهترین و مهم‌ترین کاری که تا حالا و در طول عمرم انجام داده‌ام، همین به دنیا آوردن تو بوده . یک‌روزی خواهد آمد که خواهی دانست که چه‌قدر از داشتنت خوشحال و شادم. چه‌قدر از اینکه مادر تو هستم به خود می‌بالم و تو را با تک‌تک سلول‌های بدنم دوست دارم و می‌پرستم.

می‌دانم روزی خواهد آمد که همراز و همدم هم خواهیم شد. برایت از این روزهای سخت خواهم گفت و کلی با هم خواهیم خندید. خندیدن. باید بگویم دخترکم تا می‌توانی برایم بخند تا خستگی از تنم رخت بر بندد. برایم بخند تا غصه‌های ریز و درشت‌ام فراموشم شود. برایم بخند تا زندگی‌ کنم. برایم بخند که خنده‌های تو بهترین اتفاق عالم است. بخند که خنده‌هایت تعریف جدیدی است از معنای خندیدن و شادی. برایم بخند که تنها دلخوشی این روزهای من همین صدای خنده‌ها و ناز کردن‌های توست.
ای من به فدای تو … به جای همه گل‌های عالم تو بخند…

پرده‌ها

۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۰ دیدگاهی وجود ندارد.

بالاخره فرصتی دست داد و بعد از چند قرن پرده‌ها شسته شدند. هزار بار قصد کردیم و نشد. تصمیم گرفتیم و نشد تا این‌که امروز بالاخره این اتفاق خجسته و میمون زخ داد. تازه نه تنها پرده‌ها را شستیم بلکه بخشی از دیوارها و کل پنجره‌ها را هم تمیز که چه عرض کنم، لایه روبی کردیم!
هی ما این‌ور و آن‌ور رفتیم و هی هدیل دنبال‌مان. از همه بیشتر کثیف و خاکی شد. هی از چهارپایه گرفت که برسد به شیشه‌پاک‌کن، هی دنبال پدرش رفت تو اتاق و هی به صدای جاروبرقی من برگشت تو پذیرائی. هی دنبال تی / طی / ؟ دوید و هی شاکی شد که خب چه کاریه یه جا وایسید تا من بهتون برسم!!!

این قضیه شستن پرده‌ها یکی از اتفاقات مهم این‌روزهای زندگی ماست و اصلا نباید آن را کم انگاشت. یکسال و نیم است که به شستن نیاز دارند  و تازه همین اکنون وقت و همت کردیم که به دادشان برسیم. یعنی کار اورژانسی و فوری داشتید فقط بسپرید به ما. هی سر برج گفتیم بابا یه لحظه می‌دیم به خشک‌شوئی و کاری نداره و مگه بیست تومن هم شد پول و هی وسط برج که شد گفتیم چه کاریه خب خودمون بشوریم. حالا هم تقریبا بعلت چرک فراوان هر کدام‌ از پرده‌ها حدود شش ساعت شسته شدند تا کمی به رنگ اصلی نزدیک شوند. یعنی اگه هزینه آب و برق و مواد شوینده و نرم کننده و استهلاک ماشین و غیره را حساب کنیم به گمانم خیلی بیشتر از آن بیست تومن شد ولی عوضش بالاخره تمیز شدند و من کشف کردم که یکی دیگر از قابلیت پرده‌ها این است که وقتی شسته می‌شوند سفید و تمیز می‌شوند و روح آدم را شاد می‌کنند که این خود کم قابلیتی نیست!!!

دسته‌هااز زندگی, روزمره تگ‌ها

دست‌اش به همه جا می‌رسه!

۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۰ دیدگاهی وجود ندارد.

نمی‌دانم این دخترک دفعتا قدش زیادی رشد کرده یا چی که دستش به همه جا و همه چیز می‌رسه؟!

یا شاید هم گاز و میز و اوپن و کابینت و آب‌سردکن‌ یخچال و مایکروویو وجا‌ظرفی و ماشین لباس‌شوئی و موس و کیبرد و دیگر وسایل خانه  به احترام قد و بالای دخترک تعظیم کرده‌اند تا با تپل خانوم فیس تو فیس باشن و از نزدیک باهاش اختلاط داشته باشن!!!

حالا هم روی سخنم با همان وسایل فوق‌الذکر است که راحت باشید و به مواضع خود برگردید و اصلا نگران نباشید خودش هم‌قد شمایان می‌شه و تروخدا این‌قدر تن ما رو نلرزونید!!!

دسته‌هااز دخترکم, روزمره تگ‌ها

طواف نیمه‌کاره!

۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۰ یک دیدگاه

چند ساعتی است که چسب زخمی بی‌نوا، گرداگرد انگشت میانی دست راست هدیل‌خانم طواف می‌کند. هفت دورش که تمام شود، یا خودش می‌افتد یا هدیل خانم قورتش می‌دهد!
دقایقی پیش، بر دندان‌های نیش هدیل پیش‌دستی کردم و چسب را کندم. خونش بند آمده است!

دسته‌هااز دخترکم تگ‌ها

ای‌کاش هدی اردیبهشتی نبود!

۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۰ ۲ دیدگاه‌ها

اسفند یا شاید آبان،
حتی به شهریوری که دوست ندارمش هم راضی بودم،
فقط ای‌کاش هدی اردیبهشتی نبود.

در خاندان زارعی؛ بند و بساط جشن تولد و حتی پرتاب تبریک خشک و خالی روز تولد قرتی‌بازی است. چرا این‌طور نگاه می‌کنید، خب بندگان خدا بلد نیستند روز تولد آدم را تبریک بگویند!

هدی که گرفتار زندگی‌ام شد همه‌چیز را جشن می‌گرفت. روز تولد خودش و خودم و عقد غیررسمی و رسمی و عروسی و اولین دیدار عشقولانه و آخرین پیاده‌روی دو نفره و الی‌آخر…
از امسال، هدیل هم قاطی ماجرا شده و همین‌طوری دورهمی؛ پنجم هر ماه را برای هدیل خانم جشن می‌گیریم!

صحبت که می‌کردیم، گفت که پارسال برایش چرخ خیاطی خریده‌ام، اما نمی‌گفت که طی هفت هشت سال پیش چرا چیز درست و درمانی نخریده‌ام.
سال‌هاست که این بانوی اردیبهشتی ما صبر و قناعت پیشه کرده ….

ای‌کاش هدی اردیبهشتی نبود،
متولد هر ماه دیگری که بود آدم اینقدر بی‌پول و درمانده نمی‌شد.
همین‌که اجاره خانه و چک‌های اقساط پاس شوند جای شکرش باقی است. نه اینکه ناراحت نشود می‌شود، اما شرایط را پذیرفته و نق نمی‌زند!
امسال هم مثل سال‌های قبل، چیز درست و درمانی عاید هدی خانم نخواهد شد. راستش متنفرم از این حرف آدم‌های الکی‌خوش که محبت را می‌خواهند با یک شاخه گل گلایل نشان دهند و بس!

ای‌کاش هدی اردیبهشتی نبود!
راستی این دوازده اردیبهشت که برسد، درست دوازدهمین سالی است که هدی را می‌شناسم!

هدی خانم؛
تا اطلاع ثانوی سی و یک سالگی‌ات را همین‌طوری تبریک می‌گویم،
فقط کاش اردیبهشتی نبودی!

دسته‌هااز زندگی تگ‌ها

امروز اتفاق افتاد!

۲۸ فروردین ۱۳۹۰ ۵ دیدگاه‌ها

تازه غذایش را خورده و حسابی سیر است. پس گرسنه و کلافه و خواب‌آلو نیست که دنبالم راه بیفته. سرش را گرم اسباب بازی‌هاش می‌کنم و یک‌دقیقه‌ای جیم می‌شوم که ـ گلاب به رویتان ـ بروم دست‌شوئی! مثل همیشه صدای چرخاندن آرام دستگیره در را می‌شنود و تندی دنبالم می‌آید. به روال همیشه تند و تند چهار دست و پا می‌آید و پشت در می‌شینه و شروع به در زدن می‌کنه! چند ثانیه بعد و باز هم به روال همیشه، از در صاف می‌گیره و می‌ایسته و " ماما " گویان با اون دستای تپل شروع به کوبیدن به درمی‌کند. تندی دستا‌مو می‌شورم که در را  - که حالا همه تکیه گاه دخترکم شده ـ مثل همیشه آرام  و با احتیاط باز کنم. که … در باز نمی‌شود!
هر چی می‌کشم و این‌ور و اون ور می‌کنم، باز نمی‌شه که نمی‌شه! دوباره دستگیره را می‌چرخانم؛ به راست، به چپ.
در باز نمی‌شود. نفسم حبس می‌شود. در را فشار می‌دهم. انگار که قفل شده است.
من این ور درم. بچه‌م آن ور در است. فشار می‌آورم و باز هم فشار. می‌دونم که با فشار باز نمی‌شه. در تکان نمی‌خورد.
.چند ثانیه طول می‌کشه تا بفهمم چی شده! ساده است: هدیل که پشت در می‌زده، دستگیره در از پشت پائین اومده و در از بیرون قفل شده! به همین سادگی من و دخترم از هم جدا شدیم!!!

مشاهده متن کامل …

دسته‌هاروزمره, منِ مادر تگ‌ها